بــرســر شـانہ ات

بــرســر شـانہ ات
آرام تریــن بی تابم

بــادوچشــم تـرخــود
خیس تر ازبارانم

چشم تو حـادثہ
انگیزترین شـعـر تـرم

تاابد شعرتــورا ازدل
وجــان می خوانم‌...
دیدگاه ها (۷)

از حکیمی پرسیدند:معنی زن چیست؟با تبّسم گفت: لوحی از شیشه است...

عاقبت می آیی...و مندر توازن راه رفتنت، باز مبهوت زنانگی ات م...

میشود روزی عزیزت من شوم؟ قاب عکس روی میزت من شوم؟ب...

ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐــﻪ ﺣﺘــﯽروزےدلش برﺍےصداےقــدﻣﻬﺎﯾ...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط