LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۶
*ادامه*
/ دختره باهات چیکار کرده که اینطوری تلافی کردی؟ ها؟
-(ات با دستانش صورتش را پوشاند و روی دیوار کشیده شدُ روی زمین نشست؛ انگاری که بی فایده بود. هیچکس حرفش را باور نداشت)
میگم من نبودم...بابا من نبودم- نبودم!
(دستانش شروع به لرزش کردند...چیزی تا همان اتفاق همیشگی نمانده بود)
"صدای اشنایی سکوت کوتاه را شکست..."
+مگه بدون مدرک درس حسابی میشه کسیو انداخت زندان؟
/(سرش را برگرداند و به مردی قدبلند و چهارشانه که کت بلندی از روی کت شلوارش پوشیده بود خیره شد)
وقت ملاقات داشتین؟
//(اب در گلویش گیر کردُ سرفه کرد)
هیونگ!؟....(چشمانش برق زد)
-(ات به هیچ عنوان متوجه چیزی نبود؛ دستانش میلرزید و سرش همچنان در دستانش جای گرفته بودند. بلند بلند نفس میکشید)
+(لبخندی زد) صحبت کنیم؟
// (او با بغل کردُ به چشمانش خیره شد)
دلم برات تنگ شده بود مَرد!
+شبیه زنا شدی-
// برو بابا-...اَه...
(جدا شد)
بریم دفتر من.
*مدتی بعد*
+اره خلاصه...
// ببینم مگه اصلا دختررو میشناسی؟*تعجب*
+(دستی پشت گردنش کشیدُ ان را مالید)
متاسفانه.
//خوب هیونگ من که هرکاری از دستم بر بیاد انجام میاد ولی خوب-...
+(وسط حرفش پرید)
خیالم راحت، پرونده سازی میکنی میندازیش گردن یکی دیگه جرمو؟
//هیش!...(لبخند زدُ تایید کرد) خیلی خوب...(صورتش جدی شد) فقط بخاطر حقی که به گردن هم داریم-
+(به او خیره ماند) پا نشم...
// باشه بابا-...(لبخند ریزی زد و کمی به جونگ کوک نزدیک تر شد. صدایش را پایین اورد) اخه من الان مامور قانونم- خودت میدونی چی ازم میخوای دیگه-
+اخه بچه- اگه کارایی که کرده بودیو نمینداختم گردن یکی دیگه، تو مگه اصلا اینجا بودی؟
//(سرش را پایین انداخت) باشه حالا...منت نزار هیونگ...الان واسه همون پرونده سازیه که واسه ازاد کردن دختره باید کنم خونش تا یه ماه ممنوع الوروده- نمیتونه بره توش که دیگه...
+ خودم میدونم؛ تو به اونش کاری نداشته باش.
"همانجاها بود که صدایی حواس جفتشان را پرت کرد..."
/ ولم کن دختره ی روانی!-...(تلاش میکرد تا یقه اش را از دست ات جدا کند)
-(همچنان که یقه اش را گرفته بود، بد بد به او خیره شده بود) بهت میگم باز کن درِ اینجارو-...(یقه اش را بیشتر به داخل میله های کوچک سلول کوچکش کشید و او را محکم تر به میله ها چسباند)
میشنوی چی میگم حرو***مزاده!؟
/ تو مریضی بخدا!...ول کن یقمو!
// بسه دیگه-...(به ات خیره شد) دستتو بکش از یقش-
-تو خفه شو-
//(بهت زده به ات خیره شد) اینو ازاد کنید بره بابا-...وحشی-
+(به ات خیره شده بود...این همان دختر دو ماه پیش نبود؛)
/ (در سلول را باز کرد) بیا بیرون-
-(از سلول بیرون امد...سرش را به سمت ان پلیس برگرداند)
/(سریع عقب رفت) بابا-
(پشت سرهنگ ایستاد) با من مشکلت چیه اخه-
-(چشم غره ای رفت و سرش را برگرداند، هنوز از سلول کاملا خارج نشده بود که نگاهش به جونگ کوک افتاد...نفسش در سینه اش حبس شد)
+(با نگاهی سرد ، تاسف بار و خطرناکی به ات خیره شده بود)
-(سریع به سلول بازگشت و درش را بست)
همینجا خوبه-
+بیا بیرون-(با دستش به میله ها کوبید)
-(به ته ترین نقطه ی سلول رفتُ به جونگ کوک خیره شد)
//(سریع جلوی جونگ کوک را گرفت)داری میترسونیش-
+(او را با بازویش به کنار هل داد)کنار...
(در را باز کرد و بزور بازوی ات را گرفت)
بیا بیرون-
-(مقاومت میکرد؛ هنگامی که دید زورش به تنهایی به او نمیرسد، به سرهنگ خیره شد )
تو رو خدا-...
(التماس طور به او نگاه کرد)
میخواد بکشتم-
//(دستیارش را صدا زد و جفتشان از انجا خارج شدند)
-(با ترس نگاهش را به سمت جونگ کوک برگرداند) ب-بخدا من کاره ای نبودم-یکی دیگه هلش داد!
+(به ات با اخم خیره شد، خیلی عصبی بود، بازویش را فشار داد)
بهت میگم بیا بیرون!...
-آ-آی-...(بیرون کشیده شد) دستم جونگ کوک-!..
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۶
*ادامه*
/ دختره باهات چیکار کرده که اینطوری تلافی کردی؟ ها؟
-(ات با دستانش صورتش را پوشاند و روی دیوار کشیده شدُ روی زمین نشست؛ انگاری که بی فایده بود. هیچکس حرفش را باور نداشت)
میگم من نبودم...بابا من نبودم- نبودم!
(دستانش شروع به لرزش کردند...چیزی تا همان اتفاق همیشگی نمانده بود)
"صدای اشنایی سکوت کوتاه را شکست..."
+مگه بدون مدرک درس حسابی میشه کسیو انداخت زندان؟
/(سرش را برگرداند و به مردی قدبلند و چهارشانه که کت بلندی از روی کت شلوارش پوشیده بود خیره شد)
وقت ملاقات داشتین؟
//(اب در گلویش گیر کردُ سرفه کرد)
هیونگ!؟....(چشمانش برق زد)
-(ات به هیچ عنوان متوجه چیزی نبود؛ دستانش میلرزید و سرش همچنان در دستانش جای گرفته بودند. بلند بلند نفس میکشید)
+(لبخندی زد) صحبت کنیم؟
// (او با بغل کردُ به چشمانش خیره شد)
دلم برات تنگ شده بود مَرد!
+شبیه زنا شدی-
// برو بابا-...اَه...
(جدا شد)
بریم دفتر من.
*مدتی بعد*
+اره خلاصه...
// ببینم مگه اصلا دختررو میشناسی؟*تعجب*
+(دستی پشت گردنش کشیدُ ان را مالید)
متاسفانه.
//خوب هیونگ من که هرکاری از دستم بر بیاد انجام میاد ولی خوب-...
+(وسط حرفش پرید)
خیالم راحت، پرونده سازی میکنی میندازیش گردن یکی دیگه جرمو؟
//هیش!...(لبخند زدُ تایید کرد) خیلی خوب...(صورتش جدی شد) فقط بخاطر حقی که به گردن هم داریم-
+(به او خیره ماند) پا نشم...
// باشه بابا-...(لبخند ریزی زد و کمی به جونگ کوک نزدیک تر شد. صدایش را پایین اورد) اخه من الان مامور قانونم- خودت میدونی چی ازم میخوای دیگه-
+اخه بچه- اگه کارایی که کرده بودیو نمینداختم گردن یکی دیگه، تو مگه اصلا اینجا بودی؟
//(سرش را پایین انداخت) باشه حالا...منت نزار هیونگ...الان واسه همون پرونده سازیه که واسه ازاد کردن دختره باید کنم خونش تا یه ماه ممنوع الوروده- نمیتونه بره توش که دیگه...
+ خودم میدونم؛ تو به اونش کاری نداشته باش.
"همانجاها بود که صدایی حواس جفتشان را پرت کرد..."
/ ولم کن دختره ی روانی!-...(تلاش میکرد تا یقه اش را از دست ات جدا کند)
-(همچنان که یقه اش را گرفته بود، بد بد به او خیره شده بود) بهت میگم باز کن درِ اینجارو-...(یقه اش را بیشتر به داخل میله های کوچک سلول کوچکش کشید و او را محکم تر به میله ها چسباند)
میشنوی چی میگم حرو***مزاده!؟
/ تو مریضی بخدا!...ول کن یقمو!
// بسه دیگه-...(به ات خیره شد) دستتو بکش از یقش-
-تو خفه شو-
//(بهت زده به ات خیره شد) اینو ازاد کنید بره بابا-...وحشی-
+(به ات خیره شده بود...این همان دختر دو ماه پیش نبود؛)
/ (در سلول را باز کرد) بیا بیرون-
-(از سلول بیرون امد...سرش را به سمت ان پلیس برگرداند)
/(سریع عقب رفت) بابا-
(پشت سرهنگ ایستاد) با من مشکلت چیه اخه-
-(چشم غره ای رفت و سرش را برگرداند، هنوز از سلول کاملا خارج نشده بود که نگاهش به جونگ کوک افتاد...نفسش در سینه اش حبس شد)
+(با نگاهی سرد ، تاسف بار و خطرناکی به ات خیره شده بود)
-(سریع به سلول بازگشت و درش را بست)
همینجا خوبه-
+بیا بیرون-(با دستش به میله ها کوبید)
-(به ته ترین نقطه ی سلول رفتُ به جونگ کوک خیره شد)
//(سریع جلوی جونگ کوک را گرفت)داری میترسونیش-
+(او را با بازویش به کنار هل داد)کنار...
(در را باز کرد و بزور بازوی ات را گرفت)
بیا بیرون-
-(مقاومت میکرد؛ هنگامی که دید زورش به تنهایی به او نمیرسد، به سرهنگ خیره شد )
تو رو خدا-...
(التماس طور به او نگاه کرد)
میخواد بکشتم-
//(دستیارش را صدا زد و جفتشان از انجا خارج شدند)
-(با ترس نگاهش را به سمت جونگ کوک برگرداند) ب-بخدا من کاره ای نبودم-یکی دیگه هلش داد!
+(به ات با اخم خیره شد، خیلی عصبی بود، بازویش را فشار داد)
بهت میگم بیا بیرون!...
-آ-آی-...(بیرون کشیده شد) دستم جونگ کوک-!..
لذت ببرین♡♤
- ۳.۶k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط