افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۲۰: سکوتِ سنگینِ پس از طوفان
قلبِ مینجی با هر تپشِ جونگکوک، یه دردی رو توی سینهاش حس میکرد؛ دردی که شبیه به دردِ زخمِ عمیق بود. جونگکوک حالا توی آمبولانس بود و نالههایِ آرومش، تنها صدایی بود که توی سکوتِ شب میپیچید. مینجی کنارش نشسته بود، دستش رو توی دستِ سرد و خونیِ جونگکوک فشار میداد و به نورهایِ چرخانِ چراغِ آمبولانس که روی صورتِ رنگپریدهیِ مردش میافتاد، خیره شده بود. اون میدونست که جونگکوک زنده میمونه. اما آیا اون جونگکوکی که میشناخت، هم زنده میمونه؟ اون نگاهِ سرد و بیرحمی که توی چشمهاش دید، مثل یه سایه، توی دلش سنگینی میکرد.
در همین حال، توی اون قلعهیِ ساحلی، نیروهایِ امنیتی با دقتِ تمام مشغولِ جمعآوریِ مدارک بودند. یکی ازِ اونها، با دیدنِ یه جسمِ فلزیِ کوچیک و براق که زیرِ یکی ازِ آجرها پنهان شده بود، کنجکاو شد. یه دستگاهِ شنودِ بسیار پیشرفته بود که هیچ ربطی به باندِ یونا نداشت. این یعنی... تمامِ اون ماجرا، فقط یه بازیِ کوچیک بوده و یه بازیگرِ بزرگتر، از پشتِ پرده، همه چیز رو دیده و هدایت کرده. این کشف، مثلِ یه موجِ سرد، رویِ تنِ اون افسرِ مسئول، لرزه انداخت.
از اون طرف، آقایِ جئون، پدرِ جونگکوک، حالا تویِ عمارتِ مجللِ خاندانش نشسته بود. خبرِ زخمی شدنِ جونگکوک، مثلِ یه بمبِ ساعتی تویِ گوشش منفجر شده بود. اون از بیعرضگیِ پسرش، از این نمایشِ دردناک و عمومی، به شدت عصبانی بود. اما عصبانیتِ اصلیاش، از اون احساسِ ناخوشایندِ «عدمِ کنترل» بود. کسی یا چیزی، نظمِ خانوادهیِ اون رو به هم ریخته بود و این غیرقابلِ تحمل بود. اون با مشتِ گره کرده به میز کوبید و با صدایی که از خشم میلرزید، به دستیارش گفت: «جونگکوک رو به بهترین بیمارستانِ شهر ببرید. اما همین الان، یه تیمِ ویژه تشکیل بدید... میخوام بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه کسانی پشتِ این نمایشِ مسخره بودند. این بینظمی، نباید دیگه تکرار بشه.»
قسمت ۲۰: سکوتِ سنگینِ پس از طوفان
قلبِ مینجی با هر تپشِ جونگکوک، یه دردی رو توی سینهاش حس میکرد؛ دردی که شبیه به دردِ زخمِ عمیق بود. جونگکوک حالا توی آمبولانس بود و نالههایِ آرومش، تنها صدایی بود که توی سکوتِ شب میپیچید. مینجی کنارش نشسته بود، دستش رو توی دستِ سرد و خونیِ جونگکوک فشار میداد و به نورهایِ چرخانِ چراغِ آمبولانس که روی صورتِ رنگپریدهیِ مردش میافتاد، خیره شده بود. اون میدونست که جونگکوک زنده میمونه. اما آیا اون جونگکوکی که میشناخت، هم زنده میمونه؟ اون نگاهِ سرد و بیرحمی که توی چشمهاش دید، مثل یه سایه، توی دلش سنگینی میکرد.
در همین حال، توی اون قلعهیِ ساحلی، نیروهایِ امنیتی با دقتِ تمام مشغولِ جمعآوریِ مدارک بودند. یکی ازِ اونها، با دیدنِ یه جسمِ فلزیِ کوچیک و براق که زیرِ یکی ازِ آجرها پنهان شده بود، کنجکاو شد. یه دستگاهِ شنودِ بسیار پیشرفته بود که هیچ ربطی به باندِ یونا نداشت. این یعنی... تمامِ اون ماجرا، فقط یه بازیِ کوچیک بوده و یه بازیگرِ بزرگتر، از پشتِ پرده، همه چیز رو دیده و هدایت کرده. این کشف، مثلِ یه موجِ سرد، رویِ تنِ اون افسرِ مسئول، لرزه انداخت.
از اون طرف، آقایِ جئون، پدرِ جونگکوک، حالا تویِ عمارتِ مجللِ خاندانش نشسته بود. خبرِ زخمی شدنِ جونگکوک، مثلِ یه بمبِ ساعتی تویِ گوشش منفجر شده بود. اون از بیعرضگیِ پسرش، از این نمایشِ دردناک و عمومی، به شدت عصبانی بود. اما عصبانیتِ اصلیاش، از اون احساسِ ناخوشایندِ «عدمِ کنترل» بود. کسی یا چیزی، نظمِ خانوادهیِ اون رو به هم ریخته بود و این غیرقابلِ تحمل بود. اون با مشتِ گره کرده به میز کوبید و با صدایی که از خشم میلرزید، به دستیارش گفت: «جونگکوک رو به بهترین بیمارستانِ شهر ببرید. اما همین الان، یه تیمِ ویژه تشکیل بدید... میخوام بدونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه کسانی پشتِ این نمایشِ مسخره بودند. این بینظمی، نباید دیگه تکرار بشه.»
- ۱۰۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط