رییس بامزه من
رییس بامزه من
چند پارتی.
پارت دو
صدای زنگ گوشی چویا رو شنیدم و حواسم به سمت چویا جلب شد که با گوشی حرف میزد.
وقتی قطع کرد با سرعت و جدیت گفت:«هی دازای زود باش باید بریم یه جایی»
میتونستم حدس بزنم کسی که زنگ زد موری سان بود و الانم یه معموریت فوری پیش اومده ولی با گیجی گفتم:«چ...چی شده؟چرا؟»
گفت:«چیزی نگو فقط دنبالم بیا»
و سمت در رفت و منم دنبالش رفتم...
سمت موتورش رفت و سوارش شد، روشنش کرد و اشاره کرد منم سوارشم.
عجب... کم پیش میاد بگه سوار موتورم شو.
سوار شدم و چون داشتم وانمود میکردم چیزی یادم نیست و خب یجورایی هنوزم کمی بعد از اون حادثه ضعیفم از پشت بغلش کردم و گرفتمش، عجیب بود چون اعتراضی نکرد و فقط با سرعت راه افتاد.
وقتی رسیدیم مقصد دیدیم اکو و گین دارن مبارزه میکنن و خیلی زخمی شدن...
تعداد افراد خیلی زیاد بود و اینجا واقعا موهبت چویا نیاز بود.
چویا زیر لب چیزی گفت:«عوضیا...دازای پیاده شو...»
و منم پیاده شدم البته یکم ترسیدم نه از اونا از صدای چویا که حتی از قاتل ها هم بدتر بود...وقتی از موتورش پیاده شد موهبتش فعال شد و کل زمین رو محاصره کرد.
من دور وایستاده تا ناخواسته قدرتشو خنثی نکنم.
اونا داشتن مبارزه میکرد و من و فقط داشتم نگاه میکردم.این اذیتم میکرد که به درد مبارزه نمیخوردم...
که یهو چویا با وحشت و نگرانی بهم نگاه کرد و داد زد:«دازای!پشتت!»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم یه خنجر تیز و دردناک وارد پهلوم شد...
درد شدیدی داشت و از تار شدن چشمام میتونستم بفهمم سمی بود و...
_
پایان پارت دو
چند پارتی.
پارت دو
صدای زنگ گوشی چویا رو شنیدم و حواسم به سمت چویا جلب شد که با گوشی حرف میزد.
وقتی قطع کرد با سرعت و جدیت گفت:«هی دازای زود باش باید بریم یه جایی»
میتونستم حدس بزنم کسی که زنگ زد موری سان بود و الانم یه معموریت فوری پیش اومده ولی با گیجی گفتم:«چ...چی شده؟چرا؟»
گفت:«چیزی نگو فقط دنبالم بیا»
و سمت در رفت و منم دنبالش رفتم...
سمت موتورش رفت و سوارش شد، روشنش کرد و اشاره کرد منم سوارشم.
عجب... کم پیش میاد بگه سوار موتورم شو.
سوار شدم و چون داشتم وانمود میکردم چیزی یادم نیست و خب یجورایی هنوزم کمی بعد از اون حادثه ضعیفم از پشت بغلش کردم و گرفتمش، عجیب بود چون اعتراضی نکرد و فقط با سرعت راه افتاد.
وقتی رسیدیم مقصد دیدیم اکو و گین دارن مبارزه میکنن و خیلی زخمی شدن...
تعداد افراد خیلی زیاد بود و اینجا واقعا موهبت چویا نیاز بود.
چویا زیر لب چیزی گفت:«عوضیا...دازای پیاده شو...»
و منم پیاده شدم البته یکم ترسیدم نه از اونا از صدای چویا که حتی از قاتل ها هم بدتر بود...وقتی از موتورش پیاده شد موهبتش فعال شد و کل زمین رو محاصره کرد.
من دور وایستاده تا ناخواسته قدرتشو خنثی نکنم.
اونا داشتن مبارزه میکرد و من و فقط داشتم نگاه میکردم.این اذیتم میکرد که به درد مبارزه نمیخوردم...
که یهو چویا با وحشت و نگرانی بهم نگاه کرد و داد زد:«دازای!پشتت!»
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم یه خنجر تیز و دردناک وارد پهلوم شد...
درد شدیدی داشت و از تار شدن چشمام میتونستم بفهمم سمی بود و...
_
پایان پارت دو
- ۷.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط