Part
Part2
عشق من
+ها راستی دیگه نمیخواد بیای اینجا ولی وقتی دخترت خوب شد حتما بیا
*حتما خانم خدانگهدار
+خدانگهدار (با لبخند)
ویو هانا
وقتی رفت بلند شدم برم ناهار برای خودم درست کردم اونم قرمه سبزی وقتی درستش کردم بوش پیچیده بود توی عمارتم که گوشیم زنگ خورد دیدم مامانمه و داره تماس تصویری میگیره خیلی خوشحال شدم گوشیم رو به جایی تکیه دادم و وصلش کردم
+سلام مامان جون خوبین؟
÷سلام دخترم اره خوبم تو خوبی داری چیکار میکنی؟
+مامان دارم قرمه سبزی درست می کنم بوش کل عمارت رو گرفتم
÷خوبه راستی دخترم ما و خاله هات پس فردا میایم
+خیلی خوبه(خیلی خوشحال)
÷ اذیت که نمیشی
+نه بابا من از خدامه
÷باشه کار نداری
+نه مامان بای بای
÷خداحافظ
ویو هانا
تماس با مامانم تموم شد و غذام رو خوردم و ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم یکم خوابیدم چون قرار بود عصر برم دریا با دوستم
۲ ساعت بعد
دینگگگگگگگگ(صدای زنگ گوشی)
+الوو(خوابالود)
دوستش رو با این☆نشون میدم
☆چرا حاضر نیستی(با داد)
+ای گوشم میگم تو دم در خونمونی
☆اره دیگه
+اومدم الان میام در رو باز کنم فقط وایسا
ویو هانا
رفتم در رو باز کردم و کلی باهاش کل کل کردم خلاصه رفتم حاضر شدم( میذارمش )و سوار ماشین شدیم و رفتیم تا اونجا ۳۰دقیقه بود
ویو تیهونگ
ظهر که شد تصمیم گرفتیم با بچه ها عصر بریم دریا ناهارم که خوردم رفتم خوابیدم ۱ ساعت گذشت و رفتم حاضر شدم(عکسش رو میذارم) رفتیم اونجا یک ساعت گذشت که دیدم دو تا دختر دارن میان ولی یکیش بدو بدو رفت کنار دریا قشنگ با من ۵ تا قدم فاصله داشت که وقتی روش رو برگردونند دیدم همون دختره داخل شرکته منو وقتی دید سریع شناخت و بهم لبخند زد و مثل اینکه بچه ها هم شناختنش همه باهاش سلام کردند که دوستش از اخر رسید
☆هی هانا دیونه ام کردی انقدر راه رفتم پام درد گرفت(با خنده)
+عه خب بده بچینم اها ایناها همونایی هستن که بهت گفتم
☆عا....سلام من دوست هانام از اشنایی باهاتون خوشبختم
☆خب هانا نمی خوای بچینی
+چقدر پرو
☆عه
+شوخی کردم بده بینم
-(تک خنده کرد)
+وای لوسی (لوسی دوست هاناست همون علامت ستاره هست )
☆جون لوسی
+نمیخوای وسایلا رو بدی
☆اخ چرا ببخشید ، بفرمایید
ویو هانا
وسایل رو چیدم و دیدم اونا وایسادن وقتی من و لوسی نشستیم به اوناها هم گفتم بیلن پیشمون بشینن تیهونگ کنار من و جونگ کوک هم کنار لوسی(بچه ها هانا از کجا اسم ایناها زو میدونست چون داخل دفتر اسماشون رو گفتن)
از اونجا تصمیم گرفتیم جرعت و حقیقت بازی کنیم
(کوک اینه¿)
¿خب به تیهونگ و نامجون
(نامجونم هم اینه¡)
¡خب تیهونگ جرعت یا حقیقت
-حقیقت
¡خب عاشق کی شدی و کی بوده؟
-عاشق یک نفر و اونم تازه عاشقش شدم و اسمش هاناست
+تعجب کرده بودم یعنی تیهونگ عاشق من شده بود تازه به جز من همه وتعجب کرده بودند
-خب هانا تو چی تو هم عاشق من هستی یا عشقم یک طرفه هست
+(همه ی نگاه ها روی من بود من سرم رو پایین انداخته بودم پس سرم رو بالا اوردم)
+اهوم(با خجالت)
-از شوق زیاد داشتم بال در میاوردم که خودمم نفهمیدم
لباس تیهونگ:اسلاید دوم
لباس هانا:اسلاید سوم
عشق من
+ها راستی دیگه نمیخواد بیای اینجا ولی وقتی دخترت خوب شد حتما بیا
*حتما خانم خدانگهدار
+خدانگهدار (با لبخند)
ویو هانا
وقتی رفت بلند شدم برم ناهار برای خودم درست کردم اونم قرمه سبزی وقتی درستش کردم بوش پیچیده بود توی عمارتم که گوشیم زنگ خورد دیدم مامانمه و داره تماس تصویری میگیره خیلی خوشحال شدم گوشیم رو به جایی تکیه دادم و وصلش کردم
+سلام مامان جون خوبین؟
÷سلام دخترم اره خوبم تو خوبی داری چیکار میکنی؟
+مامان دارم قرمه سبزی درست می کنم بوش کل عمارت رو گرفتم
÷خوبه راستی دخترم ما و خاله هات پس فردا میایم
+خیلی خوبه(خیلی خوشحال)
÷ اذیت که نمیشی
+نه بابا من از خدامه
÷باشه کار نداری
+نه مامان بای بای
÷خداحافظ
ویو هانا
تماس با مامانم تموم شد و غذام رو خوردم و ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم یکم خوابیدم چون قرار بود عصر برم دریا با دوستم
۲ ساعت بعد
دینگگگگگگگگ(صدای زنگ گوشی)
+الوو(خوابالود)
دوستش رو با این☆نشون میدم
☆چرا حاضر نیستی(با داد)
+ای گوشم میگم تو دم در خونمونی
☆اره دیگه
+اومدم الان میام در رو باز کنم فقط وایسا
ویو هانا
رفتم در رو باز کردم و کلی باهاش کل کل کردم خلاصه رفتم حاضر شدم( میذارمش )و سوار ماشین شدیم و رفتیم تا اونجا ۳۰دقیقه بود
ویو تیهونگ
ظهر که شد تصمیم گرفتیم با بچه ها عصر بریم دریا ناهارم که خوردم رفتم خوابیدم ۱ ساعت گذشت و رفتم حاضر شدم(عکسش رو میذارم) رفتیم اونجا یک ساعت گذشت که دیدم دو تا دختر دارن میان ولی یکیش بدو بدو رفت کنار دریا قشنگ با من ۵ تا قدم فاصله داشت که وقتی روش رو برگردونند دیدم همون دختره داخل شرکته منو وقتی دید سریع شناخت و بهم لبخند زد و مثل اینکه بچه ها هم شناختنش همه باهاش سلام کردند که دوستش از اخر رسید
☆هی هانا دیونه ام کردی انقدر راه رفتم پام درد گرفت(با خنده)
+عه خب بده بچینم اها ایناها همونایی هستن که بهت گفتم
☆عا....سلام من دوست هانام از اشنایی باهاتون خوشبختم
☆خب هانا نمی خوای بچینی
+چقدر پرو
☆عه
+شوخی کردم بده بینم
-(تک خنده کرد)
+وای لوسی (لوسی دوست هاناست همون علامت ستاره هست )
☆جون لوسی
+نمیخوای وسایلا رو بدی
☆اخ چرا ببخشید ، بفرمایید
ویو هانا
وسایل رو چیدم و دیدم اونا وایسادن وقتی من و لوسی نشستیم به اوناها هم گفتم بیلن پیشمون بشینن تیهونگ کنار من و جونگ کوک هم کنار لوسی(بچه ها هانا از کجا اسم ایناها زو میدونست چون داخل دفتر اسماشون رو گفتن)
از اونجا تصمیم گرفتیم جرعت و حقیقت بازی کنیم
(کوک اینه¿)
¿خب به تیهونگ و نامجون
(نامجونم هم اینه¡)
¡خب تیهونگ جرعت یا حقیقت
-حقیقت
¡خب عاشق کی شدی و کی بوده؟
-عاشق یک نفر و اونم تازه عاشقش شدم و اسمش هاناست
+تعجب کرده بودم یعنی تیهونگ عاشق من شده بود تازه به جز من همه وتعجب کرده بودند
-خب هانا تو چی تو هم عاشق من هستی یا عشقم یک طرفه هست
+(همه ی نگاه ها روی من بود من سرم رو پایین انداخته بودم پس سرم رو بالا اوردم)
+اهوم(با خجالت)
-از شوق زیاد داشتم بال در میاوردم که خودمم نفهمیدم
لباس تیهونگ:اسلاید دوم
لباس هانا:اسلاید سوم
- ۵۴۵
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط