پارت ۳۲
پارت ۳۲
تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. وقتی تماس رو رد کرد، هیچ پیامی هم نیومد. احتمالاً فقط یه خطایِ مخابراتی یا شمارهای اشتباهی بود. گوشی رو سایلنت کرد و روی میزِ پاتختی گذاشت. دیگه هیچچیز، حتی یک تماسِ مشکوک، نمیتونست آرامشِ رزا رو به هم بزنه.
در اتاق به آرومی باز شد و پزشکِ مخصوصِ خانواده، در حالی که کیفِ چرمیاش رو توی دست داشت، وارد شد. تهیونگ بلافاصله از روی صندلی کنارِ تخت بلند شد و راه رو باز کرد.
— «ممنونم که انقدر سریع اومدید.» تهیونگ با صدایی که هنوز از نگرانی میلرزید، گفت.
پزشک، مردی میانسال با عینکی بر چشم، سری تکون داد و مشغولِ بررسیِ زخمهایِ رزا شد. رزا، در حالی که چشمانش رو بسته بود، هرازگاهی از سوزشِ داروها ناله کوتاهی میکرد. تهیونگ کنارش موند، دستِ سردش رو گرفت و با هر ناله، پیشونیش رو میبوسید.
بعد از نیمساعت، وقتی پزشک باندپیچیها رو تمام کرد و مشغولِ نوشتن نسخه شد، تهیونگ به گوشهی اتاق رفت تا صحبت کنه.
— «اوضاعش چطوره؟»
پزشک با لحنی جدی گفت:
— «جسمش آسیب دیده، اما بدتر از اون، شوکِ عصبیه. کبودیها با دارو خوب میشه، اما تا چند روز نباید تکون بخوره. آقای کیم، شما باید بدونید که این زخمها… اینا کارِ آدمای عادی نیست. باید مراقب باشید.»
تهیونگ سری به نشانه تایید تکون داد. وقتی پزشک رفت، تهیونگ دوباره کنارِ رزا برگشت. رزا آروم چشماش رو باز کرد. نگاهش هنوز همون ترسِ قدیمی رو داشت، انگار هنوز منتظر بود تهسوک از گوشهی اتاق بیرون بیاد.
— «نترس رزا…» تهیونگ موهایِ خیس از عرقِ پیشونیِ رزا رو کنار زد. «من وکیلهایِ ارشدِ شرکت رو فرستادم. تهسوک الان توی بازداشتگاهه، اما…» مکث کرد، نمیخواست ناامیدش کنه، ولی حقیقت تلخ بود. «…اون وکیلهایِ خیلی قدرتمندی داره. ممکنه بتونن با وثیقه آزادش کنن.»
رزا با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
— «اگه آزاد بشه… برمیگرده سراغم.»
تهیونگ صورتش رو نزدیکِ صورتِ رزا برد، اونقدر نزدیک که نفسهاشون یکی شد:
— «اگه آزاد بشه، دیگه نمیتونه حتی نزدیکِ عمارت بشه. من قراردادی که با شرکتِ تهسوک داشتی رو فسخ کردم، رزا. تو دیگه هیچ پیوندی با اون نداری. از نظرِ قانونی، تو آزادی.»
رزا برای اولین بار، یک لبخندِ خیلی کمرنگ زد. انگار باری از روی دوشش برداشته شد، اما هنوز تهِ دلش خالی بود. او میدونست که تهسوک آدمِ شکست خوردن نیست.
در همین حین، خدمتکارِ مخصوصِ عمارت با یه سینیِ غذا وارد شد و اجازه خواست که کمی اتاق رو مرتب کنه. تهیونگ به رزا کمک کرد تا کمی بنشینه.
— «باید قوی بشی رزا. برای اینکه بتونی دوباره زندگی کنی، باید قدرتت رو به دست بیاری.»
تهیونگ لقمهای رو به سمتِ دهانِ رزا برد. رزا با تردید نگاهش کرد و بعد، برای اولین بار بعد از مدتها، با اشتیاقِ کمی دهان باز کرد.
تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. وقتی تماس رو رد کرد، هیچ پیامی هم نیومد. احتمالاً فقط یه خطایِ مخابراتی یا شمارهای اشتباهی بود. گوشی رو سایلنت کرد و روی میزِ پاتختی گذاشت. دیگه هیچچیز، حتی یک تماسِ مشکوک، نمیتونست آرامشِ رزا رو به هم بزنه.
در اتاق به آرومی باز شد و پزشکِ مخصوصِ خانواده، در حالی که کیفِ چرمیاش رو توی دست داشت، وارد شد. تهیونگ بلافاصله از روی صندلی کنارِ تخت بلند شد و راه رو باز کرد.
— «ممنونم که انقدر سریع اومدید.» تهیونگ با صدایی که هنوز از نگرانی میلرزید، گفت.
پزشک، مردی میانسال با عینکی بر چشم، سری تکون داد و مشغولِ بررسیِ زخمهایِ رزا شد. رزا، در حالی که چشمانش رو بسته بود، هرازگاهی از سوزشِ داروها ناله کوتاهی میکرد. تهیونگ کنارش موند، دستِ سردش رو گرفت و با هر ناله، پیشونیش رو میبوسید.
بعد از نیمساعت، وقتی پزشک باندپیچیها رو تمام کرد و مشغولِ نوشتن نسخه شد، تهیونگ به گوشهی اتاق رفت تا صحبت کنه.
— «اوضاعش چطوره؟»
پزشک با لحنی جدی گفت:
— «جسمش آسیب دیده، اما بدتر از اون، شوکِ عصبیه. کبودیها با دارو خوب میشه، اما تا چند روز نباید تکون بخوره. آقای کیم، شما باید بدونید که این زخمها… اینا کارِ آدمای عادی نیست. باید مراقب باشید.»
تهیونگ سری به نشانه تایید تکون داد. وقتی پزشک رفت، تهیونگ دوباره کنارِ رزا برگشت. رزا آروم چشماش رو باز کرد. نگاهش هنوز همون ترسِ قدیمی رو داشت، انگار هنوز منتظر بود تهسوک از گوشهی اتاق بیرون بیاد.
— «نترس رزا…» تهیونگ موهایِ خیس از عرقِ پیشونیِ رزا رو کنار زد. «من وکیلهایِ ارشدِ شرکت رو فرستادم. تهسوک الان توی بازداشتگاهه، اما…» مکث کرد، نمیخواست ناامیدش کنه، ولی حقیقت تلخ بود. «…اون وکیلهایِ خیلی قدرتمندی داره. ممکنه بتونن با وثیقه آزادش کنن.»
رزا با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
— «اگه آزاد بشه… برمیگرده سراغم.»
تهیونگ صورتش رو نزدیکِ صورتِ رزا برد، اونقدر نزدیک که نفسهاشون یکی شد:
— «اگه آزاد بشه، دیگه نمیتونه حتی نزدیکِ عمارت بشه. من قراردادی که با شرکتِ تهسوک داشتی رو فسخ کردم، رزا. تو دیگه هیچ پیوندی با اون نداری. از نظرِ قانونی، تو آزادی.»
رزا برای اولین بار، یک لبخندِ خیلی کمرنگ زد. انگار باری از روی دوشش برداشته شد، اما هنوز تهِ دلش خالی بود. او میدونست که تهسوک آدمِ شکست خوردن نیست.
در همین حین، خدمتکارِ مخصوصِ عمارت با یه سینیِ غذا وارد شد و اجازه خواست که کمی اتاق رو مرتب کنه. تهیونگ به رزا کمک کرد تا کمی بنشینه.
— «باید قوی بشی رزا. برای اینکه بتونی دوباره زندگی کنی، باید قدرتت رو به دست بیاری.»
تهیونگ لقمهای رو به سمتِ دهانِ رزا برد. رزا با تردید نگاهش کرد و بعد، برای اولین بار بعد از مدتها، با اشتیاقِ کمی دهان باز کرد.
- ۱۹۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط