‌مادر کہ باشے

‌مادر کہ باشے
درد دلہا را
بہ سجاده ات گلدوزے مےکنے
و اشکہایت را لابلاے چین دامنت پنہان...
دلت کہ گرفت
گلے تازه در گلدان خواهے کاشت کہ
غصہ هایت را بہ آن قلمہ بزنے
هیچکس نخواهد فہمید این همہ زیبایےِ
این شاخ و برگ سبز
از گریہ هاے سرخِ دلت آب خورده اند...

مادر کہ باشے
هواے دلت کہ ابری شد
چاے غلیظ تر و تلختر مےشود
و غذاها شورتر...
و صدها دستمال هم کہ داشتہ باشے طاقچہ ها گردگیرے نمےشود کہ نمےشود...
گرچہ ساده مےتوان لبخند زد
گلے بویید
چاے خورد
و از آب و هوا حرف زد
اما سخت مےشود مادر بود
سخت...
دیدگاه ها (۱)

قسمت ۶

مادر که باشیدرد دلها رابه سجاده ات گلدوزی میکنیو اشکهایت رال...

مادر که باشیدرد دلها رابه سجاده ات گلدوزی میکنیو اشکهایت رال...

‌مادر کہ باشےدرد دلہا را بہ سجاده ات گلدوزے مےکنےو اشکہایت ر...

مادر که باشی آغوشت آرامش بخش میشود ...صدایت ترانه امید اوست ...

چه احساس قشنگی است برای یک مادر که روز دختر به خود می بالد ا...

چه احساس قشنگی است برای یک مادر که روز دختر به خود می بالد ا...

زیاد سخت گرفته ایم!⁣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط