Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part " 10"

‌☆پرش زمانی ، ویو هانا☆

ساعت دو عصر بود ، کارام تموم شده بود و حوصلم سررفته بود توی حیاط روی تاب نشسته بودم و داشتم از بادی که به کلم میخورد لذت می‌بردم کههه‌....
یه ماشین مشکی مدل بالا براق جلوم توقف کرد و همزمان سه نفر از ماشین پیاده شدن .... اون تهیونگ بود با یه دختر و یه پسر ، پسره خوشتیپ بود و عضله ای
دختره با یه کفش پاشنده بلند قرمز بود لباس کوتاهی پوشیده بود و موهای مشکی داشت و صورتی که معلوم بود پر از عشوه است ، این چرا به تهیونگ چسبیده ؟!

سارینا : هوففف چقد هوا گرمه ! هی تو خدمتکار ....برام نوشیدنی خنک درست کن بیار داخل عمارت

زیر لب زمزمه کردم

هانا: امر دیگه؟؟

سارینا : چیزی گفتی ؟!

هانا : نه .... الان میارم

رفتم نوشیدنی نعنای خنکی درست کردم و بردم داخل عمارت
هر سه تاشون توی حال نشسته بودن ، نوشیدنی رو کنار دختر گذاشتم و رفتم عقب همون لحظه مادرم و خانم آنا هم امدن

آنا : شیرینی هارو بیار بچه ها بخورن حتما خسته ان...

آنا نشست و مادرم شیرنی هارو جلوی اونا گذاشت ، مادرم رفت منم خواستم برم که ...

سارینا: صبر کن

هانا: بله؟

سارینا : این نوشیدنی افتضاحه ..‌ خودت بخور میفهمی

یکمی ازش خوردم واقعا خوشمزه بود

هانا: من عیبی توی این نوشیدنی نمی‌بینم

آنا : هانا واقعا که امروز خجالتم دادی !!

سارینا درحالی که پوزخند میزد تکه ای از کاپ کیک رو خورد و گفت

سارینا : اومممم... اینا خیلی خوشمزه هست ... خاله آنا اینا کی درست کرده

آنا : خب....

هانا : من درست کردم .

سارینا سریع سرفه زد تهیونگ و اون پسر تمام این مدت تماشاچی بودن

تهیونگ: جونگ کوک به سارینا آب بده!

اون پسره که اسمش کوک بود به سارینا اب داد ...
آنا بلند شد و توی صورتم غرید


آنا : دختره بی حواس سارینا از راه دور آمده پیش ما از احترام و اون وقت تو....تو
دیگه هیچی نگفت با چشم های اشکی به سه نفرشون خیره شدم
سارینا که با پوزخند نگام میکرد اون پسره کوک هم که سرش پایین بود و تهیونگ هم به مادرش خیره شده بود
یهو آنا بهم سیلی زد و شیرینی هارو جلوی پام ریخت تهیونگ از شدت تعجب گفت

تهیونگ : مادر چیکار می‌کنی!!

آنا : همشو جمع کن ....دختره حواس پرت

آنا رفت و هر سه تاشون پشت سرش رفتن
زمین رو تمیز کردم و بلند شدم
کم کم غروب بود مادرم داشت حیاط رو تمیز میکرد منم ظرف های مونده رو شستم
تمام کارهای آشپزخونه رو کردم و با مادرم آماده رفتن بودم ساعت ۸ بود اوه خدا چقدر زود گذشت
خواستیم بریم که یه خدمتکار امد و یه عالمه پتو و لحاف جلوم انداخت و گفت

🧍🏻: خانم آنا گفتن اینارو تمیز کنید و تا نکردید هم جایی نرید

مونا : منم کمک می‌...

هانا : نه مادر برو خونه عزیزم تموم شد میام

با اصرار زیاد من مادرم به خونه رفت

حالا من موندم و یه عالمه لحاف و پتو

شیر آب رو باز کردم و پودر شوینده ریختم روی اونها و با دست اونارو شستم دست هام کفی بود و موهام صورتم رو قلقلک میداد
صدای قدم های ینفر آمد.....


ادامه دارد

بنظرتون کیه؟🌝✨
دیدگاه ها (۵)

اسلاید بعد کاپ کیک هایی که هانا درست کرده

https://wisgoon.com/sonia_hoاین دوست خوشگلمون رمان‌های خیلی ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯ Part"6"‌☆ویو ته‌☆اون دختر هانا با پررویی از کنارم رد ش...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"5"مثل یه دیوار بود آخ سرم ....تهیونگ : ببین چیکار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط