گاهی یه اسم،

گاهی یه اسم،
 یه عکس،
یه آهنگ،
می تونه پرتت کنه
 به ناشناخته ترین جای ذهنت.
جایی که حالا آرامگاه صدها "خاطره ی خاموش" شده.
  خاطراتی  که بدون هیاهو یادآور روزای خاص زندگی هستن و برای بیدار شدن فقط به یه تلنگر کوچیک احتیاج دارن. یه تلنگر کوچیک که می تونه حاصلش حلقه زدن اشک توی چشم یا افتادن لبخند روی لب باشه.
یه وقتا که اتفاقی این خاطره ها بیدار می شن همون وقتا که عطرِ یه نفر رو برام تازه می کنن،همون وقتا که بغض قد می کشه و می خوام ازشون عبور کنم،
یه حسی بهم می گه؛
با خاطراتت مهربون باش.
 اینا تنها چیزایی هستن که برات باقی موندن...
دیدگاه ها (۶)

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی نفسی برای ماندن در کنار او ن...

ته ته همه ی نا امیدی ها،نداشتن ها ،نخواستن ها،نبودن ها و بن ...

یادم نمیکنی و ز یادم نمی روییادت بخیر یار فراموش کار من...

آن که برگشت وجفا کردو به "هیچم"بفروخت به همه عالمش از مننتوا...

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ...

به ZB1 عزیزم،سه سال گذشته… سه سال از روزی که ۹ نفر کنار هم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط