Part
Part3۶
ته: ولش کنیم بریم بیرون
رفتیم نشستیم تو ماشین سوهو پش فرمون صندلی شاگرد پر بود مینهو نشست عقب ات تو بعلم بود تو راه بودیم که دیدم مینهو تو فکره و به یکجا زل زده رد نگاهشو گرفتم دیدم حوله ات یکم روی شکمش و نزدیک به عضوش
ته : هوی به کجا نگاه میکنی
درسا کردم حولشو
پرش زمانی به خونه.............................................................................
رسیدیم خونه دخترا گریه میکردن چرا اینا بیدارند مگه ساعت چنده چقدر طول کشید ۵ دقیقه هم نبود دیدم ساعت ۶ صیحههه ۲ ساعت طول کشیدددددد ای خداااا
تا اتو دیدن اومدن پیشش با گریه
ته: اروم باشید هیچ اتفاقی نیوفتاده زدیمشون هیچکاری نکردن
هانا:کیاروووو(گریه)
ته:عه ته یو و کی وو ساعت ۲ نصف شب دیشب اومدن
سوهی :ببرش بالا بزارش رو تخت تا لباس بپوشیم(گریه)
ته:باشه.
رفتیم یالا گزاشتمش رو تخت خوله دورش بود
مونیکا:برو بیرون
ته:خواهرمه هااا
جانگی:خواهرت باشه که چی
جاگنس هلم داد بیرون
تا بخوان لباس بپوشم اله بله میرم پایین زهنم درگیره
سوهو:دادا.....
ته:سوهو لطفا ساکت شو مغزم درگیره
مینهو:اواو زهنش درگیره بدهههه میکشتمونا حرف نزن سوهو فقط میخواست بگه خوابمون میاد میخوایم بخوابیم ما میریم بالا بخوابیم
ته:باشه برین
چرا چرا چرااااااااا من انقدر حالم خراب شد این چه حسیه دارم این حس خیلی عجیبه این حسو امیدوارم تو کل عمرم داشته باشم اسن حس توصیف نشدنیه این حس متو به دنیای عشق میبره اسن حس خوشحالی میاره غم میاره ذوق میاره بغض میاره این حس باور نکردنی تو عمرم این حسو نداشتم ولی همه آیت حسا میره برا ات نمیدونم چیه نمیدونم چیکار کنم نابود میشم تز اورتینگ باید با یکی صبحت کنمممم
ته: ولش کنیم بریم بیرون
رفتیم نشستیم تو ماشین سوهو پش فرمون صندلی شاگرد پر بود مینهو نشست عقب ات تو بعلم بود تو راه بودیم که دیدم مینهو تو فکره و به یکجا زل زده رد نگاهشو گرفتم دیدم حوله ات یکم روی شکمش و نزدیک به عضوش
ته : هوی به کجا نگاه میکنی
درسا کردم حولشو
پرش زمانی به خونه.............................................................................
رسیدیم خونه دخترا گریه میکردن چرا اینا بیدارند مگه ساعت چنده چقدر طول کشید ۵ دقیقه هم نبود دیدم ساعت ۶ صیحههه ۲ ساعت طول کشیدددددد ای خداااا
تا اتو دیدن اومدن پیشش با گریه
ته: اروم باشید هیچ اتفاقی نیوفتاده زدیمشون هیچکاری نکردن
هانا:کیاروووو(گریه)
ته:عه ته یو و کی وو ساعت ۲ نصف شب دیشب اومدن
سوهی :ببرش بالا بزارش رو تخت تا لباس بپوشیم(گریه)
ته:باشه.
رفتیم یالا گزاشتمش رو تخت خوله دورش بود
مونیکا:برو بیرون
ته:خواهرمه هااا
جانگی:خواهرت باشه که چی
جاگنس هلم داد بیرون
تا بخوان لباس بپوشم اله بله میرم پایین زهنم درگیره
سوهو:دادا.....
ته:سوهو لطفا ساکت شو مغزم درگیره
مینهو:اواو زهنش درگیره بدهههه میکشتمونا حرف نزن سوهو فقط میخواست بگه خوابمون میاد میخوایم بخوابیم ما میریم بالا بخوابیم
ته:باشه برین
چرا چرا چرااااااااا من انقدر حالم خراب شد این چه حسیه دارم این حس خیلی عجیبه این حسو امیدوارم تو کل عمرم داشته باشم اسن حس توصیف نشدنیه این حس متو به دنیای عشق میبره اسن حس خوشحالی میاره غم میاره ذوق میاره بغض میاره این حس باور نکردنی تو عمرم این حسو نداشتم ولی همه آیت حسا میره برا ات نمیدونم چیه نمیدونم چیکار کنم نابود میشم تز اورتینگ باید با یکی صبحت کنمممم
- ۱.۸k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط