میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿💫
خنجری نامرئی در سینهام فرو رفت. برای لحظهای حتی نفس کشیدن هم سخت شد. انگار تمام گرمای اتاق از بین رفت و باد سردی میان من و کاترین میپیچد ومن را دگرگون میکندبا گیجی و هراس گفتم:{بانو کاترین هر اتفاقی افتاده شما میبایست به من بگویید}
لب هایش میلرزد چند بار دهانش را باز کرد، اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. انگار گفتن حقیقت برای خودش هم سخت بود...و به چشمانم خیره شده میگوید:{در...در وصيتنامه وادشاه قید شد اگر بانو آنا مزدوج نشود قرار نیست ملکه شود...!}
چشمانم گرد،میشود قلبم تند میزند،عرق سری از پیشانی ام میریزد اگر ازدواج نکنم... پس تاج و تخت چه میشود؟ چرا پدر چنین سرنوشتی را برایم نوشته بود؟میگویم:{زمانی مشخص شده؟}
سرش را پایین می آورد و آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:{یک سال به شما محلت دادند اگر با کسی مزدوج نشوید مجبورهستید با فرمانده ازدواج کنید البته این انتظار همه است که با تاجران یا فرمانده ازدواج کنید}
فرمانده!همان مرد پرویی که همیشه به من بی ادبی میکند و به قصد اذیت کردنم به من نزدیک میشود! همان مردی که هر بار مرا میدید، لبخندی از سر غرور میزد؛ گویی از حالا خودش را پادشاه میدانست. حتی یک بار هم بدون تحقیر با من سخن نگفته بود...اگر بمیرم هم این کار را نمیکنم با صدایی بلند و لحن تند گفتم:{از خبر دادن شما سپاسگذارم}
تعظیم میکند و میگوید:{البته امشب ساعت هفت مهمانی رقص است بانو}و تعظیم دیگری میکند از اتاق بیرون میرود و در را با صدایی بلند میبندد.صدای بسته شدن در هنوز در اتاق میپیچید. روی لبهی تخت نشستم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. یک سال... فقط یک سال فرصت داشتم تا سرنوشت تمام زندگیام را تغییر دهم.
کمی استراحت کردم و سپس جعبه ای چوبی که مال مادرم بود را از زیر تختم بیرون می آورم چوبش در اثر گذر سالها تیره شده بود و گوشههایش ساییده شده بودند؛ اما هنوز برایم باارزشترین چیز دنیا بود. بدنه چوبی و گرد و خاک گرفته اش را لمس کرده و روی آن را فوت میکنم کلیدش هنوز روی در صندوقچه بود کلیدی قدیمی و زنگ زده...آن رو چرخواندم و در صندوقچه را باز کردمو باز شدن درِ صندوقچه، بوی آشنای چوب کهنه و عطر مادرم در فضا پیچید.و بله همان لباس قدیمی مادرم با بوی خود مادرم...لباس را در آغوشم فشردم. اشکهایم آرام روی گونههایم میلغزیدند، اما این بار از ترس نبود. سرم را بالا گرفتم و آهسته زمزمه کردم:
{من قرار است بزرگترین ملکهی تاریخ انگلستان شوم.}
آرام آرام لباس های ساده ام را پوشبدم و قدم زنان به سمت کتابخانه رفتم از لای در نگاهی به منابهای قدیمی و جلد های چرمی اش کردم و مشامم عطر لذت بخش کتابهارا حس کرد و اینگونه به درون کتابخانه رفتم تا مطمئن شدم کسی نیست کتاب غرور و تعصب را برداشتم و ساعت ها مشغولش شدم و حال با این چیز ها مشغول میشوم
ادامه دارد🕊
برای پارت بعدی✨️༻ چهارتا لایک༻ چهارتا کامنت༻ یدونه بازنشر
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿💫
خنجری نامرئی در سینهام فرو رفت. برای لحظهای حتی نفس کشیدن هم سخت شد. انگار تمام گرمای اتاق از بین رفت و باد سردی میان من و کاترین میپیچد ومن را دگرگون میکندبا گیجی و هراس گفتم:{بانو کاترین هر اتفاقی افتاده شما میبایست به من بگویید}
لب هایش میلرزد چند بار دهانش را باز کرد، اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. انگار گفتن حقیقت برای خودش هم سخت بود...و به چشمانم خیره شده میگوید:{در...در وصيتنامه وادشاه قید شد اگر بانو آنا مزدوج نشود قرار نیست ملکه شود...!}
چشمانم گرد،میشود قلبم تند میزند،عرق سری از پیشانی ام میریزد اگر ازدواج نکنم... پس تاج و تخت چه میشود؟ چرا پدر چنین سرنوشتی را برایم نوشته بود؟میگویم:{زمانی مشخص شده؟}
سرش را پایین می آورد و آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:{یک سال به شما محلت دادند اگر با کسی مزدوج نشوید مجبورهستید با فرمانده ازدواج کنید البته این انتظار همه است که با تاجران یا فرمانده ازدواج کنید}
فرمانده!همان مرد پرویی که همیشه به من بی ادبی میکند و به قصد اذیت کردنم به من نزدیک میشود! همان مردی که هر بار مرا میدید، لبخندی از سر غرور میزد؛ گویی از حالا خودش را پادشاه میدانست. حتی یک بار هم بدون تحقیر با من سخن نگفته بود...اگر بمیرم هم این کار را نمیکنم با صدایی بلند و لحن تند گفتم:{از خبر دادن شما سپاسگذارم}
تعظیم میکند و میگوید:{البته امشب ساعت هفت مهمانی رقص است بانو}و تعظیم دیگری میکند از اتاق بیرون میرود و در را با صدایی بلند میبندد.صدای بسته شدن در هنوز در اتاق میپیچید. روی لبهی تخت نشستم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. یک سال... فقط یک سال فرصت داشتم تا سرنوشت تمام زندگیام را تغییر دهم.
کمی استراحت کردم و سپس جعبه ای چوبی که مال مادرم بود را از زیر تختم بیرون می آورم چوبش در اثر گذر سالها تیره شده بود و گوشههایش ساییده شده بودند؛ اما هنوز برایم باارزشترین چیز دنیا بود. بدنه چوبی و گرد و خاک گرفته اش را لمس کرده و روی آن را فوت میکنم کلیدش هنوز روی در صندوقچه بود کلیدی قدیمی و زنگ زده...آن رو چرخواندم و در صندوقچه را باز کردمو باز شدن درِ صندوقچه، بوی آشنای چوب کهنه و عطر مادرم در فضا پیچید.و بله همان لباس قدیمی مادرم با بوی خود مادرم...لباس را در آغوشم فشردم. اشکهایم آرام روی گونههایم میلغزیدند، اما این بار از ترس نبود. سرم را بالا گرفتم و آهسته زمزمه کردم:
{من قرار است بزرگترین ملکهی تاریخ انگلستان شوم.}
آرام آرام لباس های ساده ام را پوشبدم و قدم زنان به سمت کتابخانه رفتم از لای در نگاهی به منابهای قدیمی و جلد های چرمی اش کردم و مشامم عطر لذت بخش کتابهارا حس کرد و اینگونه به درون کتابخانه رفتم تا مطمئن شدم کسی نیست کتاب غرور و تعصب را برداشتم و ساعت ها مشغولش شدم و حال با این چیز ها مشغول میشوم
ادامه دارد🕊
برای پارت بعدی✨️༻ چهارتا لایک༻ چهارتا کامنت༻ یدونه بازنشر
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
- ۲۱۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط