US

#US

+ 1403/10/29
- 1404/9/4

کمان های عظیمی را به سمتم نشانه گرفته بودند، تیر ها قلب پوچم را هدف داشتند، خون امید مانند رود خروشانی که از قله های برفی پایین می‌ریزند از سینه ام به کف زمین میرسید.
خونی که از بدنم خارج شده بود و قرار نبود دوباره به من باز گردد.
هنوز ایستاده بودم، اما نه با توان خودم.
دوستی خوب، دست هایش را با محبت بر شانه ام گذاشته بود و نگه ام داشت. اگر او نبود، حتما بار ها نابود میشدم اما این بار ها، اولینشان میتوانست اخرین باشد.
افکاری وحشتناک ذهنم را در آغوش داشت، افکاری که خودم هم از آنها میترسیدم اما باز، ان دوست محبت خودش را به من نشان داد.
چنان که درد تیر ها و وحشت ایده هایم حس نمیشد.
اما انگار، زندگی با او هم خوب نبود.
کمان های دیگری به طرف او نشانه گرفته شدند، دست هایم را متقابل بر شانه اش گذاشتم.
یکدیگر را میان درد و وسوسه مرگی به ظاهر رهایی نگه داشتیم تا اینکه کمانداری به جای قلبم دستم را هدف گرفت.
تیر تا عمق مچ دستم فرو رفت و باعث شد که از شانه اش پایین بیوفتد.
با من طوری رفتار کرد که انگار تیر درون دستم را ندید، انگار سوراخ های قلبم را ندید.
اما من کور تر بودم، چنان محبت هایش به دلم‌ نشسته بود که نتوانستم ببینم چقدر از من متنفر است.
نتوانستم رهایش کنم، اما او کینه به دل گرفت.
با بهانه، هر دفعه که زخمی میشدم رهایم میکرد، اما من با این خیال که او زنده است با توان خودم ایستادم.
تا اینکه او آخرین بهانه را اورد. به گونه ای که انگار شخصا، خنجری عظیم در قلبم فرو برد و از کمرم بیرون زد.
چیزی نگفتم، امیدوار ماندم که برگردد و دست هایش را بر شانه ام بگذارد.
اما دیگر خبری از او نشد، نمیدانستم زنده مانده یا فقط رهایم کرده.
اما انقدر غیبتش طولانی شد که عشقم به او را فراموش کردم، دیگر رویا پردازی نکردم. نمیدانستم برای رها کردنش خوشحال باشم یا عذاب وجدان بگیرم.
بلاخره، پشتم بر زمین برخورد کرد.
نیرویی برای ایستادن نمانده بود، خون امید در بدنم به اتمام رسیده بود.
دلیلی وجود نداشت، دستی نبود که نگهم دارد. افراد زیادی اینگونه رفته بودند اما او چیز دیگری بود. مانند یک طلا میان هزاران سنگ.
گریه نکردم.
برای افتادن، رفتن او، عشق خاموش شده ام، دست هایش، تیر ها و خنجر اشکی نریختم.
انگار که مرده ای زنده بودم.
به زمین افتادم و در همان حالت، به آسمانی خیره شدم که خدایش از بالا مرا نگاه میکرد.
در آینده قرار بود برایم چه کند؟ آیا آگاه بود که بنده اش حتی نمیتواند صحبت کند تیر ها چقدر دردناک بودند؟
به عشق معتاد شدم، اما معشوقی نبود.

کماندار ها دیدند که چگونه به زمین فرود امدم، حتی آنها هم دلشان به رحم آمد و تیر بیشتری نزدند، اما حفره تیر های قبلی را چه میکردم؟



"پایان ... ؟"
دیدگاه ها (۰)

𝘕𝘦𝘸 𝘈𝘳𝘵𝘸𝘰𝘳𝘬#Art

بچه هاا همینطوری بیاین از خاطرات عجیبی که از خواباتون دارین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط