ابلیس

part 155
به اتاق کنترل دوربین رسید و مدیر رو دید که با لذت داره به دوربین ها نگاه میکنه
_ یه وقت بد نگذره
" نه همه چی عالیه "
انگار نه انگار که الان شاهد مرگ پسرش بوده...چه خانواده ای!
برگشت و به دازای نگاه کردو دود سیگارشو بیرون داد
" میکشی؟ "
دازای پوزخندی زد و گفت
_ من دیگه یه دختر دارم!
مدیر خندید و به دود که در تاریکی بالا میرفت و در نهایت ناپدید میشد چشم دوخت
" تو خیلی بزرگ شدی...اونقدری که الان با اسلحه جلوی من ایستادی "
_ اره...عجیبه که من اینم!
" این بی رحمی و شجاعتت رو از مادرت به ارث بردی...اونم وقتی پدرت زنده بود همین بود...به هیچکس رحم نمی‌کرد چون می‌خواست پدرت زنده بمونه...اونموقع که من پدرتو کشتم...تو فقط شش ماهت بود اونقدر کوچیک بودی که نمیتونستی اتفاقات دورت رو درک کنی و یا متوجه بشی ولی الان... "
_ من نیومدم که داستان گذشته مو برام تعریف کنی
" من به مادرت یوکی گفتم که تو مردی...گفتم تورو ریو کشته...اولش حسابی داغون شد...صبح تا شب لباستو بغل می‌گرفت و گریه میکرد جوری که داشتم کلافه میشدم...میدونی چیشد؟ "
دازای حالا کنجکاو شده بود و سرشو خم کرد و منتظر ادامه شد
" من مجبورش کردم باهام ازدواج کنه...خیلی مخالفت کرد و چند بار هم هر&زگی کرد اما دووم نیاورد و آخر تسلیم من شد...تن فروشیش برای این بود که من اونو به چشم یه نجس ببینم و بیخیالش بشم اما...من عاشقشم واسم مهم نیست چی بشه یا چی بخواد اول آخر باید مال من میشد...وقتی ازدواج کردیم یک سال بعدش کریس بدنیا اومد اما اون علاقه ای که به تو داشت رو به کریس نداشت... "
با عصبانیت رو میز کوبید و فریادی از خشم زد
" چون تو پسر هیرو بودی...چون تو یادگار اون عوضی بودی کسی که یوکی رو از من دزدید یه بی عرضه که فقط لبخند میزد...هیچ کاری نمیتونست بکنه و فقط یه آدم خوب بدرد نخور بود من برتری داشتم...من نسبت به اون مرد برتری داشتم...گفتم تو مردی چون نمیخواستم حتی کوچیکترین چیزی از اون مرد برای یوکی بمونه...من عذابش دادم تا مال من بشه و شد...حالا تو اومدی...اون پسر فقط برای اینکه یوکی بیشتر عاشقم بشه به وجود اومد و تو از بین بردیش...مهم نیست ذره ای اهمیت نداره چون نتونست کاری کنه و آدم بی مصرف میمیره... "
دازای نیشخند زد...به پدرش باید افتخار میکرد اما مادرش؟ نه هیچوقت
" حالا اگه تو به یوکی هم بگی پسرشی...بگی که یه اوسامو ایی...اون باور نمیکنه...چون سال ها سر تو عذاب کشید و نبودنت رو درک کرد "
دازای ذره ای واکنش از دلسوزی نشون نمی‌داد...
اسلحه شو بالا برد و به پاش شلیک کرد
_ نه یوکی مهمه نه تو و نه اون پسر بی مصرفت...تقاص خون پدرم و بچم رو پس میدی
دستش رو هدف گرفت اما همچنان لبخند رو لبش بود و از درد عرق کرده بود اما صداش در نمیومد
_ افرین...یه مرد هیچوقت دردشو فریاد نمیزنه
به دست دیگری آسیب زد اما همچنان لبخندش حفظ بود
" یه چیزیو...ب...باید بهت بگم...چویا...اون... "
دازای اخم کرد و منتظر شد
_ چویا چی؟
" قبل از اینکه ح...حامله بشه...برای من کار...برای من کار می‌کرد! "
_ چی؟
دازای نمی‌دونست درسته یا نه نمیتونست باور کنه...چویا اصلا به مدیر نمی‌خورد...هیچ حرکت مشکوکی هم نداشت پس...
_ من به چویا اعتماد دارم...حرف یه اشغالی مثل تو تاثیری نداره دیگه زیاد زندگی کردی پیر مرد...صحبت بسه!
و در آخر سرشو نشونه گرفت و روی زمین افتاد...بلاخره...بلاخره موفق شد...تموم شد!!!!!
_ دیگه تموم شدی جناب مدیر کای
خنده ای سر داد و اونقدر به تن بی جونش شلیک کرد تا جنونش به انتها کشیده شد.
...................................................
به یوکی نگاه کرد و با سرد ترین لحنش گفت
_ میبخشمت!
یوکی متعجب شد
_ کای بهت دروغ گفته بود!...
پشت سرشو خاروند و نگاهشو دزدید
_ من از اول هم زنده بودم...ریو منو بزرگ کرد...و آخرشم مرد
یوکی لبخند نرمی زد و با تردید و کمی ترس پرسید
" تو...دازای اوسامو هستی...مگه نه؟ تو پسر منو هیرویی...اره؟ "
_ همینطوره
یوکی اشک تو چشماش جمع شد
" میتونم...میتونم بغلت کنم؟ "
دازای اخم کرد و یه قدم عقب رفت که یوکی نگاهشو دزدید
" متاسفم...بابت اینکه اون روز زدم تو صورتت هم متاسفم... "
نگاهی به صورتش انداخت و اشکاش سرازیر شدن
" اوه خدای من...تو خیلی شبیهشی...مخصوصا اون چشمای قهویی رنگت..."
کریس‌ از اتاق بیرون اومد و در حالی که سرشو ماساژ میداد با اخم گفت
" خیلی محکم زدی...عوضی! "
دازای نگاه بدی بهش انداخت
_ برو خداتو شکر کن دستی تو این ماجرا نداشتی...حالا که کای مرده...منم میتونم یکم استراحت کنم!
دستاشو وارد جیبش کرد و داد زد
_ اکوتاگاوا برمیگردیم!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۶)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط