.
به یک وجهِ خاموش از زندگی رسیدهام؛ جایی که حرفهای قشنگ وزنشان را از دست دادهاند و آدمها فقط در رفتارشان لو میروند؛ همانجایی که هیچ بزکی دوام ندارد و هیچ لبخندی نمیتواند حقیقت را نجات بدهد
به همان نقطهِ خاموش رسیدهام،
جایی که رفتار آدمها مثل سایهای لزج روی دیوارِ ذهن میماند و هرچه بیشتر نگاه میکنی، کمتر میتوانی از آن عبور کنی.
آدمها وقتی خیال میکنند دیده نمیشوند، تبدیل میشوند به چیزی که حتی خودشان هم از دیدنش می ترسند؛ یک حقیقتِ برهنه، سرد، بیرحم.
آنجا دیگر حرفها نهتنها بیوزناند، بلکه مضحکاند؛ مثل تلاشِ بیهوده برای پوشاندن زخمی که مدت هاست چرک کرده.
جهان در سکوتِ همین لحظهها فرو میریزد؛ نه با خیانتهای بزرگ، بلکه با رفتارهای کوچکی که مثل کپک، آرام و بیصدا همه چیز را میخورند.
و تو میمانی با فهمی تاریک تر از قبل: اینکه آدمها نه آنچیزیاند که میگویند، نه آن چیزی که نشان میدهند؛
آنها فقط همان لحظهِ کوتاهیاند که فکر میکنند هیچکس نگاهشان نمیکند.
به همان نقطهِ خاموش رسیدهام،
جایی که رفتار آدمها مثل سایهای لزج روی دیوارِ ذهن میماند و هرچه بیشتر نگاه میکنی، کمتر میتوانی از آن عبور کنی.
آدمها وقتی خیال میکنند دیده نمیشوند، تبدیل میشوند به چیزی که حتی خودشان هم از دیدنش می ترسند؛ یک حقیقتِ برهنه، سرد، بیرحم.
آنجا دیگر حرفها نهتنها بیوزناند، بلکه مضحکاند؛ مثل تلاشِ بیهوده برای پوشاندن زخمی که مدت هاست چرک کرده.
جهان در سکوتِ همین لحظهها فرو میریزد؛ نه با خیانتهای بزرگ، بلکه با رفتارهای کوچکی که مثل کپک، آرام و بیصدا همه چیز را میخورند.
و تو میمانی با فهمی تاریک تر از قبل: اینکه آدمها نه آنچیزیاند که میگویند، نه آن چیزی که نشان میدهند؛
آنها فقط همان لحظهِ کوتاهیاند که فکر میکنند هیچکس نگاهشان نمیکند.
- ۸.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط