روزی مردی رو به حکیمی کرد

روزی مردی رو به حکیمی کرد
و گفت: ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است
و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد
ولی من که هرروز برایش میمیرم و زنده میشوم دوست ندارد؟
حکیم لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرستش
*****************************
دیدگاه ها (۳)

یه طوری شدم ووووووییییییییی

اینم یه مدل دیگش@_@

اوووووخی خیلی دلم سوخت

4اسفندبببببگگگگگگگیییییییید

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

پارت آخر

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۳(last part) با چیزی...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

p10کمی از پودینگ روی میز برداشتم آروم مشغول خوردن شدم.بعد از...

[سناریو]موضوع::وقتی از سرکار میان خونه و میبینن تو داری با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط