چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!
بریده غصه ی دل کندنت امان  مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا
گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو، جهان مرا!
سریع  پیر شدم! آنچنان که آینه نیز-
شکسته در دل خود صورت جوان مرا!
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه-
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا!
نه تو خلیل خدایی، نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا!
تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این نکن دهان مرا
چه روزگار غریبیست، بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا
تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مراٍ
دیدگاه ها (۱)

💓 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💗 💓 نداری خال لب اما، به چشم من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط