پارت 3 🍷:
پارت 3 🍷:
عزیز ترین دشمن من: 🍷
ویو جیمین:
کلاس های زیادی رو رفتیم و دوستای جدیدی پیدا کردیم. پسری با خوش رویی به من سلام کرد و گفت: عه سلام، میتونیم با هم دوست شیم؟؟ راستش من هرگز وارد جامعه نشدم و تو خونه درس خوندم. بعد نیستم ولی سعی میکنم دوست خوبی برات باشم. چیزی درونم میگفت که واقعا دوست خوبی بنظر میاد پس قبول کردم که دوستش باشم. پس گفتم: خوشبختم... اسم من جیمینه. اونم با خنده و ذوق گفت: اسم من هم ته مینه.. و تا آخر دانشگاه با هم وقت گذروندیم....
ویو جونگ کوک:
کم کم وقتش بود که باید میومد خونه و از این بابت خیلی خوشحال بودم و خیلی هم دلم براش تنگ شده بود. بالاخره زنگ خونه اومد و اد در اومد داخل با خوشحالی طرفش رفتم و بغلش کردم و گفتم: خب چیکار کردی؟؟ خوش گذشت؟؟... جواب داد: عالی بود با دوست های جدیدم کلی وقت گذروندم» از کلمه دوست خوشحال شدم چون واقعا خوشحالیش و راحتیش از همه چیز برام مهم تر بود.... بهش گفتم بره تو اتاقش و وقتی رفت اون جیهون لعنتی پیام داده بود که مذاکره بشه ولی اونا این رو معامله میدونستن.... اسلحه و همه چی رو برداشتیم و حرکت کردیم....
ویو جیمین: با خستگی تمام خودم رو خونه رسوندم و دوش گرفتم و خوابیدم.... با زنگ زدن گوشیم از خواب بیدار شدم دیدم واقعا سه ساعت خوابم برده.... از دیدن اسم ته مین لبخندی زدم و جواب دادم: سلام فسقلی... چه خبر؟؟» با ذوق این حرفم خندید... گفت: خب چیم چیم... من تهیونگ میخواستیم بریم بیرون گفتم اگه دوست داری بیا....» با کلمه مهمونی لبخندی زدم پرسیدم: ساعت چند؟...» گفت ساعت 8 میبینمت.... گوشی رو قطع کردم...
شرط پارت بعدی:
لـایـکـ: 15
کـامـنـتـ: 10
عزیز ترین دشمن من: 🍷
ویو جیمین:
کلاس های زیادی رو رفتیم و دوستای جدیدی پیدا کردیم. پسری با خوش رویی به من سلام کرد و گفت: عه سلام، میتونیم با هم دوست شیم؟؟ راستش من هرگز وارد جامعه نشدم و تو خونه درس خوندم. بعد نیستم ولی سعی میکنم دوست خوبی برات باشم. چیزی درونم میگفت که واقعا دوست خوبی بنظر میاد پس قبول کردم که دوستش باشم. پس گفتم: خوشبختم... اسم من جیمینه. اونم با خنده و ذوق گفت: اسم من هم ته مینه.. و تا آخر دانشگاه با هم وقت گذروندیم....
ویو جونگ کوک:
کم کم وقتش بود که باید میومد خونه و از این بابت خیلی خوشحال بودم و خیلی هم دلم براش تنگ شده بود. بالاخره زنگ خونه اومد و اد در اومد داخل با خوشحالی طرفش رفتم و بغلش کردم و گفتم: خب چیکار کردی؟؟ خوش گذشت؟؟... جواب داد: عالی بود با دوست های جدیدم کلی وقت گذروندم» از کلمه دوست خوشحال شدم چون واقعا خوشحالیش و راحتیش از همه چیز برام مهم تر بود.... بهش گفتم بره تو اتاقش و وقتی رفت اون جیهون لعنتی پیام داده بود که مذاکره بشه ولی اونا این رو معامله میدونستن.... اسلحه و همه چی رو برداشتیم و حرکت کردیم....
ویو جیمین: با خستگی تمام خودم رو خونه رسوندم و دوش گرفتم و خوابیدم.... با زنگ زدن گوشیم از خواب بیدار شدم دیدم واقعا سه ساعت خوابم برده.... از دیدن اسم ته مین لبخندی زدم و جواب دادم: سلام فسقلی... چه خبر؟؟» با ذوق این حرفم خندید... گفت: خب چیم چیم... من تهیونگ میخواستیم بریم بیرون گفتم اگه دوست داری بیا....» با کلمه مهمونی لبخندی زدم پرسیدم: ساعت چند؟...» گفت ساعت 8 میبینمت.... گوشی رو قطع کردم...
شرط پارت بعدی:
لـایـکـ: 15
کـامـنـتـ: 10
- ۱.۵k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط