[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁰
آلیس و نینا پلهها رو دو تا یکی رفتن بالا و وارد اتاق شدن. آلیس با حرص در رو محکم کوبید و تکیه داد بهش. نفسش رو کلافه داد بیرون و زیپِ بالای لباس مخملش رو یکم کشید پایین تا بتونه راحتتر نفس بکشه.
نینا پرید روی تخت، بالشت رو بغل کرد و با چشمهای درشتشده زل زد به آلیس:
«وای آلیس! تو رسماً روانی هستی دختر! آخه کدوم آدمی وسط شلیکِ تیر و اسلحه، وایمیسته با جونکوک کلکل میکنه؟ بعدشم اونطوری جواب سوهوی رو میده؟!»
آلیس رفت سمت میز توالت، بالم لبش رو با دست پاک کرد و با حرص گفت:
«حقش بود! دخترهی لوسِ آویزان. انگار من کشتهمردهی اون داداشِ خستهکنندهشم! جوری رفتار میکنه انگار جونکوک تاج پادشاهیِ کره رو روی سرش گذاشته.»
نینا غشغش خندید و گفت:
«ولی خدایی آلیس... داداش جونکوک امشب موقع شلیک کردن خیلی خفن شده بود! ندیدی چطوری طرف رو پرت کرد روی میز شیشهای؟ من که فکر میکردم الان بزنه تیکهپارهت کنه وقتی بهش گفتی مجسمه یخ!»
آلیس پوزخند زد، موهای مشکیِ لختش رو باز کرد و داد پشت شانهاش:
«هیکل گنده کرده ولی مغزش اندازهی فندقه! فکر کرده با اون صدای بم و قیافهی طلبکارش میتونه منو بترسونه؟ من توی یتیمخونه با آدمهای دیوونهتر از اون درگیر شدم، این پسرهی مغرور که چیزی نیست.»
همون لحظه، صدای تقه آرومی به در خورد. نینا سریع از روی تخت پرید: «کیه؟»
در باز شد و سونا با یک لیوان شیر گرم و چهرهای مهربون وارد اتاق شد. عمه میران هم پشت سرش بود.
سونا با نگرانی آمد جلو، لیوان رو گذاشت روی میز و دستهای ظریف آلیس رو گرفت توی دستش:
«آلیس جان... خوبی دخترم؟ جاییت آسیب ندیده؟ وقتی اون عوضیها اسلحه رو گرفتن سمتت، نزدیک بود سکته کنم!»
آلیس با دیدن مهربونیِ سونا، لحنِ تندش یکم آرومتر شد. لبخند کمرنگی زد و گفت:
«خوبم خانم سونا، ممنون. چیزیم نشده، قبلاً از این اتفاقها زیاد برام افتاده.»
عمه میران آهی کشید و تکیه داد به در:
«آلیس عزیزم، جینوو بیدلیل این تصمیم رو نگرفته. الکس مثل برادرِ جینوو بود. جینوو شاید ظاهرش سخت و جدی باشه، اما واقعاً میخواهد ازت محافظت کنه. جونکوک هم... خب، اون کلاً مدلش همینه، با هیچکس گرم نمیگیره، حتی با ما.»
آلیس ابرویی بالا انداخت و با لحن شیطونش گفت:
«با شما هم گرم نمیگیره؟ پس کلاً مشکل اخلاقی داره! من فکر کردم فقط با من دشمنی داره.»
سونا خندهاش گرفت و سرش رو تکون داد:
«از دست تو دختر! بگیر بخواب، امشب خیلی شب سختی بود. فردا قراره همهچیز رسمی بشه.»
وقتی سونا و عمه میران رفتن، نینا هم شببهخیر گفت و رفت اتاق خودش. آلیس لباس مجلسی رو درآورد، یک تیشرت لش و شلوارک پوشید و خودش رو پرت کرد روی تخت.
اتاق تاریک بود و فقط نور ماه از پنجره میتابید. آلیس زل زده بود به سقف. تصویرِ چشمهای مشکی و بیرحم جونکوک موقع شلیک کردن، و اون پوزخندِ رو اعصابش توی ذهنش رژه میرفت.
حرصی چرخید روی پهلو و متکا رو محکم فشار داد روی صورتش:
«پسرهی رو اعصاب... فردا شب نشونت میدم چطوری بازیِ بابات رو خراب میکنم!»
---
از اونطرف، توی اتاق کارِ انتهای راهرو، جونکوک پشت میز بزرگش نشسته بود. کتش رو درآورده بود و آستینهای پیراهن مشکیش رو تا آرنج زده بود بالا.
تهیونگ روی مبل لم داده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. نگاهی به جونکوک انداخت که توی سکوت داشت به گزارشِ حملهی امشب نگاه میکرد.
تهیونگ با خنده گفت:
«داداش... نگفتی! دختره بدجور کلهشقه نه؟ تا حالا ندیده بودم کسی اینطوری توی چشمهات زل بزنه و بهت بگه یخمکک!»
جونکوک پرونده رو با تق کوبید روی میز. چشمهای مشکی و سردش باریک شد. حتی یک لبخند هم روی صورتش نیامد، اما با همون صدای بم و خشکش گفت:
«زیادی جرات داره. ولی این جرات توی دنیای مافیا فقط باعث میشه زودتر کشته بشه.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:
«یعنی میگی فردا شب رسماً نامزد میشید؟»
جونکوک رفت سمت پنجره، دستهاش رو کرد توی جیب شلوارش و به تاریکیِ باغ زل زد:
«بابا فکر میکنه میتونه منو مجبور کنه. بذار فعلاً خوش باشه... فردا شب تکلیف همهچیز روشن میشه.»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁰
آلیس و نینا پلهها رو دو تا یکی رفتن بالا و وارد اتاق شدن. آلیس با حرص در رو محکم کوبید و تکیه داد بهش. نفسش رو کلافه داد بیرون و زیپِ بالای لباس مخملش رو یکم کشید پایین تا بتونه راحتتر نفس بکشه.
نینا پرید روی تخت، بالشت رو بغل کرد و با چشمهای درشتشده زل زد به آلیس:
«وای آلیس! تو رسماً روانی هستی دختر! آخه کدوم آدمی وسط شلیکِ تیر و اسلحه، وایمیسته با جونکوک کلکل میکنه؟ بعدشم اونطوری جواب سوهوی رو میده؟!»
آلیس رفت سمت میز توالت، بالم لبش رو با دست پاک کرد و با حرص گفت:
«حقش بود! دخترهی لوسِ آویزان. انگار من کشتهمردهی اون داداشِ خستهکنندهشم! جوری رفتار میکنه انگار جونکوک تاج پادشاهیِ کره رو روی سرش گذاشته.»
نینا غشغش خندید و گفت:
«ولی خدایی آلیس... داداش جونکوک امشب موقع شلیک کردن خیلی خفن شده بود! ندیدی چطوری طرف رو پرت کرد روی میز شیشهای؟ من که فکر میکردم الان بزنه تیکهپارهت کنه وقتی بهش گفتی مجسمه یخ!»
آلیس پوزخند زد، موهای مشکیِ لختش رو باز کرد و داد پشت شانهاش:
«هیکل گنده کرده ولی مغزش اندازهی فندقه! فکر کرده با اون صدای بم و قیافهی طلبکارش میتونه منو بترسونه؟ من توی یتیمخونه با آدمهای دیوونهتر از اون درگیر شدم، این پسرهی مغرور که چیزی نیست.»
همون لحظه، صدای تقه آرومی به در خورد. نینا سریع از روی تخت پرید: «کیه؟»
در باز شد و سونا با یک لیوان شیر گرم و چهرهای مهربون وارد اتاق شد. عمه میران هم پشت سرش بود.
سونا با نگرانی آمد جلو، لیوان رو گذاشت روی میز و دستهای ظریف آلیس رو گرفت توی دستش:
«آلیس جان... خوبی دخترم؟ جاییت آسیب ندیده؟ وقتی اون عوضیها اسلحه رو گرفتن سمتت، نزدیک بود سکته کنم!»
آلیس با دیدن مهربونیِ سونا، لحنِ تندش یکم آرومتر شد. لبخند کمرنگی زد و گفت:
«خوبم خانم سونا، ممنون. چیزیم نشده، قبلاً از این اتفاقها زیاد برام افتاده.»
عمه میران آهی کشید و تکیه داد به در:
«آلیس عزیزم، جینوو بیدلیل این تصمیم رو نگرفته. الکس مثل برادرِ جینوو بود. جینوو شاید ظاهرش سخت و جدی باشه، اما واقعاً میخواهد ازت محافظت کنه. جونکوک هم... خب، اون کلاً مدلش همینه، با هیچکس گرم نمیگیره، حتی با ما.»
آلیس ابرویی بالا انداخت و با لحن شیطونش گفت:
«با شما هم گرم نمیگیره؟ پس کلاً مشکل اخلاقی داره! من فکر کردم فقط با من دشمنی داره.»
سونا خندهاش گرفت و سرش رو تکون داد:
«از دست تو دختر! بگیر بخواب، امشب خیلی شب سختی بود. فردا قراره همهچیز رسمی بشه.»
وقتی سونا و عمه میران رفتن، نینا هم شببهخیر گفت و رفت اتاق خودش. آلیس لباس مجلسی رو درآورد، یک تیشرت لش و شلوارک پوشید و خودش رو پرت کرد روی تخت.
اتاق تاریک بود و فقط نور ماه از پنجره میتابید. آلیس زل زده بود به سقف. تصویرِ چشمهای مشکی و بیرحم جونکوک موقع شلیک کردن، و اون پوزخندِ رو اعصابش توی ذهنش رژه میرفت.
حرصی چرخید روی پهلو و متکا رو محکم فشار داد روی صورتش:
«پسرهی رو اعصاب... فردا شب نشونت میدم چطوری بازیِ بابات رو خراب میکنم!»
---
از اونطرف، توی اتاق کارِ انتهای راهرو، جونکوک پشت میز بزرگش نشسته بود. کتش رو درآورده بود و آستینهای پیراهن مشکیش رو تا آرنج زده بود بالا.
تهیونگ روی مبل لم داده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. نگاهی به جونکوک انداخت که توی سکوت داشت به گزارشِ حملهی امشب نگاه میکرد.
تهیونگ با خنده گفت:
«داداش... نگفتی! دختره بدجور کلهشقه نه؟ تا حالا ندیده بودم کسی اینطوری توی چشمهات زل بزنه و بهت بگه یخمکک!»
جونکوک پرونده رو با تق کوبید روی میز. چشمهای مشکی و سردش باریک شد. حتی یک لبخند هم روی صورتش نیامد، اما با همون صدای بم و خشکش گفت:
«زیادی جرات داره. ولی این جرات توی دنیای مافیا فقط باعث میشه زودتر کشته بشه.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:
«یعنی میگی فردا شب رسماً نامزد میشید؟»
جونکوک رفت سمت پنجره، دستهاش رو کرد توی جیب شلوارش و به تاریکیِ باغ زل زد:
«بابا فکر میکنه میتونه منو مجبور کنه. بذار فعلاً خوش باشه... فردا شب تکلیف همهچیز روشن میشه.»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط