۷۲۳

۷۲۳
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد

از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن #کافه یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد

ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد

باید از ما باز #خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد..

#کاظم_بهمنی
دیدگاه ها (۱)

۷۲۴دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده استچه کرده ای که ز بود و...

﴿ وَأشرقتِ الأرضُ بِنوُرِ ربِّها ﴾ وزمین به #نور_پروردگار رو...

۷۲۲#مجنون که به دیوانه‌گری شهره‌ی شهر استدر دشت #جنون همسفر ...

۷۲۱داستانم را به #مجنون گفتم و با خنده گفت : این همه #دیوانگ...

تناسخ زمان ]⁠ part ۱۵ ات در حینی که لیوان آب پرتقال را به سو...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۹ ات با خشمی نگاهش کرد و تند لب زد : زو...

بابایی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط