نجوای صبحگاهی
نجوای صبحگاهی
ششم آبان ماه
دیری ست
آواز نخوانده ام برای خود
و در آینه ندیده ام
صورتم را
دل نداده ام به دلم
و به چشم هایم
چیزی نگفته ام
بیگانه ی خویش شده است
این آشنای تو
امروز اما
به هوای خوب هایم
بر می خیزم
اولین لبخند برای خود
و عشقی به خود و
به دنیای خود
هوای لطیفی ست
آرام من و
آسوده ی خیال تو
می رسم به عشق
و می رسند به هم
دست های
خدای من و خدای تو
ششم آبان ماه
دیری ست
آواز نخوانده ام برای خود
و در آینه ندیده ام
صورتم را
دل نداده ام به دلم
و به چشم هایم
چیزی نگفته ام
بیگانه ی خویش شده است
این آشنای تو
امروز اما
به هوای خوب هایم
بر می خیزم
اولین لبخند برای خود
و عشقی به خود و
به دنیای خود
هوای لطیفی ست
آرام من و
آسوده ی خیال تو
می رسم به عشق
و می رسند به هم
دست های
خدای من و خدای تو
- ۷۷۵
- ۰۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط