همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

همه عمر برندارم، سر ازاین خمار مستی

 

که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد

 

دگران روند و آیند و تو هم‌چنان که هستی

چه حکایت از فراقت، که نداشتم؟ ولیکن

 

تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی

دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا

 

به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

 

نه طریق توست سعدی، کم خویش‌گیر و رستی
دیدگاه ها (۳)

...همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو...

🔹گِله از فراق یاران و جفای روزگاران🔹نه طریق توست سعدی کم خوی...

همه عمر برنـــــدارم سر ازین خمار مستــــــیکه هنوز من نبودم...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو د...

‌همه عمر برندارم سر از اين خمارِ مستىكه هنوز من نبودم، كه تو...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو د...

‍ #شعر#سعدیهمه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبو...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در...

و یا این غزل بسیار زیبا که بارها و بارها هم که بخوانمش باز ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط