𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۰ : ( انبار شماره ۱۷ )

ساعت ۷:۴۵ شب.

هیونجین پشت دیوار آجری روبه‌روی [انبار 17] ایستاده بود.
بارون نم‌نم می‌بارید.
نگاهش به در بزرگ انبار دوخته شده بود.

هیونجین (فلیکس... فقط این یه باره ببخشید.)

چند دقیقه بعد...

یک تاکسی جلوی انبار توقف کرد.
فلیکس پیاده شد.
کاپشن مشکی پوشیده بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود.
بدون اینکه به اطراف نگاه کند، وارد انبار شد.
هیونجین چند ثانیه صبر کرد.
بعد آرام دنبالش رفت.

...

داخل انبار تاریک بود.
چند چراغ زرد، نور کمی روی زمین انداخته بودند.

هیونجین پشت یکی از ستون‌ها پنهان شد.
چند متر جلوتر، فلیکس روبه‌روی همان مرد کت‌وشلواری ایستاده بود.
مرد دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده بود.
مرد ناشناس : فکر نمی‌کردم بیای.

فلیکس با صدایی خسته گفت:
فلیکس : قول داده بودم.

مرد ناشناس : پس هنوز به قولت پایبندی.

فلیکس : چیزی که می‌خواین رو بگین.

مرد پاکتی روی میز گذاشت.
مرد ناشناس : فقط یه امضا.

فلیکس اخم کرد.
فلیکس : بعدش دیگه کاری به هیونجین ندارین؟

مرد ناشناس : اگه به قولت عمل کنی...
آره.

فلیکس بدون اینکه پاکت رو باز کنه، گفت:
فلیکس : اول قولتون.

مرد لبخند زد.
مرد ناسناس : هنوز همون احمق سابقی...
هیچ تضمینی وجود نداره.

...

هیونجین از پشت ستون همه‌چیز را می‌دید.
اما صدای حرف‌هایشان کامل به گوشش نمی‌رسید.
فقط یک جمله را واضح شنید.
...همه‌ی این کارها برای هیونجینه.
قلبش تندتر زد.
«برای من...؟»

...

فلیکس پاکت را باز کرد.
چند برگه داخلش بود.
فقط با دیدن اولین صفحه، رنگش پرید.
فلیکس : نه...

مرد ناشناس : امضا کن.

فلیکس : این غیرمنصفانه‌ست.

مرد ناشناس : انتخابی نداری.

فلیکس قلم را برداشت...
دستش می‌لرزید.
در همان لحظه...
صدای افتادن یک قوطی فلزی داخل انبار پیچید.
تق!
همه برگشتند.

هیونجین خشکش زده بود.
ناخواسته با پایش به قوطی خورده بود.

مرد با صدای بلند گفت:
مرد نشناس : اونجاست!

دو نفر به سمت ستون‌ها دویدند.
هیونجین بدون فکر شروع به دویدن کرد.
صدای قدم‌ها پشت سرش می‌آمد.
درِ خروجی فقط چند متر فاصله داشت...
اما قبل از اینکه برسد، یکی از مردها بازویش را گرفت.

مرد : گرفتمش!

هیونجین تقلا کرد.
هیونجین : ولم کن!
همان لحظه...

صدای فلیکس بلند شد.
فلیکس : ولش کنین!

همه ایستادند.
فلیکس جلو آمد و روبه‌روی مرد کت‌وشلواری ایستاد.
فلیکس : قول داده بودین...
اون رو وارد این ماجرا نکنین.

مرد با خونسردی گفت:
مرد ناشناس : خودش اومده.

فلیکس نگاهی به هیونجین انداخت.
نگاهی پر از نگرانی...
و ناامیدی.

بعد آرام گفت:
فلیکس : لطفاً...
این آخرین باره.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با بی‌حوصلگی دستش را تکان داد.
مرد ناشناس : ولش کنین.

مردها هیونجین را رها کردند.
هیونجین نفس‌نفس می‌زد.

هیونجین : فلیکس، اینا کی‌ان؟

فلیکس حتی به او نگاه هم نکرد.
فقط گفت:
فلیکس : برو.

هیونجین : بدون تو نمی‌رم.

فلیکس : هیونجین... برو.

صدایش این بار ضعیف بود .
فلیکس : خواهش می‌کنم... قبل از اینکه دیر بشه.

هیونجین برای اولین بار فهمید...
فلیکس از خودش نمی‌ترسد.
از چیزی می‌ترسد که ممکن است برای او اتفاق بیفتد.

...

وقتی هیونجین از انبار بیرون رفت، پشت سرش فقط یک جمله شنید.
صدای مرد کت‌وشلواری بود.

مرد ناشناس : حالا که قولت رو شکستی...
وقتشه اون نامه رو بهش بدیم.

هیونجین ایستاد.
نامه؟
چه نامه‌ای؟
اما قبل از اینکه برگردد...
درِ انبار بسته شد.

پایان پارت ۱۰



#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۱ : ( نامه )هیونجین تا صبح فقط به یک جمل...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۹ : ( پشت در )تق... تق... تق...صدای در دو...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۸ : (شروع حقیقت)هیونجین تمام شب دستبند آب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط