وقتی برادر ناتنیت بود...¹

وقتی برادر ناتنیت بود...¹

همه چیز از وقتی شروع شد که مادرت با پادشاه ازدواج کرد
تو از این اتفاق راضی بودی..اما چیزی که خیلی اذیتت میکرد،بودن پسر پادشاه بود!
شاهزاده تهیونگ..سرد،خشک و طابع قوانین
کسی که قوانین رو از زندگی جدی تر میگیره
و تو دختری شر و شیطون بودی..پس اصلا نمیتونستی باهاش ارتباط بگیری
در یکی از روز های خسته کننده ی قصر،تو کلاس اسب سواری داشتی
و از کلاس فرار کرده بودی
زمانی که توی باغ بزرگ قصر،درحال بازی بودی،یک نفر جلوت ایستاد
تهیونگ با کت رسمی ابی،دقیقا مثل یک شاهزاده ی اصیل بود

بهش اهمیت ندادی و میخواستی از اونجا دور شی،که با صدای بلند گفت:"شاهدخت هیرا..وایسید"

از لحن حرف زدنش تعجب کردی..از همیشه سرد تر بود
اهسته بهش نگاه کردی..قیافت ناخداگاه مظلوم شد:"بله شاهزاده تهیونگ"

اروم گفتی..طوری که فقط خودش بشنوه

با صدای محکمی گفت:"چرا از تمام کلاس های قصر فرار میکنید؟"

دستاتو به هم نزدیک و با انگشتات بازی میکردی:"چون خسته میشم"
"ولی قوانین میگه باید الان شما اسب سواری تمرین کنید"
"چشم"

و از اونجا دور شدی
وقتی کسی بلند حرف میزد،تو حالت بد میشد یا حمله ی عصبی بهت دست میداد..از بچگی وقتی بابات داد میزد اینجوری میشد

توی اتاقت نشستی..لباستو با یه لباس ساده اما تمیز عوض کردی
نمیخواستی بری پیش بقیه،پس تصمیم گرفتی یکم شیطونی کنی
از پنجره ی اتاقت،رفتی روی درختا..روی درختا راه رفتی..و در آخر رسیدی به پشت بوم
افتاب داشت غروب میکرد و یه صحنه ی زیبا رو درست کرده بود
حدودا ۴۰ دقیقه داشتی آسمون رو نگاه میکردی..بعد برگشتی توی اتاق خودت
و درست در همون لحظه،ملکه و پادشاه در اتاقت رو باز کردم

مامانت اومد تو و با نگرانی گفت:"عزیزم..حالت خوبه..کل قصر رو دنبالت گشتیم"
گفتی:"مامان من سالمم..رفته بودم حمام"
مامانت نفس عمیقی کشید:"تهیونگ بهمون گفته بود رفتی حمام..باشه دفعه ی بعدی بهمون بگو"

و رفت..
هرجوری که فکر میکردی،نمیفهمیدی چرا تهیونگ باید طرف‌ تو باشه
ساعاتی بعد،تهیونگ برای دعوت به شام،اومد توی اتاقت
در زد..با صدای رسایی گفتی:"الان میام..میشه یه لحظه بیای؟"

پتو رو روی خودت کشیدی تا تاپ و‌ شلوارکت زیاد معلوم نباشه
وارد شد:"جونم؟"
"تهیونگ محض رضای خدا میشه بگی چته؟بهشون دروغ گفتی تا راحت باشم،الان بهم میگی جونم..تمومش کن"
"یعنی نمیشه...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۱)

وقتی برادر ناتنیت بود...²(پایانی)"یعنی نمیشه از عشقم محافظت ...

وقتی باهاش قهر میکنی...تو دوست‌دختر جیهوپ بودی و خیلی خوب اخ...

نحوه ی اشناییتون خاص بود...شارلین:مامان..تو چجوری با بابا اش...

وقتی مادرت رو از دست دادی...تو دوست صمیمی اعضا بودی..اما از ...

(☆PART2)ویواتتوروتین پوستیمم انجام دادم ونشستم روی تختم که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط