عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶
ویو راوی
وقتی کارشون تو آشپزخونه قصر تموم شد به سمت سالن غذاخوری رفتن . نیلا با دیدن غذا های رنگارنگ روی میز ذوق زده شد و رفت روی صندلی نشست املیا هم پشت سرش رفت روی صندلی نشست ،پادشاه و ملکه و ۳ خواهرای ناتنی املیا هم اومدن و پشت میز نشستن مدتی گذشت و همه شروع به غذا خوردن کردن
ویو املیا
همه در حال غذا خوردن بودیم ندیمه ها کنارمون بودن که یهو در باز شد و دستیار پدر وارد شد و به پدر نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت با تموم شدن حرفش اخم ها پدر بیشتر شد پدر سرش رو تکون داد و دستیار پدر سالن رو ترک کرد(علامت ها. پادشاه £ ملکه€
خواهرای املیا ○●■ )
€ عالیجناب اتفاقی افتاده که اخم به چهرتون اومده؟
£ پادشاه انگلیس به اتفاق ملکه و پسرشون به فرانسه امدن
€ چه چیزی اون ها رو به اینجا کشونده؟
£ به درخواست پادشاه انگلیس برای از بین بردن کینه ۵۰ ساله ای فرانسه و انگلیس بهتره یک دختر از فرانسه با شاهزاده انگلیس ازدواج کنه
○ این خیلی خوبه شنیدم شاهزاده انگلیس خیلی خوش قیافه و جذابه
● اعه پس این برای منه
■ نه خیرم برای منه
○ برید کنار ببینم برای منه
ویو راوی
ملکه سرفه ایی به نشانه بس کردن کرد و هر سه تا ساکت شدن ،پادشاه بعد از تموم کردن غذا از جاش بلند شد و قبل از رفتن گفت
£ فردا شب مهمونی در پیش داریم همه به بهترین شکل حاضر شوند نمیخوام از کسی کم کاری سر بزنه
و از سالن خارج شد
ساعات تقريبا ۱:۳۰ شب بود همه در اتاق هاشون در خواب بودن ولی املیا خواب به چشمهاش نمیومد از روی تختش پاشد و به سمت میزش رفت و پشت میزش نشست و دفترش رو باز کرد و شروع به ورق زدن کرد و تو یه صفحه وایستاد قلم رو برداشت و شروع کرد به نوشتن
➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️
گاهی دل به خنده آید، گاه اشک ریزانم
گاه پر کشد دلم، گرد جهان بگردانم
گاهی خیزم ز بستر، گاه سست و بیجانم
گه دلم هوای وصل، شادی و جانانم
گه خوشی به جان زند، نیشی از دل و جانم
آری، درد آشناست، همدم هر انسانم
پارت ۶
ویو راوی
وقتی کارشون تو آشپزخونه قصر تموم شد به سمت سالن غذاخوری رفتن . نیلا با دیدن غذا های رنگارنگ روی میز ذوق زده شد و رفت روی صندلی نشست املیا هم پشت سرش رفت روی صندلی نشست ،پادشاه و ملکه و ۳ خواهرای ناتنی املیا هم اومدن و پشت میز نشستن مدتی گذشت و همه شروع به غذا خوردن کردن
ویو املیا
همه در حال غذا خوردن بودیم ندیمه ها کنارمون بودن که یهو در باز شد و دستیار پدر وارد شد و به پدر نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت با تموم شدن حرفش اخم ها پدر بیشتر شد پدر سرش رو تکون داد و دستیار پدر سالن رو ترک کرد(علامت ها. پادشاه £ ملکه€
خواهرای املیا ○●■ )
€ عالیجناب اتفاقی افتاده که اخم به چهرتون اومده؟
£ پادشاه انگلیس به اتفاق ملکه و پسرشون به فرانسه امدن
€ چه چیزی اون ها رو به اینجا کشونده؟
£ به درخواست پادشاه انگلیس برای از بین بردن کینه ۵۰ ساله ای فرانسه و انگلیس بهتره یک دختر از فرانسه با شاهزاده انگلیس ازدواج کنه
○ این خیلی خوبه شنیدم شاهزاده انگلیس خیلی خوش قیافه و جذابه
● اعه پس این برای منه
■ نه خیرم برای منه
○ برید کنار ببینم برای منه
ویو راوی
ملکه سرفه ایی به نشانه بس کردن کرد و هر سه تا ساکت شدن ،پادشاه بعد از تموم کردن غذا از جاش بلند شد و قبل از رفتن گفت
£ فردا شب مهمونی در پیش داریم همه به بهترین شکل حاضر شوند نمیخوام از کسی کم کاری سر بزنه
و از سالن خارج شد
ساعات تقريبا ۱:۳۰ شب بود همه در اتاق هاشون در خواب بودن ولی املیا خواب به چشمهاش نمیومد از روی تختش پاشد و به سمت میزش رفت و پشت میزش نشست و دفترش رو باز کرد و شروع به ورق زدن کرد و تو یه صفحه وایستاد قلم رو برداشت و شروع کرد به نوشتن
➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️
گاهی دل به خنده آید، گاه اشک ریزانم
گاه پر کشد دلم، گرد جهان بگردانم
گاهی خیزم ز بستر، گاه سست و بیجانم
گه دلم هوای وصل، شادی و جانانم
گه خوشی به جان زند، نیشی از دل و جانم
آری، درد آشناست، همدم هر انسانم
- ۳.۵k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط