وقتی که عکس ِ ماه ِ تو در برکه قاب شد

وقتی که عکس ِ ماه ِ تو در برکه قاب شد
هی شعر روی شعر نشست و کتاب شد

مردان شهر ؛ مثل خودم شاعرت شدند
از آن به بعد ؛ انجمن شعر باب شد

تا آمدم ببوسمش آن روی ماه را
یکباره رفتی و همه جا آفتاب شد

هی سمت عشق رفتم و چیزی نیافتم
از دور چشمه بود و جلوتر سراب شد

روزی تو را خدا به خودم داد و بعدها
از من تو را گرفت شبی،بی حساب شد

هنگام آفرینش و تبیین رنگ ها
بخت من از نخست ، سیاه انتخاب شد

دیدم تو را دوباره شبی بعد سالها...
هرچند توی خواب ! ولی مستجاب شد

می خواستم ببوسمت آن روزها ...ولی
تا آمدم عمل بکنم ، انقلاب شد . . .
دیدگاه ها (۱)

وقتی دل از نبود تو دلگیر می‌شودبی طاقت از زمین و زمان سیر می...

آمدم با غزلی ساده ولی تکراریلطف داری تو اگر دل به دلم بسپاری...

اگر می‌دانستمعشق تا به این اندازه خطرناک است،عاشق نمی‌شدم…اگ...

امروز نگار ما نیامدآن دلبر و یار ما نیامدآن گل که میان باغ ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط