♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 33・]ᕗ
چشماش سریع باز شد و دستش پشت کمرم کشیده شد ولی اونقدر فاصله نگرفته بودم که دستش پایین بیوفته.
نفس نفس میزد. مطمینم لپام گل انداخته.
لبم رو گاز گرفتم و با شرم و استرس خاصی که هیچ وقت تو وجودم نبود اروم و با صدای خیلی ریزی گفتم : باید برم
و سریع ازش جدا شدم که دستم رو از پشت گرفت. با شوق دخترونهای چشمام رو روی هم فشار دادم و همونجور پشت بهش وایستادم.
جونگکوک : بازم میتونم ببینمت؟؟
با شیطنت مخلوط با شرم گفتم : اگه خوش شانس باشی..
و سریع دستم رو جدا کردم و دویدم با آخرین توانم دویدم و خودم رو به قصر رسوندم. سریع دویدم تو اتاقم و در رو بستم و بهش تکیه دادم. مثلا میخواستم برم پیش مامان بابام..ولی اتفاقات به کلی از یادم برد و برگشته بودم به قصر.
شوکه و ذوق زده عین دختر بچها لبم رو گاز گرفت و چشمام رو روی هم فشار دادم. خدایا.. من چمه؟
این همه مرد پولدار و قدرتمند میخواستن ببوستم و منو ملکه کشورهاشون کنن ولی حتی اجازه ندادم دستم رو بگیرن و حالا.. اجازه دادم یه مرد یه دکتر که مقامش ازم پایین تره ببوستم پاهام سر خورد و پشت در نشستم.
حس اون لحظه تو ذهنم نقش بست. محشر بود..یه حس ارامش توام با لذت... یه گرما و عطش خاص
یه کشش....من بانوی سوم قصر ،انگلستان دختر پادشاه استفن و ملکه مایا و خواهر پادشاه دین به یه مرد روستایی که نه مقام داره و نه پول و ثروت کشش داشتم. واقعا بهم حس زنده بودن میداد.
صورتم رو بین دستام پوشوندم. لبم رو با دستم لمس کردم
نه... اون هرکی که باشه. من هرکی که باشم.... نمیتونم این گرما و شیرینی رو فراموش کنم. احساس شرم و عذاب وجدان داشتم.
اون حق نداشت ببوستم.. من هم حق ندارم با اون خودم رو درگیر کنم
اما توان پس زدن نداشتم انگار نمیتونستم بپذیرم که من و اون خیلی از هم دوریم. انگار میخواستم با همه مشکلات و دوری ها یه پل بسازم.
پل بین من و اون؟؟
به زور سر میز شام دین و جولی حاضر شدم. فکرم پیش جونگکوک میچرخید... پیش لبهای گرم و اون لطافتش..پیش صورت مردونه اش پیش اون مردونگیش
که فک کرده بود ناراحتم کرده و اومده بود معذر خواهی.. پیش اشتباهی که حس میکردم کردم ولی انگار برام اهمیتی نداشت. و این اهمیت نداشتن اون اشتباه بود
که ناراحتم میکرد به پل احساس خوددرگیری شدیدی میکردم
دين : كريستيناا.
ᕙ[・part 33・]ᕗ
چشماش سریع باز شد و دستش پشت کمرم کشیده شد ولی اونقدر فاصله نگرفته بودم که دستش پایین بیوفته.
نفس نفس میزد. مطمینم لپام گل انداخته.
لبم رو گاز گرفتم و با شرم و استرس خاصی که هیچ وقت تو وجودم نبود اروم و با صدای خیلی ریزی گفتم : باید برم
و سریع ازش جدا شدم که دستم رو از پشت گرفت. با شوق دخترونهای چشمام رو روی هم فشار دادم و همونجور پشت بهش وایستادم.
جونگکوک : بازم میتونم ببینمت؟؟
با شیطنت مخلوط با شرم گفتم : اگه خوش شانس باشی..
و سریع دستم رو جدا کردم و دویدم با آخرین توانم دویدم و خودم رو به قصر رسوندم. سریع دویدم تو اتاقم و در رو بستم و بهش تکیه دادم. مثلا میخواستم برم پیش مامان بابام..ولی اتفاقات به کلی از یادم برد و برگشته بودم به قصر.
شوکه و ذوق زده عین دختر بچها لبم رو گاز گرفت و چشمام رو روی هم فشار دادم. خدایا.. من چمه؟
این همه مرد پولدار و قدرتمند میخواستن ببوستم و منو ملکه کشورهاشون کنن ولی حتی اجازه ندادم دستم رو بگیرن و حالا.. اجازه دادم یه مرد یه دکتر که مقامش ازم پایین تره ببوستم پاهام سر خورد و پشت در نشستم.
حس اون لحظه تو ذهنم نقش بست. محشر بود..یه حس ارامش توام با لذت... یه گرما و عطش خاص
یه کشش....من بانوی سوم قصر ،انگلستان دختر پادشاه استفن و ملکه مایا و خواهر پادشاه دین به یه مرد روستایی که نه مقام داره و نه پول و ثروت کشش داشتم. واقعا بهم حس زنده بودن میداد.
صورتم رو بین دستام پوشوندم. لبم رو با دستم لمس کردم
نه... اون هرکی که باشه. من هرکی که باشم.... نمیتونم این گرما و شیرینی رو فراموش کنم. احساس شرم و عذاب وجدان داشتم.
اون حق نداشت ببوستم.. من هم حق ندارم با اون خودم رو درگیر کنم
اما توان پس زدن نداشتم انگار نمیتونستم بپذیرم که من و اون خیلی از هم دوریم. انگار میخواستم با همه مشکلات و دوری ها یه پل بسازم.
پل بین من و اون؟؟
به زور سر میز شام دین و جولی حاضر شدم. فکرم پیش جونگکوک میچرخید... پیش لبهای گرم و اون لطافتش..پیش صورت مردونه اش پیش اون مردونگیش
که فک کرده بود ناراحتم کرده و اومده بود معذر خواهی.. پیش اشتباهی که حس میکردم کردم ولی انگار برام اهمیتی نداشت. و این اهمیت نداشتن اون اشتباه بود
که ناراحتم میکرد به پل احساس خوددرگیری شدیدی میکردم
دين : كريستيناا.
- ۳۷۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط