𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »
𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »
«پارت : ۲۲ »
دید که هردو باند درحال تیر اندازی هستن .
یه نفر سریع دستش رو کشید و پشت یکی از ستون های عمارت نگهش داشت .
جونگکوک صورت اون فرد رو دید .
اون هیونجین بود .
هیونجین : جونگکوک تو چطوری اومدی بیرون ؟ اصلا چرا اینجایی ؟
کوک : تو نمیتونی منو داخل یه اتاق زندانی کنی ، بتوچه ( عصبی )
تهیونگ دیده بود که یه نفر از عمارت خارج شد ولی نمیدونست که جونگکوک هست .
وقتی با دقت بیشتر نگاه کرد فهمید جونگکوک بود که اومد بیرون .
سریع روبه افراد باندش گفت :
تهیونگ : تیر اندازی رو تموم کنید ، کافیه ( داد و یکم عصبی )
سوهیون که کنار تهیونگ بود حرف زد .
سوهیون : ارباب مطمئنید ؟ آخه خیلی خطرناکه
تهیونگ : نشنیدی چی گفتم ؟
سوهیون بدون هیچ حرف اطاعت کرد و بقیه هم دیگه از تیر اندازی دست کشیدن .
تهیونگ : کوک حالت خوبه ؟ بیا اینجا ( دادددد و نگران )
کوک : من خوبم الان میام ( داددد )
کوک سریع از زیر دست هیونجین فرار کرد و به سمت تهیونگ رفت .
تهیونگ هم همزمان با کوک به طرفش دوید .
یکی از افراد هیونجین میخواست از این فرصت استفاده کنه و کار تهیونگ رو تموم کنه .
وقتی که دستش رو روی تفنگ فشار داد تیر از لولهی تفنگ خارج شد و به سمت اون رفت .
جونگکوک که انتظار این کار هیونجین رو داشت ، چون که تقریبا به تهیونگ نزدیک شد بود .
سریع تهیونگ رو بغل کرد .
« بوم »
تیر به جونگکوک برخورد کرده بود .
تهیونگ با همزمان با چهار حس میجنگید تعجب ، ترس ، وحشت و نگرانی .
تهیونگ سریع کوک رو محکم بغل کرد و آروم خوابوندش روی زمین ، دستش رو گرفت .
تهیونگ : کو..کوک چیزی نیست خوب میشی ( بغض )
کوک : ت..تهیونگ م..م..من متاسفم که نتونستم برات بهترین باشم ( لبخند )
تهیونگ : هیس چیزی نگو خواهش میکنم ( بغض )
کوک : ت..ته ته بدون تا ابد دوستت دارم ( لبخند )
تهیونگ : کوک این حرف هارو نزن خواهش میکنم ، ترکم نکن ( گریه شدید )
در همین حین سوهیون هم که متوجه اوضاع شد سریع گفت که ماشین رو بیارن .
تهیونگ سریع جونگکوک رو پرنسسی بغل کرد و به سمت ماشین برد .
تهیونگ : نه نمیزارم نمیزارم تو هم بریم ( گریهههههههه )
کوک قطره ای از اشکای تهیونگ رو پاک کرد .
کوک : من تا همیشه کنارت میمونم ولی نمیتونی ببینیم ( لبخند )
تهیونگ کوک رو گذاشت داخل ماشین و سریع به راننده گفت که حرکت کنه به سمت عمارت و به سوهیون هم گفت که به دکتر عمارت زنگ بزنه .
وقتی رسیدن تهیونگ سریع کوک رو برد داخل اتاق و گذاشتش روی تخت ، وقتی گذاشتش رو تخت دکتر هم اومده بود .
وقتی اوضاع رو دید خودش فهمید و سریع دست به کار شد .
تهیونگ همونجا داخل روی مبل دونفره نشسته بود .
با چشمای اشکی ، دستی به خون آلوده و لرزون ، سرش رو گذاشته بود روی دستش و تند تند زیر لب زمزمه کنان میگفت :
تهیونگ : نه خواهش میکنم تو ترکم نکن
بعد از چهار ساعت کار دکتر تموم شد .
به سمت تهیونگ رفت با آرامش دستی به شونه اش کشید .
تهیونگ سریع بلند شد .
تهیونگ : سوهو چیشد ؟ حالش خوبه ؟ ( بغض )
سوهو : تیر داخل کتفش خورده و یکم نزدیک به قلبشه ، اما خطر گذشته دیگه حالش خوبه الان داخل خواب عمیقی هست
سوهو : تا یک ماه خوابه ، بعد یک ماه بهش تا یک هفته سوپ مقوی بدین ، بعد یادتون باشه هرروز باید پانسمان زخمش تعویض بشه
تهیونگ : باشه ممنونم میتونی بری
سوهو : فقط کیم ؟
تهیونگ : بله ؟
سوهو : وقتی به هوش اومد ، باید حسابی استراحت کنه اگه زیاد تکون بخوره جای تیر عمیق تر میشه
تهیونگ : باشه ممنونم
سوهو از اتاق بیرون رفت .
تهیونگ به طرف تخت کوک و پایین روی زمین کنار تخت کوک زانو زد و دست کوک رو داخل دستش گرفت .
بوسه آرومی بهش زد .
تهیونگ : ببخشید که نتونستم ازت محافظت کنم خرگوشک ( بغض )
« در همین حین عمارت هیونجین »
هیونجین هنوز داخل شوک بود .
نمیدونست گریه کنه یا بخنده .
قلبش و مغزش از کار افتادن بودن ، فقط به یجا خیره بود .
اتاقش تاریک بود .
صدای زدن در اومد .
هیونجین : بی..بیا داخل ( لکنت و شوک )
در باز شد .
فلیکس بود .
یکی از بهترین دوستای هیونجین .
فیلیکس : هیون چی شده ؟ ( شوک )
هیونجین : فیلیکس من....من کسی رو که دوست داشتم رو کشتم (شوک ، لکنت ، بغض )
فیلیکس به سمتش رفت و کنارش نشست .
فیلیکس : فکر نمیکردم یه روز مافیای دختر باز و پسر بازی مثل آنقدر عاشق بشه که بخاطرش اینجوری بشه
هیونجین با نگاه بغضی به فیلیکس نگاه کرد .
هیونجین : فیلیکس چیکار کنم ؟ ( بغض )
فلیکس : اون زنده هست ، یکی برام خبر آورد که زنده هست ( لبخند )
هیونجین : واقعا ؟
فلیکس : اره
هیونجین سریع فیلیکس رو بغل کرد .....
«پارت : ۲۲ »
دید که هردو باند درحال تیر اندازی هستن .
یه نفر سریع دستش رو کشید و پشت یکی از ستون های عمارت نگهش داشت .
جونگکوک صورت اون فرد رو دید .
اون هیونجین بود .
هیونجین : جونگکوک تو چطوری اومدی بیرون ؟ اصلا چرا اینجایی ؟
کوک : تو نمیتونی منو داخل یه اتاق زندانی کنی ، بتوچه ( عصبی )
تهیونگ دیده بود که یه نفر از عمارت خارج شد ولی نمیدونست که جونگکوک هست .
وقتی با دقت بیشتر نگاه کرد فهمید جونگکوک بود که اومد بیرون .
سریع روبه افراد باندش گفت :
تهیونگ : تیر اندازی رو تموم کنید ، کافیه ( داد و یکم عصبی )
سوهیون که کنار تهیونگ بود حرف زد .
سوهیون : ارباب مطمئنید ؟ آخه خیلی خطرناکه
تهیونگ : نشنیدی چی گفتم ؟
سوهیون بدون هیچ حرف اطاعت کرد و بقیه هم دیگه از تیر اندازی دست کشیدن .
تهیونگ : کوک حالت خوبه ؟ بیا اینجا ( دادددد و نگران )
کوک : من خوبم الان میام ( داددد )
کوک سریع از زیر دست هیونجین فرار کرد و به سمت تهیونگ رفت .
تهیونگ هم همزمان با کوک به طرفش دوید .
یکی از افراد هیونجین میخواست از این فرصت استفاده کنه و کار تهیونگ رو تموم کنه .
وقتی که دستش رو روی تفنگ فشار داد تیر از لولهی تفنگ خارج شد و به سمت اون رفت .
جونگکوک که انتظار این کار هیونجین رو داشت ، چون که تقریبا به تهیونگ نزدیک شد بود .
سریع تهیونگ رو بغل کرد .
« بوم »
تیر به جونگکوک برخورد کرده بود .
تهیونگ با همزمان با چهار حس میجنگید تعجب ، ترس ، وحشت و نگرانی .
تهیونگ سریع کوک رو محکم بغل کرد و آروم خوابوندش روی زمین ، دستش رو گرفت .
تهیونگ : کو..کوک چیزی نیست خوب میشی ( بغض )
کوک : ت..تهیونگ م..م..من متاسفم که نتونستم برات بهترین باشم ( لبخند )
تهیونگ : هیس چیزی نگو خواهش میکنم ( بغض )
کوک : ت..ته ته بدون تا ابد دوستت دارم ( لبخند )
تهیونگ : کوک این حرف هارو نزن خواهش میکنم ، ترکم نکن ( گریه شدید )
در همین حین سوهیون هم که متوجه اوضاع شد سریع گفت که ماشین رو بیارن .
تهیونگ سریع جونگکوک رو پرنسسی بغل کرد و به سمت ماشین برد .
تهیونگ : نه نمیزارم نمیزارم تو هم بریم ( گریهههههههه )
کوک قطره ای از اشکای تهیونگ رو پاک کرد .
کوک : من تا همیشه کنارت میمونم ولی نمیتونی ببینیم ( لبخند )
تهیونگ کوک رو گذاشت داخل ماشین و سریع به راننده گفت که حرکت کنه به سمت عمارت و به سوهیون هم گفت که به دکتر عمارت زنگ بزنه .
وقتی رسیدن تهیونگ سریع کوک رو برد داخل اتاق و گذاشتش روی تخت ، وقتی گذاشتش رو تخت دکتر هم اومده بود .
وقتی اوضاع رو دید خودش فهمید و سریع دست به کار شد .
تهیونگ همونجا داخل روی مبل دونفره نشسته بود .
با چشمای اشکی ، دستی به خون آلوده و لرزون ، سرش رو گذاشته بود روی دستش و تند تند زیر لب زمزمه کنان میگفت :
تهیونگ : نه خواهش میکنم تو ترکم نکن
بعد از چهار ساعت کار دکتر تموم شد .
به سمت تهیونگ رفت با آرامش دستی به شونه اش کشید .
تهیونگ سریع بلند شد .
تهیونگ : سوهو چیشد ؟ حالش خوبه ؟ ( بغض )
سوهو : تیر داخل کتفش خورده و یکم نزدیک به قلبشه ، اما خطر گذشته دیگه حالش خوبه الان داخل خواب عمیقی هست
سوهو : تا یک ماه خوابه ، بعد یک ماه بهش تا یک هفته سوپ مقوی بدین ، بعد یادتون باشه هرروز باید پانسمان زخمش تعویض بشه
تهیونگ : باشه ممنونم میتونی بری
سوهو : فقط کیم ؟
تهیونگ : بله ؟
سوهو : وقتی به هوش اومد ، باید حسابی استراحت کنه اگه زیاد تکون بخوره جای تیر عمیق تر میشه
تهیونگ : باشه ممنونم
سوهو از اتاق بیرون رفت .
تهیونگ به طرف تخت کوک و پایین روی زمین کنار تخت کوک زانو زد و دست کوک رو داخل دستش گرفت .
بوسه آرومی بهش زد .
تهیونگ : ببخشید که نتونستم ازت محافظت کنم خرگوشک ( بغض )
« در همین حین عمارت هیونجین »
هیونجین هنوز داخل شوک بود .
نمیدونست گریه کنه یا بخنده .
قلبش و مغزش از کار افتادن بودن ، فقط به یجا خیره بود .
اتاقش تاریک بود .
صدای زدن در اومد .
هیونجین : بی..بیا داخل ( لکنت و شوک )
در باز شد .
فلیکس بود .
یکی از بهترین دوستای هیونجین .
فیلیکس : هیون چی شده ؟ ( شوک )
هیونجین : فیلیکس من....من کسی رو که دوست داشتم رو کشتم (شوک ، لکنت ، بغض )
فیلیکس به سمتش رفت و کنارش نشست .
فیلیکس : فکر نمیکردم یه روز مافیای دختر باز و پسر بازی مثل آنقدر عاشق بشه که بخاطرش اینجوری بشه
هیونجین با نگاه بغضی به فیلیکس نگاه کرد .
هیونجین : فیلیکس چیکار کنم ؟ ( بغض )
فلیکس : اون زنده هست ، یکی برام خبر آورد که زنده هست ( لبخند )
هیونجین : واقعا ؟
فلیکس : اره
هیونجین سریع فیلیکس رو بغل کرد .....
- ۸۵۰
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط