𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶
شیوه چشمش فریب جنگ داشت
ماغلط کردیم و صلح انگاشتیم
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
چهار سال از اولین حضورم در هاگوارتز میگذرد.حدوداًپنج و نیم فوت شده ام.هنوز در دوئل از پسر سال بالایی،سوروس؛برنده نشده ام.بهترین دوستانم مکس،الکسا،چهار دختر خوابگاه،ریگولوس و دوستان مکس هستند.امشب در کاخ مراسم کریسمس برگذار میشود و ریگولوس امروز بعد از ظهر مرا دعوت کرد که همراه او به مجلس رقص بروم.هفته پیش در هاگزمید¹ پیراهنی خریدم و قصد دارم با آن به مجلس رقص بروم.نمیدانم میخواهم این کار را بکنم یا نه.هوا گرگ و میش است.تازه از حمام درآمده ام با افسونی موهایم را خشک میکنم و حالت میدهم و سپس لباسم را میپوشم ستاره های نقش بسته روی سینه و کمرش را با افسونی جلای مضاعف میبخشم و قسمتی از موهایم را با سنجاق سری که به مناسبت تولد چهارده سالگی ام از ویل کادو گرفته بودم حالت میدهم و بقیه آن را پشتم رها میکنم یک جفت کفش مشکی ورنی میپوشم و نمیدانم چرا،دوست دارم به چشم ریگولوس قشنگ باشم.کمی عطر به خودم میپاشم و از انباری آخر خوابگاه که آن را تبدیل به آرایشگاه کرده ایم خارج میشوم جولیت با لباس سبز حریر گلداری سرراهم ظاهر میشود.زیبا،شیک و البته؛یک اسلیترینی اصیل
سوت میکشد"خوشگل شدی دم بریده!"
لبخند میزنم"خودتو ندیدی!"
به در اشاره میکند"پسر چشم آبیه بیرون منتظرته"
"جدی؟!"
"آره.بدو تا نرفته"
دست تکان میدهم و بیرون میدوم
در پیراهن برفی هاگوارتز پیکری سیاه پوش به چشم می آید
موهای مجعد خرمایی تیره و چشم های اقیانوسی پوستی به رنگ برف های نشسته رو ردای شبش و لبخندی به درخشانی رعد!ریگولوس.همکلاسی اسلیترینی کله شقم.
پله هارا بالا میآید و دستم را میگیرد"چقد قشنگ شدی!"
لبخند میزنم"ممنونم.توام خیلی خوب شدی"
دستم را در دستش قفل میکنم.اضطراب از دلم میجوشد و تا قلبم بالا میآید این اولین مجلس رقصی است که میروم.با او.با ریگولوس بلک.وارد سرسرا میشویم جولیت ومکس کنار هم ایستاده اند و صحبت میکنند گونه های جولیت به طرز نامحسوسی سرخ شده و مکس به جدّ سعی میکند جنتلمن و خونسرد باشد،اما من میبینم که گوش هایش سرخ شده اند.لئو و الکسا از عصر بیرون بودند و حالا اولین بار است که تیپشان را میبینم.چقدر به هم میآیند!ماریان و تام جوری به هم نگاه میکنند که انگار هیچ چیز مهمتری از همدیگر در دنیا ندارند.برادر جولیت،سوروس و دوست دختر گریفیندوری اش را نمیبینم.احتمالاً مجلس را پیچانده اند و سه دسته جارو را به قلعه ترجیح داده اند.سیریوس بلک به طرز غیرقابل باوری با سوفیا در مجلس حاضر شده است.دختری از گروه دشمن؟!ولی انکار نمیکنم؛درکنار هم میدرخشند.بعداً ته و توی این ماجرا را در خواهم آورد.دست در دست ریگولوس با والس کریسمس میچرخیم زیر نور طلایی سرسرا میدرخشد و ناگهان پی میبرم چیزی که او را در نظرم تا این اندازه خواستنی کرده ردای شب برازنده یا نور سرسرا نیست.خود اوست.خود لعنتی جذابش!بلندم میکند و میچرخاندم و پروانه ها در دلم میرقصند دلم میخواهد فریاد بکشم!آیا او هم همین حس را دارد؟ته تغاریِ بلک هم مرا دوست دارد؟وقتی به پاسخ این سوال پی میبرم که وقتی گوشه ای ایستادیم تا نفسی تازه کنیم دستم را میکشد و موهایم را پشت گوشم میزند صورتش را نزدیک صورت میآورد و من در صدم ثانیه ای به ماهی ای بی قرار بدل میشوم وقتی میبوسدم جهان در نظرم فرو میریزد و جور دیگری عَلَم میشود.پیش از اینکه عقلم قلبم را قانع کند اعتراف میکنم"دوست دارم ریگولوس"
"من بیشتر فرفری"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Hogsmeade
شیوه چشمش فریب جنگ داشت
ماغلط کردیم و صلح انگاشتیم
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
چهار سال از اولین حضورم در هاگوارتز میگذرد.حدوداًپنج و نیم فوت شده ام.هنوز در دوئل از پسر سال بالایی،سوروس؛برنده نشده ام.بهترین دوستانم مکس،الکسا،چهار دختر خوابگاه،ریگولوس و دوستان مکس هستند.امشب در کاخ مراسم کریسمس برگذار میشود و ریگولوس امروز بعد از ظهر مرا دعوت کرد که همراه او به مجلس رقص بروم.هفته پیش در هاگزمید¹ پیراهنی خریدم و قصد دارم با آن به مجلس رقص بروم.نمیدانم میخواهم این کار را بکنم یا نه.هوا گرگ و میش است.تازه از حمام درآمده ام با افسونی موهایم را خشک میکنم و حالت میدهم و سپس لباسم را میپوشم ستاره های نقش بسته روی سینه و کمرش را با افسونی جلای مضاعف میبخشم و قسمتی از موهایم را با سنجاق سری که به مناسبت تولد چهارده سالگی ام از ویل کادو گرفته بودم حالت میدهم و بقیه آن را پشتم رها میکنم یک جفت کفش مشکی ورنی میپوشم و نمیدانم چرا،دوست دارم به چشم ریگولوس قشنگ باشم.کمی عطر به خودم میپاشم و از انباری آخر خوابگاه که آن را تبدیل به آرایشگاه کرده ایم خارج میشوم جولیت با لباس سبز حریر گلداری سرراهم ظاهر میشود.زیبا،شیک و البته؛یک اسلیترینی اصیل
سوت میکشد"خوشگل شدی دم بریده!"
لبخند میزنم"خودتو ندیدی!"
به در اشاره میکند"پسر چشم آبیه بیرون منتظرته"
"جدی؟!"
"آره.بدو تا نرفته"
دست تکان میدهم و بیرون میدوم
در پیراهن برفی هاگوارتز پیکری سیاه پوش به چشم می آید
موهای مجعد خرمایی تیره و چشم های اقیانوسی پوستی به رنگ برف های نشسته رو ردای شبش و لبخندی به درخشانی رعد!ریگولوس.همکلاسی اسلیترینی کله شقم.
پله هارا بالا میآید و دستم را میگیرد"چقد قشنگ شدی!"
لبخند میزنم"ممنونم.توام خیلی خوب شدی"
دستم را در دستش قفل میکنم.اضطراب از دلم میجوشد و تا قلبم بالا میآید این اولین مجلس رقصی است که میروم.با او.با ریگولوس بلک.وارد سرسرا میشویم جولیت ومکس کنار هم ایستاده اند و صحبت میکنند گونه های جولیت به طرز نامحسوسی سرخ شده و مکس به جدّ سعی میکند جنتلمن و خونسرد باشد،اما من میبینم که گوش هایش سرخ شده اند.لئو و الکسا از عصر بیرون بودند و حالا اولین بار است که تیپشان را میبینم.چقدر به هم میآیند!ماریان و تام جوری به هم نگاه میکنند که انگار هیچ چیز مهمتری از همدیگر در دنیا ندارند.برادر جولیت،سوروس و دوست دختر گریفیندوری اش را نمیبینم.احتمالاً مجلس را پیچانده اند و سه دسته جارو را به قلعه ترجیح داده اند.سیریوس بلک به طرز غیرقابل باوری با سوفیا در مجلس حاضر شده است.دختری از گروه دشمن؟!ولی انکار نمیکنم؛درکنار هم میدرخشند.بعداً ته و توی این ماجرا را در خواهم آورد.دست در دست ریگولوس با والس کریسمس میچرخیم زیر نور طلایی سرسرا میدرخشد و ناگهان پی میبرم چیزی که او را در نظرم تا این اندازه خواستنی کرده ردای شب برازنده یا نور سرسرا نیست.خود اوست.خود لعنتی جذابش!بلندم میکند و میچرخاندم و پروانه ها در دلم میرقصند دلم میخواهد فریاد بکشم!آیا او هم همین حس را دارد؟ته تغاریِ بلک هم مرا دوست دارد؟وقتی به پاسخ این سوال پی میبرم که وقتی گوشه ای ایستادیم تا نفسی تازه کنیم دستم را میکشد و موهایم را پشت گوشم میزند صورتش را نزدیک صورت میآورد و من در صدم ثانیه ای به ماهی ای بی قرار بدل میشوم وقتی میبوسدم جهان در نظرم فرو میریزد و جور دیگری عَلَم میشود.پیش از اینکه عقلم قلبم را قانع کند اعتراف میکنم"دوست دارم ریگولوس"
"من بیشتر فرفری"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Hogsmeade
- ۷۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط