.

.
در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود




محمد_سلمانی
دیدگاه ها (۲)

...باران می‌آمدمردمان در خوابِ خانهاز آبِ رفته به جوی ... سخ...

'هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار منهرچه بَری بِبر مَبر سن...

.شرمنده ام، این شعر استادانه ای نیستشعر از تو گفتن کار هر دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط