دوست دختر بامزه من

دوست دختر بامزه من
پارت پنج

ویو سائه:

اماده شدم و رفتم سمت در که برم ولی...
یجورایی حس خوبی ندارم.
برگشتم و رفتم سمت ات، اروم از پشت بغلش کردم و مارک کمرنگی روی گردنش گذاشتم و گفتم:«فعلا،فرشته کوچولوی من»
و با لبخند محو همیشگیش جوابم رو داد.
اما مثل همیشه نگاهش شیطون شد و گفت:«خب خب،اقای فوتبالیست نمیخواد بره؟دیرش شدا!منم میشینم ادامه فیلمم رو میبینم»
با ی نگاه پوکر نگاهش کردم و گفتم:«انقدر دوست داری از خونه بیرونم کنی؟»
قهقهه زد و گفت:«هــــــــع؟اینجوری برداشت میکنی؟خب حالا که اینطوریه اره!اره دلم میخواد از خونه بیرونت کنم یکم به ارامش برسم!»
بعدش از بغلم اومد بیرون و منثو سمت در هل داد.
جلوی در وایستادیم و ی عطر برداشت.
بهم عطر زد و بعد گفت:«حالا هم برو!نیازی نیست نگران من باشی زود برمیگردی نه؟»
عجب... تین دختر وتقعا قابل پیشبیتی نیست انتظار داشتم با مهربونی بهم ی حرف عاشقانه بزنه...
ای خدا... ولی... بخاطر همین عاشقش شدم.
اروم گفتم:«اره،زود میام...خداحافظ»
و اروم در رو باز کردم و رفتم بیرون.
یکم طول کشید که برسم.
وقتی رسیدم رفتم سمت زمین تمرین ولی چرا یوکیمیا گفت بیام اینجا؟
مسابقه دیگه ای داریم؟
میخوایم تمرین کنیم؟
جلسه‌ست؟
وقتی وارد زمین شدم کل گروه اونجا بودن ولی درحال تمرین یا حرف زدن نبودن هرکدوم ی جایی از زمین بودن و داشتن فکر میکردن و به نظر گیج یا ناراحت میومدن...
وقتی منو دید خیلی سریع همشون اومد سمتم.
جدی نگاهشون کردم و گفتم:«هی چی شده؟چرا گفتین بیام؟چرا قیافه همتون اینجوریه؟»
اول شیدو با یکم سرخی گونه خیلی ارومتر از همیشه چیزی گفت... خیلی عجیبه مگه اون اروم حرف زدن هم بلده؟
گفت:«خب...راستش...سائه میدونی...»
حرفش رو قطع کرد.
چیگیری هم با یکم مِن مِن گفت:«خب...من...یعنی ما...»
اونم حرفش رو قطع کرد.
یوکیمیا هم گفت:«سائه سان میخواستیم ی چیزی رو...بهت بگیم ولی...»
کاراسو که دیگه مثل همیشه شیطون نبود با کمی سرخی نگاهش رو دزدید گفت:«ولی میترسیم عصبانی بشی...»
عصابم رو خورد کردن... اینکه دارن انقدر مسخره رفتار میکنن بیشتر عصابم رو خورد میکنه!
با حرص گفتم:«فعلا که عصبانیم کردین. چیه؟چی میخواین؟»
رین گفت:«خب راستش...ما از ات...****»
اخر حرفش انقدر اروم بود که متوجه نشدم.
گفتم:«از ات چی؟»
چند نفرشون همزمان با کمی سرخی گونه و استراب گفتن:«ما از ات سان خوشمون میاد...!»
چشمام از تعجب گرد شد و چند لحظه چیزی نگفتم...
و با ارامش قبل طوفان همیشگیم گفتم:«چی؟»
چیزی نگفتن و منم کمی مکث کردم.
ادامه دادم:«جرعت دارین ی بار دیگه حرفتون رو درباره کسی که مال منه تکرار کنین...»
همه ی قدم عقب رفتن... دیگه چیزی نگفتن.
برگشتم و با نگاهی که انگار میخوتست یکی رو بکشه انقدر عصبانی بود گفتم:«فقط کافیه یک بار به ات نزدیک بشین تا جهنمی براتون بسازم که خدا ازش الهام بگیره!»
و رفتم.
اون عوضی ها چه فکر کردن که همچین حرفی میزنن؟
اه... اونا خیلی...
نه نه نه سائه اروم باش ات از عصبانیت خوشش نمیاد اگه با این حالت عصبانی برم پیشش ناراحت میشه.
ولی...

پایان
دیدگاه ها (۲۱)

دوست دختر بامزه منپارت شیشویو ات: داشتم فیلم میدیدم و خوراکی...

چند تا عکس از این شیپ زیبا... 💙💛

دوست دختر بامزه منپارت چهارویو راوی: ات کم کم بیدار شد و نگا...

دوست دختر بامزه منپارت یکویو سائه: اه، این دختر چرا انقدر تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط