پارت دهم
پارت دهم
جیمین اروم گفت:
– «تا حالا فکر نمیکردم… یه بو*سهی ساده، بتونه اینقدر ع*میق باشه.»
نیلا لبخند زد، ل*بهاش هنوز داغ بودن.
– «شاید چون برای اولین بار، حس کردی واقعیه.»
دس*تای جیمین، آروم روی بازو*ی نیلا حرکت کرد.
بالا… تا روی گرد*نش.
انگشتاش روی پوستش سر خورد، آروم، مثل نوازشی که خودش هم ازش تعجب کرده بود.
نیلا دستاشو گذاشت دو طرف صورتش.
صورت مردی که همه ازش میترسیدن… اما حالا مثل یه پسر بچه با دلِ لرزون، توی دستاش بود.
چشماشون قفل شد.
– «جیمین...»
– «هوم؟»
– «اگه یه روزی… منو از دست بدی، چی کار میکنی؟»
لحظهای سکوت.
چشمای جیمین تار شد، ولی صداش محکم موند:
– «دنیارو میسوزونم.»
اون جمله، ساده بود. ولی وقتی از دهن جیمین دراومد، انگار آتیش گرفت.
نه از تهدید.
از عشق.
✦✦✦
جیمین دست نیلا رو گرفت، بردش سمت ت*خت بزرگش که روبهروی شیشهی بزرگ بود.
بارون هنوز میبارید.
جیمین روی ت*خت نشست. نیلا جلویش ایستاده بود.
دستاش روی پهلو*ی نیلا قرار گرفت، کشیدش نزدیکتر،
و پیشونیشو به س*ینه اش تکیه داد.
آروم زمزمه کرد:
– «ل*مس کردن تو، مثل ل*مس چیزیه که فکر میکردم لایقش نیستم…»
نیلا دستهاشو برد سمت موهای جیمین.
بین انگشتاش گرفت.
بو*سهی آرومی به فرق سرش زد.
– «ولی هستی، جیمین. تو فقط هیچوقت باور نکردی که لایق دوستداشتن باشی.»
جیمین آروم سرشو بلند کرد. دستاشو بالا آورد،
و بلوز سفید نازک نیلا رو گرفت، آروم بلندش کرد.
زیر*ش، پوست سفید و گرمش تو نور زرد شب برق زد.
ولی نه با عجله. نه با حریص بودن.
با احترام.
با مکث.
– «اگه بگی نه، همینجا همهچی تموم میشه. فقط بگو نه.»
نیلا لبخند زد. چشمهاش خیس، ولی آروم:
– «نمیگم نه… ولی میخوام آهسته بریم. چون دلم نمیخواد این شب، فقط یه خاطرهی زودگذر باشه.»
جیمین لبخند زد.
برای اولین بار، تو زندگیش، آروم بود.
دس*تهاش از ک*تف تا ک*مر نیلا سر خوردن.
نف*سهاش با پوس*تش قاطی شد.
ل*بهاش روی شونهی نیلا نشست.
گرم، دقیق، نه بیملاحظه.
و شب…
آروم توی ن*فسها، ل*مسها، و بو*سههای آهستهشون گم شد.
اون شب، چیزی بینشون رد شد که نه میشد با اسم «راب*طه» توصیفش کرد، نه با «م*یل».
اون شب…
روحاشون نزدیکتر شدن.
---
🖤
---
✧ ✧
شب، آروم ولی سنگین شده بود.
صدای بارون، دیگه مثل قبل لطیف نبود.
ضربه میزد به شیشهها.
درست مثل قلب جیمین که تو س*ینهاش میکوبید.
نیلا تو آغوشش خو*ابیده بود.
نیم*تنهاش ع*ریان، پو*ست گرمش چ*سبیده به س*ینهی جیمین.
ن*فسهای ع*میق و یکنواختش نشون میداد هنوز احساس امنیت داره...
اما اون احساس، هر لحظه ع*میقتر میشد.
جیمین دستش رو از روی ک*مر نیلا آروم پایین آورد.
ادامه دارد....
جیمین اروم گفت:
– «تا حالا فکر نمیکردم… یه بو*سهی ساده، بتونه اینقدر ع*میق باشه.»
نیلا لبخند زد، ل*بهاش هنوز داغ بودن.
– «شاید چون برای اولین بار، حس کردی واقعیه.»
دس*تای جیمین، آروم روی بازو*ی نیلا حرکت کرد.
بالا… تا روی گرد*نش.
انگشتاش روی پوستش سر خورد، آروم، مثل نوازشی که خودش هم ازش تعجب کرده بود.
نیلا دستاشو گذاشت دو طرف صورتش.
صورت مردی که همه ازش میترسیدن… اما حالا مثل یه پسر بچه با دلِ لرزون، توی دستاش بود.
چشماشون قفل شد.
– «جیمین...»
– «هوم؟»
– «اگه یه روزی… منو از دست بدی، چی کار میکنی؟»
لحظهای سکوت.
چشمای جیمین تار شد، ولی صداش محکم موند:
– «دنیارو میسوزونم.»
اون جمله، ساده بود. ولی وقتی از دهن جیمین دراومد، انگار آتیش گرفت.
نه از تهدید.
از عشق.
✦✦✦
جیمین دست نیلا رو گرفت، بردش سمت ت*خت بزرگش که روبهروی شیشهی بزرگ بود.
بارون هنوز میبارید.
جیمین روی ت*خت نشست. نیلا جلویش ایستاده بود.
دستاش روی پهلو*ی نیلا قرار گرفت، کشیدش نزدیکتر،
و پیشونیشو به س*ینه اش تکیه داد.
آروم زمزمه کرد:
– «ل*مس کردن تو، مثل ل*مس چیزیه که فکر میکردم لایقش نیستم…»
نیلا دستهاشو برد سمت موهای جیمین.
بین انگشتاش گرفت.
بو*سهی آرومی به فرق سرش زد.
– «ولی هستی، جیمین. تو فقط هیچوقت باور نکردی که لایق دوستداشتن باشی.»
جیمین آروم سرشو بلند کرد. دستاشو بالا آورد،
و بلوز سفید نازک نیلا رو گرفت، آروم بلندش کرد.
زیر*ش، پوست سفید و گرمش تو نور زرد شب برق زد.
ولی نه با عجله. نه با حریص بودن.
با احترام.
با مکث.
– «اگه بگی نه، همینجا همهچی تموم میشه. فقط بگو نه.»
نیلا لبخند زد. چشمهاش خیس، ولی آروم:
– «نمیگم نه… ولی میخوام آهسته بریم. چون دلم نمیخواد این شب، فقط یه خاطرهی زودگذر باشه.»
جیمین لبخند زد.
برای اولین بار، تو زندگیش، آروم بود.
دس*تهاش از ک*تف تا ک*مر نیلا سر خوردن.
نف*سهاش با پوس*تش قاطی شد.
ل*بهاش روی شونهی نیلا نشست.
گرم، دقیق، نه بیملاحظه.
و شب…
آروم توی ن*فسها، ل*مسها، و بو*سههای آهستهشون گم شد.
اون شب، چیزی بینشون رد شد که نه میشد با اسم «راب*طه» توصیفش کرد، نه با «م*یل».
اون شب…
روحاشون نزدیکتر شدن.
---
🖤
---
✧ ✧
شب، آروم ولی سنگین شده بود.
صدای بارون، دیگه مثل قبل لطیف نبود.
ضربه میزد به شیشهها.
درست مثل قلب جیمین که تو س*ینهاش میکوبید.
نیلا تو آغوشش خو*ابیده بود.
نیم*تنهاش ع*ریان، پو*ست گرمش چ*سبیده به س*ینهی جیمین.
ن*فسهای ع*میق و یکنواختش نشون میداد هنوز احساس امنیت داره...
اما اون احساس، هر لحظه ع*میقتر میشد.
جیمین دستش رو از روی ک*مر نیلا آروم پایین آورد.
ادامه دارد....
- ۱۲.۰k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط