عشق روانی من
☆ عشق روانی من (۶) ☆
☆ از زبان هیروکو ☆
اون شب تا صبح نخوابیدم. صدای نفس کشیدن هانما از اتاق کناری مثل پتک رو مغزم میکوبید.
هر لحظه صدای خندهش، صدای پاهاش، صدای دیوونگی توی ذهنم میپیچید.
میدونستم اگه بمونم، یا منو میشکونه، یا خودم از بین میرم.
آروم از تخت بلند شدم، پا برهنه، تا صدا ندم. در اتاقو باز کردم، صدای جیرجیرش مثل فریاد توی سکوت بود.
نفسمو حبس کردم. صدایی نیومد.
از پلهها پایین رفتم، تا رسیدم به ورودی. بارون هنوز میبارید.
گوشیمو برداشتم ولی آنتن نداشت. معلوم بود ویلا یهجورایی از دنیا جدا شده، مثل قفس طلایی.
کلیدها رو از روی میز برداشتم.
همین که خواستم درو باز کنم، صدای خندهای از پشت سرم اومد.
هانما: «میخواستی بری بدون خداحافظی، بیبی گرل؟»
یخ زدم. آروم برگشتم. اون همونجا ایستاده بود — با پیراهن سیاه، موهای نامرتب و نگاهی که هم عاشق بود، هم خطرناک.
هیروکو: «هانما... من... فقط میخواستم یه قدم بیرون برم، هوا بخورم—»
هانما اومد جلو، دستشو روی دیوار کنارم گذاشت.
هانما: «هوا؟ یا آزادی؟»
نفس کشیدن برام سخت شده بود. نگاهش تیزتر از همیشه بود.
هیروکو: «خواهش میکنم، فقط یه مدت... از هم دور باشیم.»
هانما: «دور؟» (لبخند زد) «هیروکو، من بدون تو صداها رو دوباره میشنوم. بدون تو، دیوونه میشم.»
اشک توی چشمهام جمع شد.
هیروکو: «شاید باید دیوونه بشی تا بفهمی من چقدر ازت میترسم...»
اون لحظه، برق آذرخش آسمونو روشن کرد. همزمان با صاعقه، هانما یه لحظه چشمهاشو بست...
و من از اون فرصت استفاده کردم — درو باز کردم و دویدم بیرون.
بارون تند میبارید، روی صورتم میکوبید. زمین لیز بود، پاهام میلغزید، اما ندویدن یعنی مرگ.
از پشت سر، صدای قدمهاش میاومد. اون دنبال من بود.
هانما (با فریاد): «هیروکوووو! اگه بری، برمیگردونمت حتی از دل جهنمم که باشی!»
اشک و بارون قاطی شده بودن.
از لای درختها رد شدم تا رسیدم به جاده... یه ماشین در حال عبور بود، چراغاش چشممو زد.
با آخرین توان دستمو بلند کردم... ماشین ایستاد.
راننده: «خانم، حالتون خوبه؟!»
هیروکو فقط تونست بگه: «تو رو خدا... منو از اینجا ببر...»
صدای فریاد هانما هنوز از دور میاومد، ولی ماشین حرکت کرد.
من عقبنشینی نکردم، فقط سرمو به شیشه تکیه دادم و اشک ریختم.
برای اولین بار، آزاد بودم —
اما درونم یه صدای آشنا نجوا کرد:
> "تو نمیتونی از من فرار کنی، بیبی گرل..."
☆ از زبان هیروکو ☆
اون شب تا صبح نخوابیدم. صدای نفس کشیدن هانما از اتاق کناری مثل پتک رو مغزم میکوبید.
هر لحظه صدای خندهش، صدای پاهاش، صدای دیوونگی توی ذهنم میپیچید.
میدونستم اگه بمونم، یا منو میشکونه، یا خودم از بین میرم.
آروم از تخت بلند شدم، پا برهنه، تا صدا ندم. در اتاقو باز کردم، صدای جیرجیرش مثل فریاد توی سکوت بود.
نفسمو حبس کردم. صدایی نیومد.
از پلهها پایین رفتم، تا رسیدم به ورودی. بارون هنوز میبارید.
گوشیمو برداشتم ولی آنتن نداشت. معلوم بود ویلا یهجورایی از دنیا جدا شده، مثل قفس طلایی.
کلیدها رو از روی میز برداشتم.
همین که خواستم درو باز کنم، صدای خندهای از پشت سرم اومد.
هانما: «میخواستی بری بدون خداحافظی، بیبی گرل؟»
یخ زدم. آروم برگشتم. اون همونجا ایستاده بود — با پیراهن سیاه، موهای نامرتب و نگاهی که هم عاشق بود، هم خطرناک.
هیروکو: «هانما... من... فقط میخواستم یه قدم بیرون برم، هوا بخورم—»
هانما اومد جلو، دستشو روی دیوار کنارم گذاشت.
هانما: «هوا؟ یا آزادی؟»
نفس کشیدن برام سخت شده بود. نگاهش تیزتر از همیشه بود.
هیروکو: «خواهش میکنم، فقط یه مدت... از هم دور باشیم.»
هانما: «دور؟» (لبخند زد) «هیروکو، من بدون تو صداها رو دوباره میشنوم. بدون تو، دیوونه میشم.»
اشک توی چشمهام جمع شد.
هیروکو: «شاید باید دیوونه بشی تا بفهمی من چقدر ازت میترسم...»
اون لحظه، برق آذرخش آسمونو روشن کرد. همزمان با صاعقه، هانما یه لحظه چشمهاشو بست...
و من از اون فرصت استفاده کردم — درو باز کردم و دویدم بیرون.
بارون تند میبارید، روی صورتم میکوبید. زمین لیز بود، پاهام میلغزید، اما ندویدن یعنی مرگ.
از پشت سر، صدای قدمهاش میاومد. اون دنبال من بود.
هانما (با فریاد): «هیروکوووو! اگه بری، برمیگردونمت حتی از دل جهنمم که باشی!»
اشک و بارون قاطی شده بودن.
از لای درختها رد شدم تا رسیدم به جاده... یه ماشین در حال عبور بود، چراغاش چشممو زد.
با آخرین توان دستمو بلند کردم... ماشین ایستاد.
راننده: «خانم، حالتون خوبه؟!»
هیروکو فقط تونست بگه: «تو رو خدا... منو از اینجا ببر...»
صدای فریاد هانما هنوز از دور میاومد، ولی ماشین حرکت کرد.
من عقبنشینی نکردم، فقط سرمو به شیشه تکیه دادم و اشک ریختم.
برای اولین بار، آزاد بودم —
اما درونم یه صدای آشنا نجوا کرد:
> "تو نمیتونی از من فرار کنی، بیبی گرل..."
- ۵.۷k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط