پارت ششم: فاصله ی کم

پارت ششم: فاصله ی کم

قبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکستن شیشه از پنجره بلند شد.

تهیونگ فوراً جونگکوک را گرفت و هر دو پشت دیوار افتادند.

گلوله‌ای از کنار صورت جونگکوک عبور کرد.

ـ «اینجا رو پیدا کردن.»

تهیونگ اسلحه‌اش را برداشت.

جونگکوک با صدای پایین گفت:

ـ «چند نفرن؟»

ـ «نمی‌دونم.»

صدای گلوله‌های بعدی بلند شد.

تهیونگ دست جونگکوک را گرفت.

ـ «پشت سر من بمون.»

ـ «من بلدم از خودم مراقبت کنم.»

ـ «پس امشب فرصت خوبیه که ثابتش کنی.»

جونگکوک اسلحه‌ی روی میز را برداشت.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

ـ «از کِی اسلحه بلدی؟»

جونگکوک خشاب را جا زد.

ـ «از وقتی فهمیدم توی این خانواده، زنده موندن یه مهارته.»

تهیونگ برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.

ـ «خوبه.»

هر دو پشت دیوار آماده شدند.

در کلبه با لگد باز شد.

سه مرد وارد شدند.

اولین نفر شلیک کرد.

جونگکوک تیراندازی کرد.

مرد روی زمین افتاد.

تهیونگ به دو نفر دیگر حمله کرد.

چند ثانیه بعد، سکوت برگشت.

جونگکوک نفس‌نفس می‌زد.

تهیونگ به سمتش آمد.

ـ «خوبی؟»

ـ «آره.»

اما وقتی تهیونگ نزدیک‌تر شد، نگاهش روی دست جونگکوک ثابت ماند.

خون از کف دستش می‌آمد.

ـ «زخمی شدی.»

جونگکوک به دستش نگاه کرد.

ـ «چیز مهمی نیست.»

تهیونگ مچ دستش را گرفت.

ـ «بذار ببینم.»

ـ «گفتم چیز مهمی نیست.»

ـ «جونگکوک.»

صدایش جدی بود.

جونگکوک چیزی نگفت.

تهیونگ پارچه‌ای برداشت و آرام دور دستش بست.

برای چند ثانیه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فاصله‌شان کم بود.

خیلی کم.

جونگکوک به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.

برای اولین بار آن سردی همیشگی را ندید.

فقط خستگی بود.

و چیزی که نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

تهیونگ ناگهان دستش را رها کرد.

ـ «تموم شد.»

جونگکوک آرام پرسید:

ـ «چرا منو نجات دادی؟»

تهیونگ پشتش را به او کرد.

ـ «چون اگه بمیری، حقیقت هم با تو می‌میره.»

ـ «فقط همین؟»

تهیونگ مکث کرد.

ـ «فعلاً.»
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

مهمونی پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط