فلیکس هم گیج بود هم خوشحالگیج از اینکه چرا یهو این

فلیکس هم گیج بود هم خوشحال‌......گیج از اینکه چرا یهو این فرد تصمیم گرفته بود خودشو نشون بده و خوشحال از اینکه قراره اون فرد رو ببینه.

فلیکس به خونه برگشت و ی نودل درست کرد و خورد و بعد خوابید....برای فردا هم هیجان داشت هم استرس.

فردا صبح خیلی زود بلند شد و ی صبحونه کوچولو خورد و لباسای مرتب و شیکی پوشید و به سمت همون کافی شام رفت.

وقتی رسید کافی شاپ خالی از آدما بود خیلی تعجب کرد . به محض اینکه نشست ی پیام اومد:

ناشناس : "خب....بالاخره وقتش رسید"

هیونجین با ی تیپ خیلی شیک و جذاب جلوش ظاهر شد...فلیکس با تعجب به هیونجین زل زده بود و حتی پلک هم نمیزد .

هیونجین لبخند مرموزی زد بدون اینکه حرف بزنه نشست روبروش.

فلیکس خیلی شکه شده بود . یعنی تمام این مدت هیونجین بهش پیام داده بوده؟یعنی کار هیونجین بوده؟ امکان نداشت.

فلیکس : ت..تو...تو اینارو فرستادی؟

هیونجین ی تکونی خورد و خیلی آروم جوابشو داد.

هیونجین : خب...آره کار خودم بود.

فلیکس لبخند زد ولی سریع قایمش کرد و کمی عصبی شد.

فلیکس: پس همه این روزا...همه‌ی اون پیام‌ها..کار تو بود ؟

هیونجین سرش رو تکون داد .

هیونجین :بله.... اینکارام فقط برای این بود که بتونم بهت نزدیک شم...فقط همین.

فلیکس : ولی میتونستی مثل آدم اینکارو کنی...می‌دونی چقدر گیج شده بودم.

هیونجین: میخواستم یکم هیجان داشته باشه‌.

فلیکس : هوفف...از دست تو.

هیونجین: لیکسی... همه ی اینکارو کردم چون دوست دارم..چون نمی‌تونم بدون تو ادامه بدم...چون تمام فکر و ذکرم..تمام زندگیم تو شدی.....میشه درخواستم قبول کنی؟

فلیکس وقتی این حرف ها رو شنید انگار یکی آب یخ روش ریخته بود...شکه شد با اینکه انتظارشو داشت ولی بازم شکه شده بود.

فلیکس:د...در...درخواست؟

هیوجین : میشه دوست پسرم شی؟

فلیکس: ___

هیونجین: میشی؟

فلیکس :خب..راستش نمیدونم چی بگم.

هیونجین : خب یعنی چی ؟ قبول میکنی یا نه؟

فلیکس: من ...من می‌ترسم.

هیونجین: از چی؟

فلیکس: ازین که ی روز منو ول کنی....

هیونجین : قول میدم تمام عمرم کنارت باشم و ازت مراقبت کنم...میشه قبول کنی لیکسی؟خواهش میکنم؟

فلیکس تو چشمام اشک جمع شد .
هیونجین بلند شد و رفت طرف فلیکس و رو پاهاش زانو زد و اشکای فلیکس رو پاک کرد.

هیونجین: ببخشید این مدت اذیتت کردم ولی قول می‌دم دیگه از اینکارا نکنم.

فلیکس بلند شد و هیونجین هم همراهش ایستاد. فلیکس خیلی آروم نزدیک هیونجین شد و چشماشو بست و لبای هیونجین رو بوسید.
فلیکس سریع جدا شد و به هیونجین زل زد....هیونجین لب‌هاش رو نزدیک لب فلیکس آورد .

هیونجین : این لبا شیرین ترین چیزین که تو طول عمرم خوردم.

و بعد لب‌هاشو به لب های فلیکس زد و با ولع شروع کرد به خوردنشون.
صدای بوسشون فضارو پر کرد.

هیونجین دستش رو پشت گردن فلیکس گذاشت و اونو به خودش نزدیکتر کرد.

وقتی بیرون رفتن.... فلیکس یهو وایستاد و ی نگاهی به هیونجین کرد و ی لبخندی زد که دل هیونجین رو بیشتر برد.

هیونجین دست های کوچیک فلیکس رو توی دستای بزرگ و کشیده ی خودش گرفت و بدون هیچ حرف اضافه ای تو خیابونا قدم زدن.

و بالاخره عشقی که به صورت پنهانی شروع شروع شده بود الان برای هردوشون از هرچیزی واقعی تر شد.


"پایان"


#huynlix
دیدگاه ها (۰)

بچه ها می خواهم این رو هم با اون قبلیه ادامه بدم اسم این عش ...

Part²#عشق_سایه_ایاز اون پسر ک رد شدم دیدم همون پسر دیروزیه س...

فلیکس سرش رو تکون داد و به سمت کلاس رفت.در طول کلاس به صفحه‌...

یه تک پارتی براتون نوشتم#تک_پارتی#هیونلیکس*مخاطب پنهان من*فل...

I lost youPart: 5خونه:بعد یک ساعت پسر به هوش اومد و دید که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط