.

.
دیشب بـه یادِ چشم هایت گریه کردم
دیدم چو خالی بـود جایت‌، گریه کردم

شاید خـدا این گونـه می خواهد برایم
بستـم لبـم را از شکایـت، گـریـه کردم

درذهنِ بیتابم چو حَک شدنقشِ چشمت
من تـا خدا ، تا بی نهـایت، گریـه کردم

مـرغِ شـب از دلتنـگیِ مهتــاب افسرد
وقتی شنیـدم ایـن روایت ، گریـه کردم

آئینـه از انـدوهِ مـن، چـون ابـر بـاریـد
تنهـا نـه او ، من هم برایت گریـه کردم

⚜💔⚜
دیدگاه ها (۶)

به مهتابی ترین شبهای با من بودنت سوگندبه آن لحظه که تب بودم ...

پرده بردار از رخ زیبا که رویت محشر استتاب زلف و پیچش هر تار ...

قدیما نمیدونم دل ما خوش بود ؛یا قدیما بیشتر خوش می گذشت !نمی...

از آش روزگار چنان دهانم سوختکه از ترسآب یخ را هم فوت میکنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط