پارت

#پارت_۳
دستشو گرفتی و از اعضا معذرت خواهی کردیو  میخاستین برین بیرون که دختری که بهت تیکه انداخته بود گفت: دختره ی نچسب🙄مثل همیشه سرد و بی احساسه. حتی وقتی فهمید که مامانش حالش بده بازم ریکشنی نشون نداد
تو که دیگه اعصابتو از دست دادی به بادیگارد اشاره کردی که سوگی رو ببره ماشین و با عصبانیت به سمت دختر رفتی. میخاستی بهش مشت بزنی که بازوت توسط بادیگاردت گرفته و گفت: خانوم لطفا خوتونو کنترل کنید
تو به خودت اومدیو سرتو به نشونه تایید  تکون دادی. بعدشم روبه دختره گفتی: تو از زندگی من چی میدونی ها؟ تو فقد منو تو مسابقات و چنتا محاصبه دیدی. با چه جرئتی به من میگی سرد و بی احساس؟ تو از درون من خبر داری؟ میدونی تو این قلبم چی میگذزه؟ میدونی؟ الانم برو خداتو شکر کن که عجله دارم وگرنه حسابتو میرسیدم
بعدشم از اونجا رفتی بیرون. همه تعجب کرده بودنو داشتن ازت فیلم میگرفتن.
رفتی بیرون و بغضت‌ گرفته بود. اما گریه نکردی و باخودت گفتی: عیبی نداره ا.ت الان وقتش نیست.
سریع سوار ماشین شدی و به راننده گفتی: لطفا هرچه سریعتر حرکت کنین.
بعد از ده دقیقه رسیدین بیمارستان. سوگی رفت خالت رو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن.
به دور و برت نگاه کردی و رو به خالت گفتی: بابام بازم نیومده نه؟
خالت با خجالت گفت: بازم پیداش نیست
میخاستی رو صندلی بشینی که یه پرستار اومد بیرون. سریع رفتی پیشش و گفتی: خانوم پرستار حال مامانم چطوره&#x27
پرستار: ایشون وضعیتشون وخیمه هنوز هیچی مشخص نیس. بعدشم رفت
تو قلبت احساس سنگینی میکردی. بدون اینکه چیزی بگی میخاستی بری بیرون که یهو به یکی برخورد کردی. هیونجین بود. در حالی که اشک از چشمات می ریخت گفتی: هه انقد همچی یهویی شد که الان دارم توهم میزنم. این همونی نیس که تو کنسرت بود. بعدشم رفتی بیرون
رفتی و یه گوشه تو حیاط بیمارستان نشستی.
هیونجین رفت پیش خالت و گفت: خاله حال خانوم پارک چطوره
خالت: هیونجین تویی. نه میگن وضعیتش وخیمه. هیونجین: ا.ت حالش خوبه؟
خالت: لطفا برو پیشش تنهاش نذار
هیونجین رفت بیرون. تورو دید که زیر بارون نشستی و خیس شدی
هیونجین: چرا اینجا نشستی؟
ا.ت: پس توهم نزده بودم
هیونجین اومد و کنارت نشست و گفت: تو حالت خوبه؟
تو درحالی اشک از چشات میریخت و در عین حال با خنده گفتی: معلومه که خوبم
هیونجین: هی ا.ت هرچی تو دلت هس رو بگو عیبی نداره من درکت میکنم
ا.ت: تو چیو میدونی که میخای درکم کنی همتون منو به چشم یه دختر سرد و بی احساس میبینین که هیچ حسی به هیچی نداره.  دیگه نتونستی تحمل کنی و با گریه ادامه دادی: میدونی دیگه نمیتونم تحمل کنم. مامانم هیچ توجهی به من نمیکنه. همیشه سرش به کارش گرمه. الانم میخاد اینجوری تنهام بزاره و بره. من که هیچی سوگی! اون گناه داره هنوز بچس.
هیونجین میخاست بغلت کنه ولی خودشو کنترل کرد و گفت: هی ا.ت گریه نکن
تو گفتی: تو منو از کجا میشناسی
هیونجین: خب من باباتو میشناسم در واقع یکی از دوستامه. ولی ندیدمش
تو در حالی که سرت پایین بود و موهات جلوی صورتت بودن گفتی: هه بابام! اون حتی به خودش زحمت نداده که بیاد اینجا. حتما الان پیش دوس دخترشه
هیونجین با تعجب گفت: دوس دخترش؟
ا.ت: تو باید بهتر از من بدونی که همیشه هر چیزی اونجوری که جلوی دوربینه نیس
هیونجین: راس میگی ببخشید
ا.ت با بغض ادامه داد: میدونی من تنهایی خواهرمو بزرگ کردم. مامانم زیاد خونه نمیومد و همیشه تو هتل میموند. هیچ دوستی تا بحال نداشتم. همشون دنبال ارث و میراثم بودن و یا هم میگفتن که سرد و بی احساسم بدرد دوستی نمیخورم. خودتم که دیدی. همه همینو  میگن که من سرد و بی احساسم.
باران همچنان داشت میبارید. هردوتاتون خیس شده بودین. هیونجین موهاتو از جلوی صورتت پس زد و گفت: اصلنم اینجوری نیس.
تو با خنده گفتی: تو از کجا مطمئنی؟
هیونجین: چون درمورد منم همین فکرو میکنن. هیترام میگن که من مغرور و بی احساسم... هیونجین داشت حرف میزد که متوجه تو شد که خوابیدی و سرتو رو شونش گذاشتی. ضربان قلبش بالا رفت. کتشو آروم در آورد و رو تو انداخت و با خنده گفت: شبت بخیر
بعدشم دستشو دور گردنت پیچوند و اونم خابید.
صبح شده بود‌. تو چون عادت کرده بودی زودتر بیدار شدی. نگاهی به دور و برت انداختی. دیدی که هنوز تو حیاطی. لباسات خیس بودن. ناگهان......
ادامه پارت بعدی.....
دیدگاه ها (۰)

#پارت_۴لباسات خیس بودن. ناگهان متوجه دستی که دور گردنت حلقه ...

#پارت_۵رسیدین خونه. از ماشین پیاده شدی و رو به هیونجین گفتی:...

#پارت_۲سوار ماشین شدین و راه افتادین‌. تو راه با خودت گفتی: ...

#پارت ۱ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدی و با خودت گفتی: بازم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط