قبل ترهاهمدیگر را میدیدم بعد تلفن آمد

قبل ترها،همدیگر را میدیدم. بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند. بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا،اما صدا را هنوز میشنیدی. حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند....
بعدتر،اس ام اس آمد. صدا رفت. همه چیز شد نوشتن. ما مینوشتیم. بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم. گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم. یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم ...
مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم. بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد. تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش. زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم. ولی کلمه؟ من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم. این آخرین دارایی است..
دیدگاه ها (۱)

Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a ...

مورد داشتیم تیمشون میخاسته نیمه نهایی جبران کنهیک چهارم نهای...

حکایت جالبیست اتاق من…گیتار دود میکندسیگار ساز میزندو منتمام...

تک پارتی از جیمین *ات ، در مدرسه*تازه کلاسمون تموم شده بود و...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط