پآرت⁸
پآرت⁸
یه یونگی نگاه کردم
اهمیتی ندادم ولی هوووف بزرگی از عصبانیت زدم
و رو کاناپه محکم نشستم
بابا و یونگی همزمان برگشتن سمتم
من نگاهشون نکردم سرم تو تلویزیون بود
بابا جلوم رو زمین نشسته بود و من پشتش بودم ک از همون پشت در گوشش خیلی اروم گفتم:
بابا نگاش کن
منظورم یونگی بود ک سرش تو گوشیش بود و درحال. تایپ بود
یهو داشتم ب بابا یچی دیگه میگفتم ی یهو یونگی وسط حرفمپرید و گف:
چی میگید دوتایی؟( با لحن کنجکاوی همونطور ک تو گوشی بود)
نوا: چیزی نمیگیم تو سرت تو گوشیت باشه (با بحن کنایه وار)
یونگی با این حرف نوا گوشیو گذاشت کنار و ب محض کنار گزاشتن گوشیش یه پیامک دیگه اومد و اینبار یونگی گوشیشو سایلنت کرد
و با اون صدای پیامش ب گوشیش خیره شدم و یونگیم گف
چیه؟
نوا: هیچی! (سرشو پایین گرف)
*نوا تو ذهنش*
میدونستم اون دختره شیباله!!
باید زودتر قال این قضیه رو بکنم چرا باید یونگیه منو از من بگیره؟
اوم خب بلخره...
داداشمم نباشه ولی خب دوسش ک دارم هوم؟
سریع رفتم ب اتاقم
بابا شبت بخیر خوابم گرفته
یونگیم پشت سرم شب بخیر
یونگیم پشت سر من داشت میومد اخه چرا؟
پشتمو برگردوندم سمتش:
چرا داری دنبالم میای کارم داری؟
یا باز میای ب دیوار بچسبونیم
یونگی: چی میگی دارم میرم اتاقم (با لحن بیخیالی و خوابالودگی)
نوا چشم غره ای بارش کرد و با حالت عصبانیت و ناراحتی رف اتاقش
با نگرانی و اعصاب خوردگی خوابش برد
نوا تو ذهنش:فردا من میدونم با اون دختر وایسا...
اره اره من یونگیو دوسدارم حرفیه؟
اوم چی دارم میگم؟!
نوا با حرفای تو ذهنش خوابش برد
___
*ویو صبح فردا*
نوا...
شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
برسونید جان خودتووووون🙃💞
یه یونگی نگاه کردم
اهمیتی ندادم ولی هوووف بزرگی از عصبانیت زدم
و رو کاناپه محکم نشستم
بابا و یونگی همزمان برگشتن سمتم
من نگاهشون نکردم سرم تو تلویزیون بود
بابا جلوم رو زمین نشسته بود و من پشتش بودم ک از همون پشت در گوشش خیلی اروم گفتم:
بابا نگاش کن
منظورم یونگی بود ک سرش تو گوشیش بود و درحال. تایپ بود
یهو داشتم ب بابا یچی دیگه میگفتم ی یهو یونگی وسط حرفمپرید و گف:
چی میگید دوتایی؟( با لحن کنجکاوی همونطور ک تو گوشی بود)
نوا: چیزی نمیگیم تو سرت تو گوشیت باشه (با بحن کنایه وار)
یونگی با این حرف نوا گوشیو گذاشت کنار و ب محض کنار گزاشتن گوشیش یه پیامک دیگه اومد و اینبار یونگی گوشیشو سایلنت کرد
و با اون صدای پیامش ب گوشیش خیره شدم و یونگیم گف
چیه؟
نوا: هیچی! (سرشو پایین گرف)
*نوا تو ذهنش*
میدونستم اون دختره شیباله!!
باید زودتر قال این قضیه رو بکنم چرا باید یونگیه منو از من بگیره؟
اوم خب بلخره...
داداشمم نباشه ولی خب دوسش ک دارم هوم؟
سریع رفتم ب اتاقم
بابا شبت بخیر خوابم گرفته
یونگیم پشت سرم شب بخیر
یونگیم پشت سر من داشت میومد اخه چرا؟
پشتمو برگردوندم سمتش:
چرا داری دنبالم میای کارم داری؟
یا باز میای ب دیوار بچسبونیم
یونگی: چی میگی دارم میرم اتاقم (با لحن بیخیالی و خوابالودگی)
نوا چشم غره ای بارش کرد و با حالت عصبانیت و ناراحتی رف اتاقش
با نگرانی و اعصاب خوردگی خوابش برد
نوا تو ذهنش:فردا من میدونم با اون دختر وایسا...
اره اره من یونگیو دوسدارم حرفیه؟
اوم چی دارم میگم؟!
نوا با حرفای تو ذهنش خوابش برد
___
*ویو صبح فردا*
نوا...
شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
برسونید جان خودتووووون🙃💞
- ۱۸۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط