ناهار آن روز هم مثل همیشه شروع شد. تو روی صندلی نشسته بود
ناهار آن روز هم مثل همیشه شروع شد. تو روی صندلی نشسته بودی، سرت کمی پایین، قاشق در دستت لرز خفیفی داشت. صدای پرندهها از پنجره نیمهباز میآمد، اما هیچکدام نتوانستند سکوت سنگین بینتان را کمرنگ کنند.
تهیونگ آرام مشغول خوردن بود. هر حرکتش حسابشده، منظم و بیصدا. مثل همیشه.
چند دقیقه گذشت. بعد، بیهشدار، دست از خوردن کشید. قاشق را روی بشقاب گذاشت و برای اولین بار مستقیم به تو خیره شد.
چشمهایت ناخودآگاه بالا رفت. نگاهش سرد بود، اما چیزی در عمقش… سنگینتر از همیشه.
سکوت کشدار شد، تا اینکه صدایش را شنیدی:
«از این به بعد… بیشتر بخور.»
حرف سادهای بود، اما لحنش نه شبیه دستور همیشگی بود، نه تهیونگِ یخزدهای که میشناختی. صدایش آرامتر، اما عمیقتر بود.
دستت روی قاشق محکم شد. چیزی نگفتی. فقط پلکهایت لرزیدند و نفسهایت بیاختیار سریعتر شدند.
تهیونگ همچنان نگاهت میکرد. بعد، بهآرامی ادامه داد:
«اون چیزی که توی شکمت هست… دیگه فقط مال تو نیست.»
سپس نگاهش را برید و دوباره مشغول خوردن شد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما تو میدانستی اتفاقی افتاده. برای اولین بار، کلامی از دهانش بیرون آمد که در آن جز «دستور»، چیزی بیشتر بود.
دستت هنوز روی قاشق لرزش خفیفی داشت. نگاهت را به بشقاب دوختی، انگار نمیخواستی دوباره چشم در چشم او شوی. چند لحظه سکوت کردی، نفس عمیقی گرفتی و با صدای آرام، کوتاه و شکسته گفتی:
«باشه…»
صدایت آنقدر آهسته بود که حتی خودت هم شک کردی شنیده باشد. اما تهیونگ شنید. سرش کمی تکان خورد، بیآنکه به تو نگاه کند. مثل کسی که پاسخ را از قبل میدانست.
بعد از آن دوباره سکوت برگشت. صدای برخورد قاشق با بشقابش تنها چیزی بود که فضا را پر میکرد. تو هم به زور چند لقمه دیگر خوردی، فقط برای اینکه سکوت طاقتفرسا نشود.
بااینحال، درونت غوغا بود. همان یک «باشه» همهی حرفهایت شد. کوتاهترین پاسخی که میتوانستی بدهی، بیهیچ مقاومتی، بیهیچ اعتراضی. و شاید درست همان چیزی بود که تهیونگ از تو انتظار داشت.
تهیونگ آرام مشغول خوردن بود. هر حرکتش حسابشده، منظم و بیصدا. مثل همیشه.
چند دقیقه گذشت. بعد، بیهشدار، دست از خوردن کشید. قاشق را روی بشقاب گذاشت و برای اولین بار مستقیم به تو خیره شد.
چشمهایت ناخودآگاه بالا رفت. نگاهش سرد بود، اما چیزی در عمقش… سنگینتر از همیشه.
سکوت کشدار شد، تا اینکه صدایش را شنیدی:
«از این به بعد… بیشتر بخور.»
حرف سادهای بود، اما لحنش نه شبیه دستور همیشگی بود، نه تهیونگِ یخزدهای که میشناختی. صدایش آرامتر، اما عمیقتر بود.
دستت روی قاشق محکم شد. چیزی نگفتی. فقط پلکهایت لرزیدند و نفسهایت بیاختیار سریعتر شدند.
تهیونگ همچنان نگاهت میکرد. بعد، بهآرامی ادامه داد:
«اون چیزی که توی شکمت هست… دیگه فقط مال تو نیست.»
سپس نگاهش را برید و دوباره مشغول خوردن شد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما تو میدانستی اتفاقی افتاده. برای اولین بار، کلامی از دهانش بیرون آمد که در آن جز «دستور»، چیزی بیشتر بود.
دستت هنوز روی قاشق لرزش خفیفی داشت. نگاهت را به بشقاب دوختی، انگار نمیخواستی دوباره چشم در چشم او شوی. چند لحظه سکوت کردی، نفس عمیقی گرفتی و با صدای آرام، کوتاه و شکسته گفتی:
«باشه…»
صدایت آنقدر آهسته بود که حتی خودت هم شک کردی شنیده باشد. اما تهیونگ شنید. سرش کمی تکان خورد، بیآنکه به تو نگاه کند. مثل کسی که پاسخ را از قبل میدانست.
بعد از آن دوباره سکوت برگشت. صدای برخورد قاشق با بشقابش تنها چیزی بود که فضا را پر میکرد. تو هم به زور چند لقمه دیگر خوردی، فقط برای اینکه سکوت طاقتفرسا نشود.
بااینحال، درونت غوغا بود. همان یک «باشه» همهی حرفهایت شد. کوتاهترین پاسخی که میتوانستی بدهی، بیهیچ مقاومتی، بیهیچ اعتراضی. و شاید درست همان چیزی بود که تهیونگ از تو انتظار داشت.
- ۲۵.۰k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط