آن قدر دلتنگم

آن قدر دلتنگم
که می توانم هزار دریا را
به شوق دیدارت وارونه شنا کنم
و آن قدر بی رمق
که گاه ِ رسیدن به یاد بیاورم 
ضربه های تبری را
که با دستهایت بر تنم فرود آمده اند !

آن قدر به ما شدنی دوباره خوشبینم
که می توانم جوانه هایی
که بر زخم هایم روییده اند را هم ببینم
و آن قدر ناامید
که خواب ِ آخرین برگ ِ مانده بر شاخه هایم را
دلیلی برای سررسیدن زمستان تعبیر کنم !

با من بگو چگونه فراموشت کنم
وقتی که زخم های عمیق ترم بیشتر تو را به یادم می آورند
و بهار را چگونه باور کنم
وقتی که زمستانت در من شکوفه داده است!
دیدگاه ها (۱۲)

دراین دنیای عوضی... #عشق احتمالا ، تنها چیزی است که روزانه ،...

تــــو را زن می خواهمآن گونه که هستی..از کیمیای زن چیزی نمی ...

بــــــــدان ."حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــ...

و آخریــــــــــڹ حرف دل ......برای او ڪه دیگر به فراموشے سپ...

چ باحس قشنگی عشق و معنی کرد 😍😍😍😍😍(((مرسی مهدی جان )))هرچه می...

برا فصل سومهدکه سوءتفاهم ها برطرف شده

،#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁸ویو لارا_____درد نامعلوم الکل که روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط