🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت بیست و دوم ...
گیسو:
قیافه ای آریا دیدنی بود ومعلوم بود می ترسه که من بیفتم اومد زیر شاخه وگفت : زود بیا پایین دختر خطر ناکه یه دختر از این کارا نمی کنه
یاشار ویاشین می خندیدن ویاشار برام طناب رو انداخت منم زود یه سرطناب رو بستم نوبت به اون سر طناب که رسید باز آریا گفت : مراقب باش نیفتی .. خیلی بچه ای یاشار این بچه است تو چرا باهاش راه میای
طناب رو بستم ویاشار اندازه اش رو گرفت وگفت : یکم کوتاهه از گیسات استفاده کن بلند تر شه
با اخم نگاهش کردم وبرگشتم واز درخت میومدم پایین آریا به من می گفت بچه من بچه بودم ؟!
وقتی اومدم پایین دیدم آریا وایساده با اخم نگاهم کرد وگفت : دیگه این کار رو نکن خطر ناکه
سرمو بلند کردم وبه اون نگاه کردم بعدم بجایی که طناب رو بستم خداییش خیلی بالا بود ومن ریسک کرده بودم ولی اصلا ترسی نداشتم
یاشار : اینم یه بالش که دیگه راحت بریم رو تاب کی اول میره
گلین : من
گلین با کمک یاشار رو تاب نشست منم مشغول پوشیدم کفش هام بودم ولی نگاه سنگین آریا اذیتم می کرد سرمو بلند کردم ونگاش کردم
- چیزی شده
متعجب گفت : تو واقعانمی ترسیدی
- نه
یاشار با شیطنت گفت : می دونی فقط از چی می ترسه
آریا نگاهش کرد ویاشار با خنده گفت : از موتور سواری میترسه
با این حرفش یاشین وگلین خندیدن هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که رفتیم پیست موتور سواری وسوار موتور شدم از ترس نزدیک بود بیفتم
آریا نفسش رو فوت کرد وگفت : درست نیست که یه خانم از این کارها انجام بده
بلندشدم وگفتم : هیجان به زندگی آدم مزه میده تو تا حالا امتحانش نکردی ؟
برگشت ونگام کرد به چشمهام خوب که آنالیزمشون کرد گفت : برای مرد بله نه برای زن که جنس ضعیفی داره
پوزخندی زدم وگفتم : مردها هیچ برتری ندارن
لبخند کمرنگی زدوگفت : می دونی که دارن
جوابش رو ندادم وگلین رو نگاه می کردم که آروم تاب میخورد
- گلین من میخوام بشینم
گلین میخواست در بیاد ولی چون ارتفاع طناب بلند بود گفت : نمی تونم سخته
یاشار مثله بچه ها از طناب درش آورد حالا من موندم وقد کوتاهم وطناب خالی
یاشار با شیطنت گفت : من گفتم طناب کوتاه
با اخم نگاش کردم وسعی کردم بشینم رو تاب ولی مگه می شد یاشار بلند بلند می خندید یاشینم مثله همشه بی تفاوت فقط نگاه می کرد وبا گوشی همراهش سرگرم بود
یاشار : خوب دختر خوب بزار کمکت کنم
- نمیخوام به من دست نمی زنی
یاشار دستاش رو برد بالا وگفت : کاریت ندارم
تلاشم بیهوده بود همه اشون بهم می خندیدن حتا آریا که بهم نزدیک شد وتا به خودم بیا بغلم کرد وگذاشتم رو تاب ورفت کنار یاشار با شیطنت گفت : تابت بدم
- بده
# پارت بیست و دوم ...
گیسو:
قیافه ای آریا دیدنی بود ومعلوم بود می ترسه که من بیفتم اومد زیر شاخه وگفت : زود بیا پایین دختر خطر ناکه یه دختر از این کارا نمی کنه
یاشار ویاشین می خندیدن ویاشار برام طناب رو انداخت منم زود یه سرطناب رو بستم نوبت به اون سر طناب که رسید باز آریا گفت : مراقب باش نیفتی .. خیلی بچه ای یاشار این بچه است تو چرا باهاش راه میای
طناب رو بستم ویاشار اندازه اش رو گرفت وگفت : یکم کوتاهه از گیسات استفاده کن بلند تر شه
با اخم نگاهش کردم وبرگشتم واز درخت میومدم پایین آریا به من می گفت بچه من بچه بودم ؟!
وقتی اومدم پایین دیدم آریا وایساده با اخم نگاهم کرد وگفت : دیگه این کار رو نکن خطر ناکه
سرمو بلند کردم وبه اون نگاه کردم بعدم بجایی که طناب رو بستم خداییش خیلی بالا بود ومن ریسک کرده بودم ولی اصلا ترسی نداشتم
یاشار : اینم یه بالش که دیگه راحت بریم رو تاب کی اول میره
گلین : من
گلین با کمک یاشار رو تاب نشست منم مشغول پوشیدم کفش هام بودم ولی نگاه سنگین آریا اذیتم می کرد سرمو بلند کردم ونگاش کردم
- چیزی شده
متعجب گفت : تو واقعانمی ترسیدی
- نه
یاشار با شیطنت گفت : می دونی فقط از چی می ترسه
آریا نگاهش کرد ویاشار با خنده گفت : از موتور سواری میترسه
با این حرفش یاشین وگلین خندیدن هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که رفتیم پیست موتور سواری وسوار موتور شدم از ترس نزدیک بود بیفتم
آریا نفسش رو فوت کرد وگفت : درست نیست که یه خانم از این کارها انجام بده
بلندشدم وگفتم : هیجان به زندگی آدم مزه میده تو تا حالا امتحانش نکردی ؟
برگشت ونگام کرد به چشمهام خوب که آنالیزمشون کرد گفت : برای مرد بله نه برای زن که جنس ضعیفی داره
پوزخندی زدم وگفتم : مردها هیچ برتری ندارن
لبخند کمرنگی زدوگفت : می دونی که دارن
جوابش رو ندادم وگلین رو نگاه می کردم که آروم تاب میخورد
- گلین من میخوام بشینم
گلین میخواست در بیاد ولی چون ارتفاع طناب بلند بود گفت : نمی تونم سخته
یاشار مثله بچه ها از طناب درش آورد حالا من موندم وقد کوتاهم وطناب خالی
یاشار با شیطنت گفت : من گفتم طناب کوتاه
با اخم نگاش کردم وسعی کردم بشینم رو تاب ولی مگه می شد یاشار بلند بلند می خندید یاشینم مثله همشه بی تفاوت فقط نگاه می کرد وبا گوشی همراهش سرگرم بود
یاشار : خوب دختر خوب بزار کمکت کنم
- نمیخوام به من دست نمی زنی
یاشار دستاش رو برد بالا وگفت : کاریت ندارم
تلاشم بیهوده بود همه اشون بهم می خندیدن حتا آریا که بهم نزدیک شد وتا به خودم بیا بغلم کرد وگذاشتم رو تاب ورفت کنار یاشار با شیطنت گفت : تابت بدم
- بده
- ۲۱.۵k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط