فصل 1

فصل 1
پارت6
وارد کلاس هفتم شدم و فصل جدیدی از زندگیم شروع شد مدرسه ی بدی بود همه میدونستن به میگفتن این مدرسه جنده ها هست دخترو نفرست واسه مامانم مهم نبود میگفت یا همینجا درس بخون یا درس نخون
کلا با درس خوندن من مشکل داشت همیشه به ضحی افتخار میکرد میگفت اون شبیه خودشه دخترشه
کلاس هفتم ک رفتم محجبه بودم ولی کم کم به خاطر بچه ها حجابمو کنار گذاشتم بی حجاب نبودم ولی محجبه هم دیگه نبود‌م متوسط
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
راجب دوس پسر مدیرمون توضیح داد اون روزا تنها دوستم شده بود نازی خیلی وابستش بودم فهمیدم از کلاس 3وم دوس پسر داشته و من خبر نداشتم من از پسرا متنفر بودم به خاطر بابام و اینکه بعد رفتنش خانوادت مادرم مارو ترک کردن
کلاس هفتم با وجود اذیت کردن مامانم و زجر دادن من و دلتنگی و انتظار بابام موندن تموم شد و معدلم شد 19 و خورده نمره اول مدرسه شدم ولی مایع افتخار مادرم بازم نبودم
دیدگاه ها (۰)

فصل 1پارت 7کلاس هشتم بودم امتحان نوبت اول یه روز از حلال احم...

فصل 1پارت 8وقتی میرم مدرسع نازی بی خیال میگه خوب کتک خوردی چ...

فصل 1 پارت 5بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و...

فصل 1پارت 4 اونشب مزخرف تموم شد خونمون جابه جا شد بابام رفت ...

فصل اول پارت اول خلاصه بزارین خودمو معرفی کنم من اتنام اتنا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط