پارت ۱۸
پارت ۱۸
اون شب…
رسماً هیچ کاری نتونستم بکنم.
نه فیلم دیدن جواب داد.
نه آهنگ.
نه حتی غر زدن به جیوو.
چون مغزم فقط گیر کرده بود روی جونگکوک.
روی خندهش.
روی نگاهش.
روی اون «برای تو سعی میکنم.»
و بدتر از همه؟
این بود که قلبم هر بار یادش میفتاد، آروم میشد.
که خیلی خطرناک بود.
خیلی.
---
حدود ساعت یک شب بود.
من روی تخت دراز کشیده بودم و الکی توی گوشی میچرخیدم.
ولی حقیقت این بود که منتظر بودم.
منتظر یه پیام.
یه تماس.
هر چیزی.
و از اینکه اینو قبول میکردم، حالم گرفته میشد.
همون موقع گوشیم ویبره رفت.
قلب احمقم فوراً تند شد.
جونگکوک.
پیام کوتاه بود:
-:
«خوابیدی؟»
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
+:
«نه.»
سه نقطه فوراً ظاهر شد.
-:
«گفتم دیر بیدار نمون.»
+:
«تو واقعاً فکر میکنی به حرفت گوش میدم؟»
چند ثانیه بعد:
-:
«نه. ولی بازم میگم.»
خندهم گرفت.
خواستم جواب بدم که یه عکس برام فرستاد.
بازش کردم.
و قلبم یهویی لرزید.
یه لیوان قهوه بود.
همون آمریکانویی که همیشه میگرفت.
روی میز ماشین مشکیش.
و زیرش نوشته بود:
-:
«مزخرفه وقتی تو درستش نمیکنی.»
لعنتی.
لعنت به این مرد.
دستم ناخودآگاه رفت روی قلبم.
+:
«تو زیادی بلدی چطوری آدمو نرم کنی.»
این بار جوابش دیرتر اومد.
اونقدر که فکر کردم شاید خوابش برده.
ولی بعد صفحه روشن شد.
-:
«فقط با تو اینجوریم.»
نفس توی سینم گیر کرد.
و برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
اون جمله…
خیلی ساده بود.
ولی واقعی بود.
و من دقیقاً به خاطر همین واقعی بودنش میترسیدم.
قبل اینکه جواب بدم، یه پیام دیگه اومد.
-:
«بیا بیرون.»
چشمام گرد شد.
+:
«چی؟!»
-:
«پایینم.»
فوراً از تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره.
و همون لحظه قلبم بدجور لرزید.
ماشین مشکی جونگکوک پایین ساختمون بود.
و خودش تکیه داده بود به ماشین، با هودی مشکی و سیگاری خاموش بین انگشتاش.
احمق.
گفتم نکشه.
بدون فکر هودی پوشیدم و آروم از خونه زدم بیرون.
هوای شب خنک بود.
همین که نزدیکش شدم، جونگکوک صاف ایستاد.
نگاهش فوراً روی صورتم نشست.
اون مدل نگاههایی که باعث میشد حس کنی فقط تو رو میبینه.
+:
— تو دیوونهای.
ساعت یک شبه.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— دلم خواست ببینمت.
قلبم.
رسماً.
طاقت نداشت.
اخم مصنوعی کردم.
+:
— اینا خیلی خطرناکن میدونی؟
-:
— چی؟
+:
— حرفات.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم سیگار خاموشو انداخت توی سطل کنار خیابون.
-:
— نکشیدمش.
پلک زدم.
-:
— چون تو گفتی دوست نداری.
لعنتی.
نمیشد این مرد اینجوری حرف بزنه و آدم سالم بمونه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
ولی سکوت بدی نبود.
آروم بود.
گرم بود.
اون مدل سکوتایی که کنار یه نفر حس امنیت میدی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— سوار شو.
+:
— کجا؟
-:
— میبرمت یه جا.
اخم کردم.
+:
— نصف شب؟
اگه منو بفروشی چی؟
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
بعد خم شد سمتم.
اونقدر نزدیک که قلبم رسماً از کنترل خارج شد.
و آروم توی گوشم گفت:
-:
— اگه میخواستم بدزدمت…
تا الان انجامش داده بودم.
اون شب…
رسماً هیچ کاری نتونستم بکنم.
نه فیلم دیدن جواب داد.
نه آهنگ.
نه حتی غر زدن به جیوو.
چون مغزم فقط گیر کرده بود روی جونگکوک.
روی خندهش.
روی نگاهش.
روی اون «برای تو سعی میکنم.»
و بدتر از همه؟
این بود که قلبم هر بار یادش میفتاد، آروم میشد.
که خیلی خطرناک بود.
خیلی.
---
حدود ساعت یک شب بود.
من روی تخت دراز کشیده بودم و الکی توی گوشی میچرخیدم.
ولی حقیقت این بود که منتظر بودم.
منتظر یه پیام.
یه تماس.
هر چیزی.
و از اینکه اینو قبول میکردم، حالم گرفته میشد.
همون موقع گوشیم ویبره رفت.
قلب احمقم فوراً تند شد.
جونگکوک.
پیام کوتاه بود:
-:
«خوابیدی؟»
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
+:
«نه.»
سه نقطه فوراً ظاهر شد.
-:
«گفتم دیر بیدار نمون.»
+:
«تو واقعاً فکر میکنی به حرفت گوش میدم؟»
چند ثانیه بعد:
-:
«نه. ولی بازم میگم.»
خندهم گرفت.
خواستم جواب بدم که یه عکس برام فرستاد.
بازش کردم.
و قلبم یهویی لرزید.
یه لیوان قهوه بود.
همون آمریکانویی که همیشه میگرفت.
روی میز ماشین مشکیش.
و زیرش نوشته بود:
-:
«مزخرفه وقتی تو درستش نمیکنی.»
لعنتی.
لعنت به این مرد.
دستم ناخودآگاه رفت روی قلبم.
+:
«تو زیادی بلدی چطوری آدمو نرم کنی.»
این بار جوابش دیرتر اومد.
اونقدر که فکر کردم شاید خوابش برده.
ولی بعد صفحه روشن شد.
-:
«فقط با تو اینجوریم.»
نفس توی سینم گیر کرد.
و برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
اون جمله…
خیلی ساده بود.
ولی واقعی بود.
و من دقیقاً به خاطر همین واقعی بودنش میترسیدم.
قبل اینکه جواب بدم، یه پیام دیگه اومد.
-:
«بیا بیرون.»
چشمام گرد شد.
+:
«چی؟!»
-:
«پایینم.»
فوراً از تخت بلند شدم و رفتم سمت پنجره.
و همون لحظه قلبم بدجور لرزید.
ماشین مشکی جونگکوک پایین ساختمون بود.
و خودش تکیه داده بود به ماشین، با هودی مشکی و سیگاری خاموش بین انگشتاش.
احمق.
گفتم نکشه.
بدون فکر هودی پوشیدم و آروم از خونه زدم بیرون.
هوای شب خنک بود.
همین که نزدیکش شدم، جونگکوک صاف ایستاد.
نگاهش فوراً روی صورتم نشست.
اون مدل نگاههایی که باعث میشد حس کنی فقط تو رو میبینه.
+:
— تو دیوونهای.
ساعت یک شبه.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— دلم خواست ببینمت.
قلبم.
رسماً.
طاقت نداشت.
اخم مصنوعی کردم.
+:
— اینا خیلی خطرناکن میدونی؟
-:
— چی؟
+:
— حرفات.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم سیگار خاموشو انداخت توی سطل کنار خیابون.
-:
— نکشیدمش.
پلک زدم.
-:
— چون تو گفتی دوست نداری.
لعنتی.
نمیشد این مرد اینجوری حرف بزنه و آدم سالم بمونه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
ولی سکوت بدی نبود.
آروم بود.
گرم بود.
اون مدل سکوتایی که کنار یه نفر حس امنیت میدی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— سوار شو.
+:
— کجا؟
-:
— میبرمت یه جا.
اخم کردم.
+:
— نصف شب؟
اگه منو بفروشی چی؟
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
بعد خم شد سمتم.
اونقدر نزدیک که قلبم رسماً از کنترل خارج شد.
و آروم توی گوشم گفت:
-:
— اگه میخواستم بدزدمت…
تا الان انجامش داده بودم.
- ۱۲۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط