پارت نهم

پارت نهم
🛐عــشقــ اجــبــاریـــ🛐
جونکوک دستاشو دو طرف سرش گذاشت و سرشو نزدیک هانول کرد و بوش کرد و گفت:هوم..عطر چی میزنی؟(نه خداوکیلی انتظار چه اتفاقی داشتین؟ماچ و اینا؟😂)
هانول که تا الان ماتش برده بود به خودش اومد گفت:ه..ها؟
جونکوک خندید و دستاشو برداشت و گفت:نترس بچه نمی‌خورمت
هانول با حالت عصبانی لب زد:گ....گمشووو
و بعد رفت توی دستشویی و دروبست،به در تکیه داد و دستش و گذاشت رو قلبش ،چرا قلبش همچین میکرد؟کم‌ مونده بود از سینه اش بزنه بیرون،دستاشو شست فکرای توی سرشو بیرون کرد و به طرف بقیه حرکت کرد،رفت و دوباره روی مبل نشست
(یک ساعت بعد)
همه به طرف میز شام داشتن میرفتن،هانول داشت به طرف صندلی خالی کنار مامانش می‌رفت که مادرش با چشماش بهش فهموند که بره کنار جونکوک بشینه ،ناچار به طرف صندلی کنار جونکوک رفت و نشست،از کنار چشمش می‌تونست پوزخند جونکوکو ببینه،شروع به خوردن شام کردن که هانول دستی رو روی پاش احساس کرد و بخاطر همین غذا خیلی بد پرید تو گلوش،مادر جونکوک نگران پرسید :دخترم چت شد؟
هانول با یه لبخند زورکی گفت:ه..هیچی غذا پرید گلوم
بعد حرفش دست جونکوک رو از پاس برداشت و دوباره شروع به خوردن غذاش کرد که دوباره دست جونکوک رو روی پاش احساس کرد،هانول از پررویی جونکوک تعجب کرده بود ،بخاطر همین تند تند غذاشو میخورد که تموم شه و پاشه ،بعد کمی با صدای آرومی گفت:من سیر شدم میرم دستامو بشورم
دست جونکوک رو برداشت از رو پاش و پاشد،به طرف دستشویی رفت و دستاشو شست و به طرف پذیرایی رفت و اینبار کنار مامانش نشست
(یکم بعد)
هانول پدر مادرش پاشدن که برن ،بعد خداحافظی با خانواده جئون ،سوار ماشین شدن و به طرف خونه حرکت کردن،بعد چند دقیقه رسیدن و پیاده شدن و رفتن به طرف داخل خونه،هانول فورا به طرف اتاقش رفت و لباساش رو درآورد و آرایششم پاک کرد،خودشو رو تخت انداخت و به جینا زنگ زد و بعد چند بوق جواب داد
(مکالمشون)
ــ هااااا
ـ زهرمار زنیکهههه
ــ خفه شووووو بینممم،چیشدههه
ـ امروز رفتیم خونه اون مرتیکههههههه
ــ عرررر خب بعدشششششش
ـ هیچی من دستشویی رو ازشون پرسیدم بعد پدرش گفت جونکوک پاشو دستشویی رو به عروسم نشون بدهههههههه
ــ خببببببب
ـ هیچی بعدش که به دستشویی رسیدیم یهو بین در و خودش گرفتم و پرسید عطرت چیه
ــ عررررررر ننهههههههههه
ـ زهرماررررررررر مرتیکه پررو موقع شام هم دستشو گذاشت رو پاممممممممم
ــ وایییییییییی عرررررررررررررز فیلم شدددددددددددد
ـ خفه شو پفیوززززز،من چی میگم تو چی میگییییییییی
ــ وای پست تلفن نمیشه حرف زد فردا بیا بریم اون کافه خوشگلهههههه
ـ باشههههه ،بای
ــ باییییییییی
(پایان مکالمه)
هانول گوشیو انداختم رو تخت و به سقف زل زد،باورش نمیشد که قرارع ازدواج کنه،اون هیچوقت دوست نداشت به پسری نزدیک شه ،اما الان مجبورم گیر یه همچین پسری افتاده بود،بنظرش جذاب و خوشتیپ بود(معلومه که پسر من خوشتیپ و جذابههههههه) اما از بابت اخلاقش مطمئن نبود که باهاش کنار بیاد ،همینحوری فکر میکرد که چشماش گرم شد و به خواب رفت
(۳روز بعد)
امروز روز عروسی بود ،روزی که هم هانول هم جونکوک وارد یه فصل جدیدی از زندگیشون میشن،هانول با وسایلاش منتظر جونکوک بود که بیاد و به آرایشگاه ببرتش،خوابالو رو مبل نشسته بود و به افق خیره شده بود که خدمتکار صداش زدم:خانوم..خانوم آقای جئون اومدن
وقتی این حرف خدمتکار رو شنید با همون حالت پاشد و به طرف بیرون رفت و.......
شرطای پارت بعددددددد:
کامنت:۱۰
لایک:۲۰
بازنشر:۷
۱۰۵ تایی شیم
بوس به همتوننننننن💋🌷
دیدگاه ها (۴۱)

پیشنهاد میکنم که اگه قصد خرید گوربا داشتین سیاهشو بخرین،تجرب...

پارت دهم 🛐عــشــق اجــبـــاریـــ🛐امروز روز عروسی بود ...

خطاب به اون یدونه عن :

فرزند ایران و جان فدای میهن.....به یادشون باشیم:)))

پارت هشتم 🛐عــشقــ اجبـــاریـــ🛐همینجوری تو ماشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط