P : 2
BEYOND TIME
پارت دوم | مهمان ناخوانده
عصر همان روز، عمارت روسِی برخلاف همیشه شلوغ بود.
چند کالسکه جلوی در توقف کرده بودند و خدمتکارها مدام در رفتوآمد بودند. سرین که از پلهها پایین میآمد، صدای پدرش را شنید:
ـ سرین، بیا داخل اتاق مطالعه.
سرین آهی کشید.
ـ حتماً باز هم دربارهی ازدواجه...
مادرش که کنار پنجره ایستاده بود، لبخند کوتاهی زد.
ـ این بار نه.
سرین وارد اتاق مطالعه شد.
پدرش پشت میز نشسته بود و مردی با لباس نظامی کنار او ایستاده بود.
پدر گفت:
ـ فرمانده جئون جونگکوک برای چند هفته در این منطقه میمونه.
سرین بیتفاوت جواب داد:
ـ خب؟
ـ برای بررسی چند پروندهی مالیاتی و سرقت از خزانه آمده.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ و این چه ربطی به ما داره؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
ـ یعنی به خاندان ما شک دارن؟
ـ کسی چنین چیزی نگفته.
ـ هنوز.
پدرش اخم کرد.
ـ سرین، در این موضوع دخالت نکن.
ـ اگر چیزی دربارهی خانوادهمون باشه، چرا نکنم؟
ـ چون ممکنه خطرناک باشه.
سرین لبخند کوتاهی زد.
ـ پس حتماً باید دخالت کنم.
و قبل از اینکه پدرش چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.
---
شب، شهر آرام شده بود.
سرین کنار پنجرهی اتاقش نشسته بود و کتابی در دست داشت،
چشمش روی یک صفحه ثابت مانده بود.
در کتاب، داستان دو عاشق نوشته شده بود که خانوادههایشان دشمن یکدیگر بودند.
سرین زیر لب گفت:
ـ چه آدمهای احمقی.
صفحه را ورق زد.
ـ آدم عاقل که به خاطر عشق خودش رو به دردسر نمیندازه.
.
چراغی در باغ روشن شد.
سرین پرده را کنار زد.
مردی با لباس تیره کنار درختهای سرو ایستاده بود.
همان مرد.
جئون جونگکوک.
سرین اخم کرد.
ـ این دیگه اینجا چی کار میکنه؟
چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک انگار چیزی را بررسی میکرد و هر از گاهی به عمارت نگاه میانداخت.
سرین پرده را کشید.
ـ عجب آدم مشکوکی.
اما چند دقیقه بعد دوباره پرده را کنار زد.
این بار باغ خالی بود.
سرین با بیحوصلگی شانه بالا انداخت و به تختش برگشت.
نمیدانست آن شب، در اتاق مطالعهی پدرش، پروندهای روی میز قرار گرفته که نام خاندان روسِی در اولین صفحهاش نوشته شده بود.
و بالای آن، تنها دو کلمه دیده میشد:
«بررسی شود.»
پارت دوم | مهمان ناخوانده
عصر همان روز، عمارت روسِی برخلاف همیشه شلوغ بود.
چند کالسکه جلوی در توقف کرده بودند و خدمتکارها مدام در رفتوآمد بودند. سرین که از پلهها پایین میآمد، صدای پدرش را شنید:
ـ سرین، بیا داخل اتاق مطالعه.
سرین آهی کشید.
ـ حتماً باز هم دربارهی ازدواجه...
مادرش که کنار پنجره ایستاده بود، لبخند کوتاهی زد.
ـ این بار نه.
سرین وارد اتاق مطالعه شد.
پدرش پشت میز نشسته بود و مردی با لباس نظامی کنار او ایستاده بود.
پدر گفت:
ـ فرمانده جئون جونگکوک برای چند هفته در این منطقه میمونه.
سرین بیتفاوت جواب داد:
ـ خب؟
ـ برای بررسی چند پروندهی مالیاتی و سرقت از خزانه آمده.
سرین ابرو بالا انداخت.
ـ و این چه ربطی به ما داره؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
ـ یعنی به خاندان ما شک دارن؟
ـ کسی چنین چیزی نگفته.
ـ هنوز.
پدرش اخم کرد.
ـ سرین، در این موضوع دخالت نکن.
ـ اگر چیزی دربارهی خانوادهمون باشه، چرا نکنم؟
ـ چون ممکنه خطرناک باشه.
سرین لبخند کوتاهی زد.
ـ پس حتماً باید دخالت کنم.
و قبل از اینکه پدرش چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.
---
شب، شهر آرام شده بود.
سرین کنار پنجرهی اتاقش نشسته بود و کتابی در دست داشت،
چشمش روی یک صفحه ثابت مانده بود.
در کتاب، داستان دو عاشق نوشته شده بود که خانوادههایشان دشمن یکدیگر بودند.
سرین زیر لب گفت:
ـ چه آدمهای احمقی.
صفحه را ورق زد.
ـ آدم عاقل که به خاطر عشق خودش رو به دردسر نمیندازه.
.
چراغی در باغ روشن شد.
سرین پرده را کنار زد.
مردی با لباس تیره کنار درختهای سرو ایستاده بود.
همان مرد.
جئون جونگکوک.
سرین اخم کرد.
ـ این دیگه اینجا چی کار میکنه؟
چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک انگار چیزی را بررسی میکرد و هر از گاهی به عمارت نگاه میانداخت.
سرین پرده را کشید.
ـ عجب آدم مشکوکی.
اما چند دقیقه بعد دوباره پرده را کنار زد.
این بار باغ خالی بود.
سرین با بیحوصلگی شانه بالا انداخت و به تختش برگشت.
نمیدانست آن شب، در اتاق مطالعهی پدرش، پروندهای روی میز قرار گرفته که نام خاندان روسِی در اولین صفحهاش نوشته شده بود.
و بالای آن، تنها دو کلمه دیده میشد:
«بررسی شود.»
- ۱۳۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط