تک پارتی کجا بودی
.
---
تک پارتی: "کجا بودی؟!"
بارون ریز و خنک شبانه میباره. صدای قطرهها روی پنجره، با نور چراغهای کوچه قاطی شده. درِ خونه رو آروم باز میکنی، خسته و بیحال از خونهی دوستت برگشتی. موبایلت خاموش شده بود. یادتم رفته بود خبر بدی.
ولی هنوز کفشاتو درنیاوردی که صدای تند قدمها میاد.
یونگی، با تیشرت مشکی و موهای کمی نامرتب، از راهرو میاد جلو.
چشمهاش برق عجیبی دارن، مثل ترکیب خشم و نگرانی.
«کجا بودی؟!» صداش آرومه ولی لرزش داره.
سرتو پایین میندازی: «رفته بودم خونهی دوستم... شارژ گوشیم تموم شد. ببخش...»
چند لحظه فقط نگاهت میکنه. بعد یه قدم جلو میاد، انگار میخواد چیزی بگه ولی پشیمون میشه.
«من هزار بار زنگ زدم... هزار بار فکر کردم اتفاقی افتاده...» صدای نفسش تند شده. «میدونی من با فکرم چی کار کردم؟!»
تو آروم میری سمتش. دستتو میذاری روی بازوش. «متأسفم... نمیخواستم نگران بشی.»
یه سکوت بینتون میمونه. بعدش نفس عمیقی میکشه و دستشو آروم میذاره دورت.
«فقط... فقط دیگه این کارو نکن.» صداش آرومه، ولی قلبش رو حس میکنی که داره تند میزنه.
سرتو میذاری روی سینش. بارون هنوز پشت پنجره ادامه داره، ولی داخل خونه دیگه همهچی آرومه.
لحظهای که چشمات باهاش تلاقی میکنه، یه لبخند کمرنگ گوشهی لبش میشینه.
«اگه بدون اطلاع بری، مجبور میشی تا آخر شب بغلم باشی که خیالم راحت شه...»
---
تک پارتی: "کجا بودی؟!"
بارون ریز و خنک شبانه میباره. صدای قطرهها روی پنجره، با نور چراغهای کوچه قاطی شده. درِ خونه رو آروم باز میکنی، خسته و بیحال از خونهی دوستت برگشتی. موبایلت خاموش شده بود. یادتم رفته بود خبر بدی.
ولی هنوز کفشاتو درنیاوردی که صدای تند قدمها میاد.
یونگی، با تیشرت مشکی و موهای کمی نامرتب، از راهرو میاد جلو.
چشمهاش برق عجیبی دارن، مثل ترکیب خشم و نگرانی.
«کجا بودی؟!» صداش آرومه ولی لرزش داره.
سرتو پایین میندازی: «رفته بودم خونهی دوستم... شارژ گوشیم تموم شد. ببخش...»
چند لحظه فقط نگاهت میکنه. بعد یه قدم جلو میاد، انگار میخواد چیزی بگه ولی پشیمون میشه.
«من هزار بار زنگ زدم... هزار بار فکر کردم اتفاقی افتاده...» صدای نفسش تند شده. «میدونی من با فکرم چی کار کردم؟!»
تو آروم میری سمتش. دستتو میذاری روی بازوش. «متأسفم... نمیخواستم نگران بشی.»
یه سکوت بینتون میمونه. بعدش نفس عمیقی میکشه و دستشو آروم میذاره دورت.
«فقط... فقط دیگه این کارو نکن.» صداش آرومه، ولی قلبش رو حس میکنی که داره تند میزنه.
سرتو میذاری روی سینش. بارون هنوز پشت پنجره ادامه داره، ولی داخل خونه دیگه همهچی آرومه.
لحظهای که چشمات باهاش تلاقی میکنه، یه لبخند کمرنگ گوشهی لبش میشینه.
«اگه بدون اطلاع بری، مجبور میشی تا آخر شب بغلم باشی که خیالم راحت شه...»
- ۲.۸k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط