#داستان_آموزنده

#داستان_آموزنده

📖 فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه ، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد .
دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم !
شما این پول رو بگیر بی خیال شو !
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه ؟!
مریض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی !!
مریض لبخند تلخی میزنه و میگه : اتفاقأ من هم مریض نیستم اومدم که چند روز استراحت استعلاجی بگیرم برای مرخصی محل کارم

و این است حکایت ما در جامعه ؟!!

قصه ها
برای "بیدار کردن" ما
نوشته شدند ؛
اما تمام عمر
ما برای "خوابیدن"
از آن ها استفاده کردیم ...!

#التماس_تفکر
دیدگاه ها (۱۶)

همسرم؛ ای که در تاروپود وجودم و در جای جای قلبمحضورت همیشه ا...

💍 مرد وقتی عاشق زنی می‌شود در دل خود پنهانش می‌کند مبادا که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط