🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
پارت دوازدهم ....
گیسو:
چرا حرفاشون انقدر پیچیده بود چی رو آریا می فهمید چی رو ما می فهمیدیم ؟!
وقتی دیگه سکوت کردن رفتم طرف دسشویی می دونستم کار بدی کردم که فال گوش وایسادم ولی می دونستم این وسط یه مشکلی هست که به همه مربوطه وبزرگترها از ما قایمش می کنن
وقتی برگشتم اتاقم انقدخسته بودم نمی دونم چطور خوابم برد
*********
با صدای سنگی که به شیشه خورد متعجب از رو مبل تک نفره ای که تو اتاقم بود بلند شدم دفترم رو گذاشتم رو مبل ورفتم طرف پنجره یاشار بود که با شیطنت خاص همیشگی اش گفت : به به پرنسس گیسو طلا موهات بفرست پایین بیام بالا
آریا کنارش وایساده بود از حرف یاشار خندش گرفت به یاشار اخم کردم وگفتم : یه بار دیگه سنگ زدی به شیشه به آقا جون میگم
یاشار دستشو آورد بالا وگفت : نزنی مارو گیسو طلا
با حرص نگاش کردم لبخند زدوگفت : بیا یه کمکی به زن عموت کن
- الان میام
رفتم پایین ورفتم تو خونه ای جدید عمو اینا که داشتن وسایل خودشون رو میچیدن ووسایل اون خونه رو میزاشتن بیرون بخاطر رفت آمدی که خونه آقا جون بود همیشه این خونه تر تمیز بود وجای مهمان وخدا رو شکر زن عمو مشکلی نداشت وراضی بود آریا داشت با آقاجون حرف می زد با لبخند نگاشون کردم چقدرم نوه بزرگه مورد علاقه ای آقاجون بود
یاشار طبق معمول داشت شیطنت می کرد تا اینکه دست به کاری بزنه تا حواسش پرت شد وداشت با گلین حرف می زد یه میله کوچلو که نمی دونم مال چی بود وبرداشتم وزدم پس کله اش با تعجب برگشت ونگام کرد بعدم دستشو گذاشت تو موهاش وانگار دنبال ردی از خون بود خندیدم وگفتم : بنزینت تموم شد ؟
خیز برداشت طرفم که خواستم فرار کنم محکم خوردم به یکی سرمو بلند کردم دیدم آریاست یه تای ابروش بالا داد
یاشار : بگیرش آریا
با التماس آریا رو نگاه کردم خندش گرفت تعجب کردم مگه آریا بلد بودلبخند بزنه ؟ !
دستام از پشت کشیده شدصدای خنده های بقیه ولبخند آریا که داشت نگاهم می کرد باعث شد حواسم جم بشه یاشار دستام محکم فشار می داد وفرار کردن از دستش بعید بود
- حقت بود یاشار یه ساعت فقط فک می زنی دست به هیچی نزدی
فشاری به دستم آورد از دردجیغ زدم وتقلا کردم
یاشین : ولش کن یاشار دستاش شکست مگه دروغ میگه ...فقط حرف می زنی ...بعدشم گیسو خیلی آروم زد
یاشار : کله ای من بود تو میگی آروم زد
- آییییی دستم ...یکی منو نجات بده دستام شیکست
آریا : ولش کن یاشار به دستاش فشار نیار میشکنه مجبوری خودت تکلیفاش انجام بدی
متعجب آریا رو نگاه کردم که بی تفاوت میله ای که زده بودم تو سر یاشار برداشت ورفت کنار مادرش یاشار دستام محکم فشرد وگفت : تنبه ات باشه واسه وقتی کارم تموم شد
گیسمو که پشت سرم بود وکشید وگفت : برو گیسو طلا
پارت دوازدهم ....
گیسو:
چرا حرفاشون انقدر پیچیده بود چی رو آریا می فهمید چی رو ما می فهمیدیم ؟!
وقتی دیگه سکوت کردن رفتم طرف دسشویی می دونستم کار بدی کردم که فال گوش وایسادم ولی می دونستم این وسط یه مشکلی هست که به همه مربوطه وبزرگترها از ما قایمش می کنن
وقتی برگشتم اتاقم انقدخسته بودم نمی دونم چطور خوابم برد
*********
با صدای سنگی که به شیشه خورد متعجب از رو مبل تک نفره ای که تو اتاقم بود بلند شدم دفترم رو گذاشتم رو مبل ورفتم طرف پنجره یاشار بود که با شیطنت خاص همیشگی اش گفت : به به پرنسس گیسو طلا موهات بفرست پایین بیام بالا
آریا کنارش وایساده بود از حرف یاشار خندش گرفت به یاشار اخم کردم وگفتم : یه بار دیگه سنگ زدی به شیشه به آقا جون میگم
یاشار دستشو آورد بالا وگفت : نزنی مارو گیسو طلا
با حرص نگاش کردم لبخند زدوگفت : بیا یه کمکی به زن عموت کن
- الان میام
رفتم پایین ورفتم تو خونه ای جدید عمو اینا که داشتن وسایل خودشون رو میچیدن ووسایل اون خونه رو میزاشتن بیرون بخاطر رفت آمدی که خونه آقا جون بود همیشه این خونه تر تمیز بود وجای مهمان وخدا رو شکر زن عمو مشکلی نداشت وراضی بود آریا داشت با آقاجون حرف می زد با لبخند نگاشون کردم چقدرم نوه بزرگه مورد علاقه ای آقاجون بود
یاشار طبق معمول داشت شیطنت می کرد تا اینکه دست به کاری بزنه تا حواسش پرت شد وداشت با گلین حرف می زد یه میله کوچلو که نمی دونم مال چی بود وبرداشتم وزدم پس کله اش با تعجب برگشت ونگام کرد بعدم دستشو گذاشت تو موهاش وانگار دنبال ردی از خون بود خندیدم وگفتم : بنزینت تموم شد ؟
خیز برداشت طرفم که خواستم فرار کنم محکم خوردم به یکی سرمو بلند کردم دیدم آریاست یه تای ابروش بالا داد
یاشار : بگیرش آریا
با التماس آریا رو نگاه کردم خندش گرفت تعجب کردم مگه آریا بلد بودلبخند بزنه ؟ !
دستام از پشت کشیده شدصدای خنده های بقیه ولبخند آریا که داشت نگاهم می کرد باعث شد حواسم جم بشه یاشار دستام محکم فشار می داد وفرار کردن از دستش بعید بود
- حقت بود یاشار یه ساعت فقط فک می زنی دست به هیچی نزدی
فشاری به دستم آورد از دردجیغ زدم وتقلا کردم
یاشین : ولش کن یاشار دستاش شکست مگه دروغ میگه ...فقط حرف می زنی ...بعدشم گیسو خیلی آروم زد
یاشار : کله ای من بود تو میگی آروم زد
- آییییی دستم ...یکی منو نجات بده دستام شیکست
آریا : ولش کن یاشار به دستاش فشار نیار میشکنه مجبوری خودت تکلیفاش انجام بدی
متعجب آریا رو نگاه کردم که بی تفاوت میله ای که زده بودم تو سر یاشار برداشت ورفت کنار مادرش یاشار دستام محکم فشرد وگفت : تنبه ات باشه واسه وقتی کارم تموم شد
گیسمو که پشت سرم بود وکشید وگفت : برو گیسو طلا
- ۱۸.۹k
- ۰۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط