p5
p5
☆فاجعه ای به نام ما☆
رفتم نشستم رویه یکی از صندلی ها که رئیس شروع کرد به حرف زدن
* امروز خواستم همتون رو جمع کنم که یه حقیقت رو بگم، بلاخره 13 سال گذشته و باید بفهمین اقایه کیم نامجون شما پدر یک دختر بچه هستین که 13 سال ازت دور بوده و تویه ایران بزرگ شده تو از امروز باید بعنوانه یه پدر واقعی باشی، دختر تو با دو دختر دیگه بزرگ شده که بزرگ کردنشون رو خانم جانگ به عهده گرفت اگر اون روز من دخترا رو به ایران نمی فرستادم ممکن بود کله گروه بپاشه ولی الان این اتفاق نمیفته چون دخترا کمی بزرگ شدن و میتونن پدر هایه خودشون رو درک کنن و اما پدر هایه بعدی، اقایه مین یونگی شما هم یه دختر داری که ازت دور بوده
سنی نداره هم اندازه ی دختر اقایه کیم هست، شما هم باید از امروز دیگه باید یه پدر واقعی بشی، و اقایه پارک جیمین دختر تو با این دو تا دختر خیلی فرق میکنه، باید زیاد مراقبش باشی ولی نه جوری که از گروه دست بکشی، و شما هم از امروز شدی یه پدر که باید از تک دخترش محافظت کنه
اقایه کیم، اقایه پارک و اقایه مین شما سه تا باید از امروز پدر بودن رو خوب یادبگیرید 13 سال دوری میدونم زیاده ولی به نفع همتون بود
اقایه کیم سوکجین، اقایه جانگ هوسوک، اقایه کیم تهیونگ و اقایه جئون جونگکوک شما چهار نفر هم باید با این سه تا دختر کنار بیاید و شما هم از اون ها باید مراقبت کنید
ازتون کمک خواستن باید کمک کنید
وقتتون رو نمیگیرم اگر صحبتی دارید بگید؟؟
نامجون: دخترایه ما الان کجان
* تا دو ساعت دیگه میرسن اینجا، نترسید جاشون اَمنه
لیا: رئیس میشه قبل از اینکه با پدر هاشون رو به رو بشن من باهاشون یکم حرف بزنم که از شک بیان بیرون
* فکره خوبیه وقتی رسیدن شما باهاشون حرف بزنید و کله ماجرا رو واسشون تعریف کنید
لیا: چشم
جلسه ی بین ما و رئیش تموم شد و رفتم رفتم سمته اتاقم و منتظر بودم که دخترا برسن که یکی در اتاقم رو زد
در رو باز کردم یکی از بادیگارد ها بود
بادیگارد: خانم جانگ دخترا رسیدن رئیس گفتن بیاید
لیا: شما برین من الان میام
بادیگارده رفت و من سریع لباسم رو عوض کردم و یه میکاپ ملایم انجام دادم و رفتم پیشه بقیه
* خانم جانگ اماده هستین
لیا: بله
* خوبه، برو ببینم چیکار میکنی
رفتم پیشه دخترا سه تایی همدیگه رو بغل کرده بودن و بینشون فقط لونا گریه میکرد اون دو تا معلومه مثله پدراشون نترسن
به خودم که اومدم دیدم دارم با بغلشون خفه میشم
لیا: کوچولو هایه من چرا گریه میکنید
جوابی نمیدادن فقط ساکت بودن ولی فقط اون کوچولو گریه میکرد لینا و یونجی بدونه ترس نگام میکردن
لینا:...........
خماری تا پارت بعد
شرایط پارت بعد
لایک ۱۰
کامنت ۱۰
امار پیج ۸۰ تایی
☆فاجعه ای به نام ما☆
رفتم نشستم رویه یکی از صندلی ها که رئیس شروع کرد به حرف زدن
* امروز خواستم همتون رو جمع کنم که یه حقیقت رو بگم، بلاخره 13 سال گذشته و باید بفهمین اقایه کیم نامجون شما پدر یک دختر بچه هستین که 13 سال ازت دور بوده و تویه ایران بزرگ شده تو از امروز باید بعنوانه یه پدر واقعی باشی، دختر تو با دو دختر دیگه بزرگ شده که بزرگ کردنشون رو خانم جانگ به عهده گرفت اگر اون روز من دخترا رو به ایران نمی فرستادم ممکن بود کله گروه بپاشه ولی الان این اتفاق نمیفته چون دخترا کمی بزرگ شدن و میتونن پدر هایه خودشون رو درک کنن و اما پدر هایه بعدی، اقایه مین یونگی شما هم یه دختر داری که ازت دور بوده
سنی نداره هم اندازه ی دختر اقایه کیم هست، شما هم باید از امروز دیگه باید یه پدر واقعی بشی، و اقایه پارک جیمین دختر تو با این دو تا دختر خیلی فرق میکنه، باید زیاد مراقبش باشی ولی نه جوری که از گروه دست بکشی، و شما هم از امروز شدی یه پدر که باید از تک دخترش محافظت کنه
اقایه کیم، اقایه پارک و اقایه مین شما سه تا باید از امروز پدر بودن رو خوب یادبگیرید 13 سال دوری میدونم زیاده ولی به نفع همتون بود
اقایه کیم سوکجین، اقایه جانگ هوسوک، اقایه کیم تهیونگ و اقایه جئون جونگکوک شما چهار نفر هم باید با این سه تا دختر کنار بیاید و شما هم از اون ها باید مراقبت کنید
ازتون کمک خواستن باید کمک کنید
وقتتون رو نمیگیرم اگر صحبتی دارید بگید؟؟
نامجون: دخترایه ما الان کجان
* تا دو ساعت دیگه میرسن اینجا، نترسید جاشون اَمنه
لیا: رئیس میشه قبل از اینکه با پدر هاشون رو به رو بشن من باهاشون یکم حرف بزنم که از شک بیان بیرون
* فکره خوبیه وقتی رسیدن شما باهاشون حرف بزنید و کله ماجرا رو واسشون تعریف کنید
لیا: چشم
جلسه ی بین ما و رئیش تموم شد و رفتم رفتم سمته اتاقم و منتظر بودم که دخترا برسن که یکی در اتاقم رو زد
در رو باز کردم یکی از بادیگارد ها بود
بادیگارد: خانم جانگ دخترا رسیدن رئیس گفتن بیاید
لیا: شما برین من الان میام
بادیگارده رفت و من سریع لباسم رو عوض کردم و یه میکاپ ملایم انجام دادم و رفتم پیشه بقیه
* خانم جانگ اماده هستین
لیا: بله
* خوبه، برو ببینم چیکار میکنی
رفتم پیشه دخترا سه تایی همدیگه رو بغل کرده بودن و بینشون فقط لونا گریه میکرد اون دو تا معلومه مثله پدراشون نترسن
به خودم که اومدم دیدم دارم با بغلشون خفه میشم
لیا: کوچولو هایه من چرا گریه میکنید
جوابی نمیدادن فقط ساکت بودن ولی فقط اون کوچولو گریه میکرد لینا و یونجی بدونه ترس نگام میکردن
لینا:...........
خماری تا پارت بعد
شرایط پارت بعد
لایک ۱۰
کامنت ۱۰
امار پیج ۸۰ تایی
- ۲۶۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط