#میشه_خورشید_من_بشی؟
#میشه_خورشید_من_بشی؟
جونگین/سوآ
پارت: ۲
بلاخره زنگ آخر خورد و وسایلم رو گذاشتم داخل کیفم و سریع از کلاس خارج شدم و منتظر موندم تا دونفری که همیشه باهاشون برمیگشتم خونه بیان.
بلاخره اومدن بیرون و ما از سالن مدرسه و درنهایت از مدرسه خارج شدیم و به سمت خونه هامون رفتیم.
.
.
بعد از اینکه به خونه رسیدم، روپوشم رو با لباسای خونه عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت...
به سقف خیره شده بودم و به آینده فکر میکردم. به آیندهای که آرزوم بود. آیندهای که برای بدست آوردنش حاضر بودم هرکاری بکنم.
چند ماه پیش درموردش با خانوادم صحبت کردم. مخالفت کردن نمیگم نکردن اما خب در آخر مجبور شدن که قبول کنن.
فردا قرار بود بعد از کلی انتظار و صبر برم کمپانی جی وای پی.
میخواستم ایدل بشم. آرزوی بزرگیه؟ غیر ممکن و دست نیافتنیه؟ مهم نیست من اهمیت نمیدم. من قراره نظر همشون رو عوض کنم. قراره کاری بکنم که یاد بگیرن منو بخاطر علایقم و رویاهام مسخره نکنن.
.
.
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. البته بهتره که بگم خواب نبودم فقط این زنگ ساعت بهم نشون داد که بلاخره وقتش رسیده لازم تخت بیرون بیام!
از جان بلند شدم و بعد از انجام کارای روزمره، لباسای جدیدم رو پوشیدم و بعد از زدن یه عطر آماده رفتن شدم.
اما قبل از رفتن یه نگاهی به خودم تو آینه کردم.
«تو میتونی. تو باید بتونی!»
این جمله رو بارها و بارها زیر لب زمزمه کردم چون میدونستم امروز همه چیز رو تغییر میده.
تو مسیر کمپانی به همه چیز فکر کردم. به خانوادم، به مخالف های اولیهشون، به روزایی که مسخرم کردن و شب ها با گریه خوابیدم...
اما... اما امروز من اینجا بودم. من اینجا بودم که بهشون ثابت کنم که اشتباه میکردن!
.
.
ماشین جلوی در کمپانی ایستاد. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اما از ماشین پیاده شدم به سمت در کمپانی رفتم.
وقتی وارد شدم، همه چیز بزرگ و پر از نور بود.
آدم های زیادی اونجا بودن... منشی ها، کارمند ها و حتی کسایی که مثل من برای مصاحبه اومده بودن.
اینبار هم تنها نبودم؛ اما احساس تنهایی میکردم. درست مثل روز اول مدرسه!
روی صندلی های فلزی نشسته بودم و پاهام رو تکون میدادم و با انگشت های دستام بازی میکردم تا اینکه اسمم رو صدا زدن.
با شنیدن اسمم ضربان قلبم بالاتر رفت. استرس تمام وجودم رو گرفت، کف دستام از استرس زیاد عرق کرده بود و نوک انگشتام یخ زده بود...
با هزارتا بدبختی از جام بلند شدم و به سمت اتاقی که اون طرف تر بود رفتم. اول آروم در زدم و بعد از اجازه ورود، داخل شدم...
و همون لحظه ورودم به اتاق، مساوی شد با دیدن کسی که سالها حسرت دیدنش رو کشیده بودم...!
ادامـه دارد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
جونگین/سوآ
پارت: ۲
بلاخره زنگ آخر خورد و وسایلم رو گذاشتم داخل کیفم و سریع از کلاس خارج شدم و منتظر موندم تا دونفری که همیشه باهاشون برمیگشتم خونه بیان.
بلاخره اومدن بیرون و ما از سالن مدرسه و درنهایت از مدرسه خارج شدیم و به سمت خونه هامون رفتیم.
.
.
بعد از اینکه به خونه رسیدم، روپوشم رو با لباسای خونه عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت...
به سقف خیره شده بودم و به آینده فکر میکردم. به آیندهای که آرزوم بود. آیندهای که برای بدست آوردنش حاضر بودم هرکاری بکنم.
چند ماه پیش درموردش با خانوادم صحبت کردم. مخالفت کردن نمیگم نکردن اما خب در آخر مجبور شدن که قبول کنن.
فردا قرار بود بعد از کلی انتظار و صبر برم کمپانی جی وای پی.
میخواستم ایدل بشم. آرزوی بزرگیه؟ غیر ممکن و دست نیافتنیه؟ مهم نیست من اهمیت نمیدم. من قراره نظر همشون رو عوض کنم. قراره کاری بکنم که یاد بگیرن منو بخاطر علایقم و رویاهام مسخره نکنن.
.
.
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. البته بهتره که بگم خواب نبودم فقط این زنگ ساعت بهم نشون داد که بلاخره وقتش رسیده لازم تخت بیرون بیام!
از جان بلند شدم و بعد از انجام کارای روزمره، لباسای جدیدم رو پوشیدم و بعد از زدن یه عطر آماده رفتن شدم.
اما قبل از رفتن یه نگاهی به خودم تو آینه کردم.
«تو میتونی. تو باید بتونی!»
این جمله رو بارها و بارها زیر لب زمزمه کردم چون میدونستم امروز همه چیز رو تغییر میده.
تو مسیر کمپانی به همه چیز فکر کردم. به خانوادم، به مخالف های اولیهشون، به روزایی که مسخرم کردن و شب ها با گریه خوابیدم...
اما... اما امروز من اینجا بودم. من اینجا بودم که بهشون ثابت کنم که اشتباه میکردن!
.
.
ماشین جلوی در کمپانی ایستاد. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اما از ماشین پیاده شدم به سمت در کمپانی رفتم.
وقتی وارد شدم، همه چیز بزرگ و پر از نور بود.
آدم های زیادی اونجا بودن... منشی ها، کارمند ها و حتی کسایی که مثل من برای مصاحبه اومده بودن.
اینبار هم تنها نبودم؛ اما احساس تنهایی میکردم. درست مثل روز اول مدرسه!
روی صندلی های فلزی نشسته بودم و پاهام رو تکون میدادم و با انگشت های دستام بازی میکردم تا اینکه اسمم رو صدا زدن.
با شنیدن اسمم ضربان قلبم بالاتر رفت. استرس تمام وجودم رو گرفت، کف دستام از استرس زیاد عرق کرده بود و نوک انگشتام یخ زده بود...
با هزارتا بدبختی از جام بلند شدم و به سمت اتاقی که اون طرف تر بود رفتم. اول آروم در زدم و بعد از اجازه ورود، داخل شدم...
و همون لحظه ورودم به اتاق، مساوی شد با دیدن کسی که سالها حسرت دیدنش رو کشیده بودم...!
ادامـه دارد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱۴۴
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط